|
خواننده های خاموش رو دوست ندارم
|
عقب افتادن عادت ماهیانه خبر از یه بچه ی دیگه میداد
اما من بچه نمیخواستم
قبلا یه دونه شو بد بخت کرده بودم
تازه اوضاع روحیم داغون تر از اون بود که بتونم گریه های یه بچه رو تحمل کنم
به شهرام گفتم
نیششو باز کرد و خندید
گفت بچه که بیاد زندگی مون بهتر میشه
گفتم من فعلا اعصاب بچه ندارم
گفت اعصابشو پیدا میکنی
گفتم بذار برم سقطش کنم
گفت غلط میکنی مگه الکیه بچه ی منه دیگه نبینم از این حرفا در باره ش بزنی
از فکر این که شکمم بزرگ شه
از فکر اینکه شب تا صبح نتونم بخوابم
از فکر اینکه یه بچه از شب تا صبح بخواد سینه مو بمکه داغون میشدم
دیگه افروز 17ساله نبودم
دیگه اعصاب و حوصله ی اون زمانها رو نداشتم
دیگه روحیه ی جنگیدن واسه ی زندگی و نداشتم
نمیدونم چرا هیچ رمقی واسه ی زندگی کردن نداشتم
27 سالم بود و احساس پیری میکردم
شاید چون به قول افروز تو جوونیمو ذخیره نکرده بودم
به شهرام گفتم بذار برم مشاوره حالم خوب نیست
گفت میبرمت
بردم مشاوره
وقتی واسه مشاوره از دردام از حسم از ترسام گفتم گفت افسردگی شدید داری
گفت اصلا کار درستی نیست که بخوای بچه رو نگه داری
گفت بچه رو سقط کن داروهاتو مصرف کن بعد که خوب شدی اگه خواستی بچه دار شو
وقتی به شهرام گفتم گفت عمرا نمیذارم بچه مو سقط کنی
این مشاورا همشون احمقند
به همه میگن افسردگی داری
من خودم کاری میکنم تا افسردگیت تموم شه
گفتم چه جوری
گفت نمیذارم بخوابی
نمیذارم تو خونه تنها بمونی
میبرمت این ور و اون ور تا سرحال بیای
حوصله شو نداشتم
از سر کار که میومد یه پا وا میستاد که پاشو اماده شو بریم خونه ی مامانم بریم پارک بریم خرید
دلم میخواست خفه ش کنم
کاراش بر خلاف میلم بود و با این کاراش بیشتر اعصابمو میریخت به هم
به افروز که گفتم گفت داری بهانه ی الکی میگیری
گفت لیاقت خوشبختی و نداری
گفت همون مسعود و میخوای که کتکت بزنه و بهت خیانت بکنه
گفت مشکلت چیه فراز بگو چی از جون دنیا میخوای
حتما دلت میخواد باز طلاق بگیری و بری کنج اتاق بشینی سیگار و تریاک بکشی و خواب بری
راست میگفت دلم تنهایی میخواست حوصله ی هیچ کسی و نداشتم
حتی دوست نداشتم با شهرام حرف بزنم
میخواستم تو لاک خودم باشم
نمیخواستم زندگی کنم
افروز میگفت هنوز اثار مرفین تو بدنته
واسه همینه که اینجوری شده
گفت یکم که بگذره خوب میشی
گفت بچه که بیاد سر حالت میاره
کار شوهرم نقاشی ساختمان بود
صبح بیدارم میکرد صبحونه میخوردیم میرفت سر کار تا عصر منم از بعد صبحونه میخوابیدم تا عصر
خیلی چاق شدده بودم عین یه فیل
افروز میگفت انقدر نخواب بعد میخوای بچه تو به دنیا بیاری پدرت در میاد
ولی از تنها چیزی که لذت میبردم خواب بود
بالاخره با هر بدبختی بود نه ماه بار داریم تموم شد و بچه ی دومم به دنیا اومد
یه بچه ی چاق 5کیلویی
وقتی داشتم به دنیا میاوردمش مرگ و جلو ی چشمام میدیدم
زایمانم طبیعی بود
خیلی وحشتناک
اصلا قابل مقایسه با پژمان نبود
هیچ ذوقی نداشتم
اصلا حسی بهم نمیداد
ولی افروز راست میگفت بچه که به دنیا اومده بود
دیگه نه بهم فرصت خواب میداد نه فرصت غر زدن و بی حال بازی
باید غذا میخوردم تا شیر داشته باشم که شیکم بچه ی چاقالومو پرکنم
یکم که میخواستم بخوابم یا باید پوشکشو عوض میکردم یا شیرش میدادم
دیگه بیشتر وقتم با بچه پر شده بود
اسم بچه رو گذاشتیم شایان
شهرام با اینکه دو بار بابا شده بود اما خیلی واسه بچه ذوق و شوق داشت
خیلی دوستش داشت
از سر کار که میومد حتما یه چیزی واسه بچه میخرید و میومد
بهش میگفتم این بچه الان چیزی نمیفهمه الکی پولاتو حروم نکن
میگفت اشکال نداره بزرگ که شد باهاش بازی میکنه
وقتی شایان و نگاه میکردم جیگرم اتیش میگرفت
یاد پژمان میفتادم که با چه بد بختیی براش لباس دست و پا میکردم
هیچ وقت در حقش مادری نکرده بودم
افروز میگفت میگفت با پسر همسایه مون توی یه کلاسه
میگفت وقتی پسر همسایه مون اسمشو گفته سریع شناختمش
یه بار هم رفته بود تو مدرسه و از اوضاع درسش پرسیده بود
که معلما بهش گفته بودند اصلا درس نمیخونه و خیلی بچه ی ناسازگاریه
وقتی افروز بهم گفت خیلی گریه کردم
اما افروز گفت عمدا بهت گفتم تا یادت بیارم که یه بچه رو بد بخت کردی
الان هم اگه درست زندگی نکنی یه بچه ی دیگه رو هم بد بخت میکنی
دیگه واسه ی پژمان کاری نمیتونی بکنی
هرکاری میخوای بکنی واسه ی شایان بکن
افروز میگفت مسعود و با هرویین گرفتند و بهش حبس ابد دادند
دلم واسه پژمان میسوخت
میدونستم تنها کسی که به پژمان توجه میکنه باباشه
باباش نباشه هیشکی بهش محل سگ هم نمیذاره
به شهرام گفتم بذار بچه مو بیارم بزرگ کنیم گفتم خدا رو شکر که وضعمون خوبه میتونیم از یه بچه ی دیگه هم نگهداری کنیم
گفت من اگه میخواستم بچه نگه دارم 2تا بچه ایی که از زن اولم داشتم و نگه میداشتم
نه من حاضر نیستم بچه ی شوهر اولت و بزرگ کنم
خیلی باهاش حرف زدم التماس کردم ولی حرف حرفه خودش بود
به افروز گفتم گاهی به پژمان سر بزنین یکم بهش برسین اگه چیزی هم براش خریدین خودم پولشو میدم
گفت باشه
قرار شد بره از عموش اجازه شو بگیره و 2روز بیارتش پیش خودش
گفتم تا پژمان خونه ی افروزه زنگ بزنم صداشو بشنوم
زنگ که زدم افروز گفت قطع کن بعد خودم زنگ میزنم
چند ساعت بعد زنگ زد
گفت اون موقع پژمان پبشم بوده
گفتم خب میخواستم باهاش حرف بزنم
گفت بهتره حرف نزنی
گفتم خب چرا گفت به خونت تشنه ست
میگه ادرس بدین من برم مامانمو ببینم
میگه باید ببینم با کی شوهر کرده که منو ول کرده و رفته
میگه میخوام ببینم چه مادریه که اصلا فکر بچه ش نیست و چند ساله اصلا بهم سر نزده
گفتم براش توضیح میدادی که چرا از باباش جدا شدم
گفت توضیح دادم اما میگه اینا دلیل نمیشه
مادرم در حق من مادری نکرده میخوام خودم ببینمش یه عالمه حرف دارم بهش بگم
گفت میگفته منو ببرید پیش مامانم تا همه چیزو بهش بگم
گفتم قیافه ش چه شکلی شده
گفت خیلی لاغره با اینکه هم خودت قدت بلنده هم باباش اما این زیاد قدش بلند نیست
گریه م گرفت
یعنی واقعا اگه میخواستم نمیتونستم با مسعود ادامه بدم
باید تحمل میکردم حدااقل به خاطر پسرم
افروز میگفت یه گوله اتیشه که میخواد همه جا رو به اتیش بکشه
حق داشت
هرکاری هم که میکرد حق داشت
خودم که پدر و مادر داشتم انقدر عقده ایی بودم خدا به داد پسرم برسه
هیچ وقت براش مادری نکرده بودم
حداقل تو این چند سالی که خونهی بابام بودم میتونستم بیارمش پیش خودمو براش مادری کنم
دیگه الان محبت کردن افروز به دردش نمیخورد
شهرام سیگاری بود
یه بار نشستم کنارش و گفتم یه دونه از سیگاراتو بردارم ببینم چه جوریه
گفت بردار
نشستم کنارش و یه نخ سیگار کشیدم
خیلی حال داد
گفت یه جوری سیگار میکشی که انگار یه عمره سیگاری بوده
هیچی نگفتم و فقط خندیدم
دیگه از اون روز تک و توک از سیگارای شهرام بر میداشتم و میکشیدم
و چون خودش سیگاری بود و بوی سیگار تو کله ش بود نمیفهمید که من بوی سیگار میدم
این شد که منم کم کم سیگاری شدم
.
.
زده بود تو کار کفتر بازی
بالای پشت بوم و پر از کفتر کرده بود
بهش گفتم شهرام من از کفتر و کفتر بازی خاطره ی خوبی ندارم
مسعود هم کفتر باز بود
گفت منو با اون مقایسه نکن
من با کفترا عشق میکنم
بهش گفتم هر چی کثیفیه از اون بالا میاری پایین
گفتم شایان مریض میشه
گفت من خودم مواظبم و سعی میکنم کثیف کاری نکنم
بالاخره سر همین کفتر بازیاش دعوامون شد
خیلی عصبانی شد
وقتی اعصابش خرد بود میرفت پیش کبوتراش تا اروم بشه
زنگ زدم به افروز گفتم تحمل کفتر بازیاشو ندارم
گفت سر کار نمیره ؟
گفتم چرا میره عصرا میاد پیش کفتراش
گفت خب ولش کن بذار راحت باشه
چرا هیچ وقت به کفتر بازی مسعود گیر نمیدادی
فراز جنگ عصبی راه ننداز الکی اعصاب شوهرتو خرد نکن
برو ازش معذرت خواهی کن
راست میگفت کارم بهونه گیریه الکی بود
یه پارچ شربت درست کردم رفتم بالا دیدم بوی تریاک میاد
حتی فکرشم نمیکرد که سر زده برم بالا میدونست از کفترا بدم میاد و پامو بالا نمیذارم
همین که منو دید حول شد
چرا اومدی فراز
گفتم زدم تو حالت ؟ بی موقع مزاحمت شدم ؟خجالت نکش راحت باش بشین تریاکتو بکش
گفت فراز باور کن اعصابم خرد بود کشیدم
2ماه پیش اینو دوستم بهم داده الان که عصبانی بودم کشیدم که اروم بشم
باور کن من معتاد نیستم افروز
گفتم دیگه مهم نیست خاک بر سر من که برات شربت اوردم که از دلت در بیارم و از پله ها اومدم پایین
صحنه ی غریبی نبود
بارها و بارها دیده بودم این صحنه رو
یک عمر
خودم مسعود سیما نسترن همسایه مون حالا هم شهرام
شاید اگه هر کس دیگه ایی بود خیلی براش تکون دهنده بود
اما واسه من نه
شاید به قول افروز دیگه بی غیرت شده بودم
یه ادم بی تفاوت
نشستم سر مبل
شهرام اومد پایین
شرمندگی از سر تا پای وجودش میبارید
فراز به قران من معتاد نیستم
گفتم فقط هیچی نگو برو میخوام تنها باشم
گفت تو رو خدا منو ببخش دیگه از این غلطا نمیکنم
اینو علی بهم داده بود
اگه میخوای دیگه رابطه مو باهاش قطع میکنم
اصلا ادم نیست این علی
بسه شهرام
خفه شو شهرام
گم شو شهرام
نمیخوام ببینمت بذارم به حال خودم
در حال و باز کردم و هولش دادم بیرون و گفتم گمشو بیرون تا دو سه ساعت دیگه هم پیدات نشه
نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته
درست زمانی که فکر میکردم داره همه چی درست میشه دارم از اعتیاد فاصله میگیرم
وای شهرام
نمیدونستم میتونم ادامه بدم یا نه
زنگ زدم به افروز با نصیحتاش شروع شد
خودتو شل نگیر
سفت و سخت وایسا پا کارش
جواب ازمایشش منفی بود یعنی معتاد نیست خر نشو فراز
نذار معتاد شه نذار با علی بره
خودت واسش بشو همه کسش
ازش فاصله نگیر
امروزم اگه یه غلطی کرده واسه اینه که تو ناراحتش کردی تو اعصابشو ریختی به هم
حوصله ی شر ورای افروز و هم نداشتم
خداحافظی و قطع
شاید منم اگه میخواستم دیگران و مشاوره کنم بلد بود
نصیحت کردن که کاری نداره
خیلی راحت واسه ی زندگی دیگران نسخه میپیچی
میترسیدم
مسعود و که انقدر دوست داشتم نتونستم تحمل کنم
اینو نمیدونم بشه یا نه
دو ساعت بعد مسعود اومد با یه دسته گل و دو دست غذا
گفت میدونستم ناراحتی شام درست نکردی
گفتم فقط فکر شیکمتی
گفت واسه تو هم گرفتم
نمیخواستم بخورم اما خیلی گرسنه بودم
تمام مدت شایان بهم چسبیده بود و شیر میخورد
باهاش حرف زدم
قول داد دیگه نکشه
منم قبول کردم
روز بعد که رفت سر کار رفتم اتاق بالا رو حسابی گشتم
مطمئن بودم هنوزم یه چیزایی بالا داره
یه عمر معتاد بودم و میتونستم افکار ادمای معتاد و بخونم
گشتم تقریبا نصف بست پیدا کردم
فکر کنم مال دیروز بود که یه دفعه رسیده بودم و نتونسته بود بکشه
فهمیدم اینکاره نیست
نشستم ته بست و کشیدم
خیلی حال داد
گفتم این اخرین بارمه
چون در حال اگه بخوامم بکشم هم گیرم نمیاد تو شهر غریب بی پول پس سعی کردم لذت ببرم
حالت نشعگی بعد از مدتها
کارم که تموم شد گاز 4پایه شو اوردم پایین سیخ و لوله شو اناختم بیرون
وقتی اومد گفتم وسایلتو انداختم بره که نبینی هوس کنی
گفت کار خوبی کردی
اره اگه جلو ی چشم ادم باشه ادم تحریک میشه خر میشه
بهش خنده م میگرفت یه جوری باهام حرف میزد انگار تا حالا تریاک ندیدم و نمیدونم ادم معتاد چه جوریه
تا چند وقت تو نخ کاراش بودم مطمئن بودم نمیکشه
خیلی ترسو بود واسه همین میدونستم جرات اینو نداره که بره مواد بخره
اگه کسی براش میاورد که من کنترلش میکردم
تا یه شب که تولد زن یکی از دوستاش دعوت شدیم
شهرام میگفت خیلی با کلاسند
بچه رو گذاشتم خونه ی مادر شوهرم
رفتم ارایشگاه و تیپ زدم
نمیخواستم ازشون کم بیارم
بار اول بود منو میدیدند
دهنشون از تعجب باز مونده بود که چه طوری من رفتم زن شهرام شدم
همه میگفتند اقا شهرام ماشاله 1000ماشاله خانومت خیلی تیپه از کجا پیداش کردی؟
چه جوری مخشو زدی اومده زنت شده
شهرام هم باد مینداخت تو غبغش که از بس جذابم فراز جان جذبم شده
میخواستم بگم اره جون عمت از درد اینکه نمونم تو خونه اومدم زنت شدم
خیلی سریع با چند تا زن و دختر همسن و سال خودم دوست شدم
به قول افروز که میگفت تو هیچیتم به درد نخوره روابط عمومی خوبی داری و زود با همه جور میشی
به اصرار دوستام رفتیم حسابی مشروب خوردیم
چند نفر هم اوئنطرف داشتند تریاک میکشیدند
دیدم شهرام حال مساعدی نداره بهش گفتم بیا اینور تو هم مشروب بخور
میخواستم حال و هوای تریاک از سرش بره
حسابی خوردیم
اخر شب گیج و منگ رفتیم خونه
حتی نرفتیم شایان و از خونه ی مامان شهرام بیاریم
چند بار دیگه اومد با هم حرف زدیم
خوراک خودم بود
اصلا اهل تظاهر کردن نبود
خیلی بی ریا بود
نمیگم کاراش همه درست بود اما انقدر مرد بود که اشتباهاتشو قبول کنه
قرار شد ازدواج کنیم
هر دومون پسندیده بودیم
اومدند واسه تعیین مهریه
بابام اصلا سخت نگرفت
البته وضع مالیشون خوب بود اگه بیشترم میگفتیم قبول میکردند
اما خب بابام فقط میخواست منو رد کنه برم میترسید سخت گیری کنه معامله به هم بخوره
قرار شد بریم ازمایش
صبح روز بعد اومد رفتیم ازمایش اعتیاد قرار شد جواب ازمایش و که گرفتیم بریم محضر عقد کنیم
جواب ازمایشش مثبت بود
بهش گفتم معتادی؟
گفت نه
گفتم چرا مثبته جواب ازمایشت ؟
گفت دیشب سر درد داشتم قرص استامینوفن کدیین خوردم شاید واسه همون باشه
گفتم باید دوباره ازمایش بدیم
گفت نیازی نیست قرص مصرف کرده بودم
به افروز گفتم گفت همه ی بدبختیایی که تو زندگی اولت داشتی مال اعتیاد بود نمیخوای که این زندگیت هم خراب بشه؟
گفتم نه خب اگه معتاد باشه که نمیخوامش اما این میگه معتاد نیستم
گفت بازم برید ازمایش بگو قرص هم نخوره
مادرم هم با وجود اینکه خیلی از پسره خوشش میومد گفت اگه معتاده همه چی بهم بخوره بهتره
افروز میگفت اگه معتاد باشه تو هم وسوسه میشی و به هوای اون باز میشینی میکشی و معتاد میشی اونوقت فرقت با زندگی اولت چی میشه
فکر میکرد الان من خیلی ادم خوب و سالمیم
استرس داشتم میگفتم اگه قرار شد زنش بشم چیکار کنم
دوباره مثل قبل شده بودم میدونستم به این مفتیا نمیتونم ترک کنم
دوباره جواب ازمایشش مثبت بود
گفتم فکر میکردم لنقدر صداقت داشته باشی که لااقل به من راستشو بگی
گفت باور کن قصد دارم ترک کنم فقط میخواستم این ازدواج سر بگیره بعد ترک کنم
باور کن بعد از اینکه از ارزو جدا شدم افسرده شدم و زدم به مواد
ولی تو قبول کن من ترک میکنم
بهش گفتم باعث همه ی بدبختیای من اعتیاده اگه شوهر معتاد میخواستم با مسعود میموندم
گفتم حتما قسمت نبوده
دمه خونه پیاده م کرد و رفت
مادرم وقتی قیافمو دید فهمید چه خبره
گفت اشکال نداره
ایشالا بهتر از این نصیبت میشه
اما من این چیزا حالیم نبود دیگه داشت باورم میشد که قراره تا اخر عمر مجرد بمونم
فرزان اون روزا خیلی غصه مو میخورد
میومد پیشم دلداریم میداد میگفت دوست ندارم اینجوری ببینمت
میگفتم ببین دارم پیر میشم اما هنوز خونه ی بابا موندم
میگفت تو از خیلی دخترای امروزی خوشگلتری
منو میذاشت پشت موتورشو میبرد تو خیابونا تاب میداد
بعد به شوخی میگفت اگه رفیقام تو رو پشت موتورم ببینند از حسودی دق میکنند
که من تو رو از کجا پیدا کردم
میگفتم میخوای بهم روحیه بدی؟
میگفت نه دوست دخترای همشون خیلی بد ریختند اگه بفهمند تو خواهر منی دیگه ولم نمیکنند 24
ساعته میخوان بیان در خونه تا تو رو ببینند
میدونستم میخواد با حرفاش خوشحالم کنه
جز فرزان هیچکسی به فکر احساس من نبود
حتی وقتی بهش گفتم که دوباره معتاد شدم هیچی نگفت
به هیچکسی هم حرفی نزد فقط گفت کاش نمیرفتی سراغ اینکار
بعد از منتفی شدن ماجرای خواستگاریم خیلی افسرده شده بودم
خیلی هم حساس شده بودم
اشکم دمه مشکم بود
یه شب که باز تو حال خودم بودم فرزان اومد گفت پاشو بریم بیرون چرخ بزنیم
گفتم حوصله ندارم
گفت پاشو دیگه ناز نکن
اماده شدم نشستم ترک موتورشو تو خیابونا چرخ میزدیم
عاشق سرعت بود
منم دوست داشتم سرعت زیادرو
هرچی هم تند میرفت هیچی بهش نمیگفتم
گفت بریم بستنی بخوریم گفتم اره بریم
یه تیکه از مسیر خیابون و یه طرفه رفت که دیدیم یه پراید داره با سرعت میاد طرفمون
دیگه هیچی نفهمیدم
چشمامو که باز کردیم دیدم یه عالمه ادم دورمونو گرفتند
گیج بودم سر درد وحشتناکی داشتم
تو اون جمعیت دنبال فرزان میگشتم
فرزان کجایی
فرزان
موتورشو دیدم که حدود 20متر اونطرفتر پرتاب شده بود
اما خود فرزان
وای
کنار جدول خیابون افتاده بود
خودمو بهش رسوندم
جیغ میزدم خدایا وای فرزان
پاشو
زنگ بزنید امبولانس بیاد
تو رو خدا کمک کنید
این داداشمه
یکی بیاد نجاتش بده
اما فرزان انگار دیگه روح تو بدنش نبود
حتی صدای فریادمم نمیشنید
جیغ میزدم تو سر و مغزم میزدم موهامو میکندم
اما فرزان انگار نمیشنید
امبولانس اومد
فرزان و گذاشتند تو امبولانس
سوار امبولانس شدم
رسوندنش بیمارستان
بیمارستان و گذاشته بودم روی سرم
گریه میکردم
یکی از پرستارا گفت چه خبرته داداشت هنوز زندست
زنگ زدم مامانم گوشیو برداشت
گفتم مامان ما تو بیمارستانیم تصادف کردیم زود بیاید
چند دقیقه بعد مادرم و افروز و فرزاد اومدند
مادرم منو که دید شروع کرد تو سرش بزنه
همه ی لباسام غرق خون بود
اما نه خون خودم خونه فرزان
افروز اومد جلو دستاش میلرزید فرزان کو؟
اشاره کردم تو اون اتاق
همه گریه میکردیم
فرزاد میگفت چه مرگتونه خفه شید مگه خدایی نکرده فرزان مرده که اینجوری زار میزنید
چند دقیقه بعد دکتر اومد بیرون و گفت تموم کرد
دیگه هیچکدوم حال خودمون رو نمیفهمیدیم
فرزاد دیگه سر پا بند نبود همونجا نشست
افروز و مادرم دویدند تو اتاق
منم به دنبالشون
باورم نمیشد
فرزان رفته بود و منو تنها گذاشته بود
مادرم بدن خونی فرزان و تو بغلش گرفته بود و گریه میکرد
مادر بدبختم از قبل هم بدبخت تر شده بود
افروز موهاشو میکند
منم فقط یه گوشه ایستاده بودم
دیگه اشکم نمیومد
فرزاد اومد بالای جنازه ی فرزان
داداشی تنهام گذاشتی؟
قیافه ی فرزاد و که نگاه میکردم تموم وجودم اتیش میگرفت
تموم چهره ش خیسه اشک بود نمیتونست احساسشو بیرون بریزه
افروز و بغل کرد و با هم گریه میکردند
یکی از پرستارا اومد و گفت ساکت باشین چه خبرتونه بیمارستان و گذاشتین روی سرتون
نمیفهمین که مریض بد حال داریم فکر کردین با گریه های شما اون خدا بیامرز زنده میشه
گفتم خفه شو کثافت اگه به داداشم رسیده بودین الان زنده بود
پرستار هیچی نگفت
حمله کردم بهش
فرزاد اومد منو گرفت و پرت کرد اونطرف و گفت
گمشو بیرون حداقل به جنازه ی داداشت احترام بذار اگه تو نبودی الان فرزان زنده بود
کاش تو به جای فرزان مرده بودی
داداشم کلی ارزو داشت
حالا باید با همه ی ارزو هاش بره زیر خاک
راست میگفت فرزاد کاش من مرده بودم
شاید اگه من نبودم اصلا فرزان از خونه نمیرفت بیرون و این اتفاق براش نمیفتاد
.
.فضای سرد و یخ زده ی غسالخونه
بدن بی روح فرزان
بدن لاغر شو پیچیده بودند لای کفن
با دیدنش تو اون وضع دیگه باور کردم که فرزان و نداریم
همه جمع بودند
همه ی فامیلی که یه عمری ازمون فاصله گرفته بودند
همه ی فامیلی که یه روزی پشت سرمون گفته بودند که بابام داداشامو دنبال خودش میبره تا تو دزدیا کمکش کنند
همشون زار میزدند و گریه میکردند
حس میکردم مادرم یه شبه 20سال پیر شده
از بس زار زده بود دیگه صداش بالا نمیومد
دیگه نمیتونست به خودش افتخار کنه که با وجود همه ی نداریا4تا بچه رو بزرگ کرده
حالا باید یکی از افتخاراتشو تو اوج جوونی میذاشت زیر خاک
همه گریه میکردند
ولی چه فایده
این داداش من بود که هیچ خیری از دنیا ندیده بود و حالا با یه عالمه ارزو باید میرفت زیر خاک
نه هیچ وقت اسباب بازی داشت تا بچه گی کنه نه پول داشت تا جوونی کنه
داداش من مرده بود با یه دنیا حسرت
یه دنیا حسرتی که اونو از همه ی جوونای هم سن و سالش جدا میکرد
پدرم تکیه زده بود به درخت کنار غسالخونه و اشک میریخت
اما اشکای اون
نه دلم واسش نمیسوخت
هیچ وقت برامون پدری نکرده بود
یادم نمیره وقتایی که پول نداشت پس اندازای داداشامو میگرفت و خرج میکرد
بابام همیشه واسه ی ما یه بار اضافی بود
از گریه هاش غصه م نمیگرفت
حتی نمیدونم واسه ی چی اشک میریخت
چون هیچ وقت به ما حس پدری نداشت
فرزاد حتی نتونست بیاد بالای سر برادرشو واسه ی اخرین بار باهاش وداع کنه
گذاشتنش زیر خاک و رفتند
هیچکش به التماسای مادرم گوش نکرد که میگفت منو با پسرم خاک کنید
دنیای بدون فرزان
روزهای بدون فرزان
سخت بود سخت تر از همیشه
دیگه هیچکس نبود که وقتی دیوونه بازی در میارم بیاد نازمو بکشه و قربون صدقه م بره
به همه بگه که باید فراز و بفهمین
باید فراز و درک کنید
هیچکس نبود انقدر بهم روحیه بده که فکر کنم خوشگلم دختر شاه پریونم
حالا فرزان رفته بود من تنهاییامو با دود سیگارم پرمیکردم
دیگه اون فرشته ی خوشگلی که فرزان میگفت نبودم
زیر چشمام کبود شده بود
زده بودم به قرصای اعصاب
بی خوابی امونم و بریده بود
خودم شده بودم دکتر خودم
دارو میگرفتم و میخوردم
تریاک میکشیدم
همه میدونستند اما دیگه هیچکس کاری باهام نداشت
هرکی تو حس و حال خودش بود
فرزاد میگفت فراز که مردتو هم بشین گوشه ی اتاق انقدر تریاک بکش و قرص بخور تا بمیری
همشون منو تو مرگ فرزان مقصر میدونستند
هیچکدوم تحملمو نداشتند
حتی کسی سر به سرمم نمیذاشت
افروز میگفت داداش دسته گلم رفت زیر خاک و تو باید عاطل و باطل اینجا بگردی
خیلی دلم میخواست من به جای اون مرده بودم
ولی انگار عجلم نرسیده بود
وقتی فکر میکردم به شب تصادف که از روی موتور پرتاب شدم و غیر از چند تا خراش هیچ اسیبی بهم نرسیده
و فرزان همونجا نزدیک موتور افتاده و سرش خورده لب جدول
به این نتیجه میرسیدم که شاید واقعا خواست خدا بوده که من هنوز زنده باشم
تنهاییامو با نسترن پر میکردم
میدونست از نظر مالی مشکل دارم
هر موقع پول نداشتم میگرفت میگفت با هم میکشیم
با رفتن فرزان دیگه کسی نبود بهم پول بده و اکثرا بی پول بودم
نسترن میگفت اصلا غصه شو نخور
بابای من پولداره گور باباش میخوام همشو دود کنیم و بفرستیم هوا
.
.
.
یه سالی از مرگ فرزان میگذشت
ولی هنوز داغش برامون کهنه نشده بود
مادرم افسرده بود و من داغون
یکی از خاله هام گفت یه خواستگار خوب برات پیداکردم
گفتم قصد ازدواج ندارم
گفت خیلی پسر خوبیه
همسایمون تضمینش کرده
افروز گفت بگو بیاد
بهم گفت خر نشو چرا نیاد؟شاید پسر خوبی باشه
شاید دیگه خواستگار برات پیدا نشه
باید این موقعیتها رو رو هوا بقاپی
گفتم بیاند
وقتی دیدمش از زندگیم سیر شدم
میگفتند 38سالشه ولی نصف موهاش سفید شده بود و جلوی سرش کچل بود
لبای کلفت و سیاه داشت
خلاصه موجود بد ریختی بود
به قول فرزاد مث سیامک تو صمد اقا بود
همون اول که دیدمش خورد تو ذوقم گفتم نمیخوام باهاش حرف بزنم
اما همه گفتند دنبال قیافه رفتی که این حال و روزته
خاله م گفت اگه باهاش حرف نزنی ابرو و حیثیت من میره
رفتم تو اتاق و باهاش حرف زدم
گفت سنم کم بوده ازدواج کردم
دوتا پسر دارم که با مادرشون زندگی میکنند
وقتی دلیل جدایی شو از زنش پرسیدم گفت عاشق یه نفر شده و ازم طلاقشو گرفته حتی مهریه شم بخشیده
یکم با هم حرف زدیم و قرار شد بعدا خبر بدیم
وقتی رفتند یه پا وایسادم گفتم نمیخوام
مادرم گفت چرا اینجوری میکنی فکر کردی کی میاد بگیرتت
تا حالا هرچی این و اون واست خواستگار پیدا کردند کی به خودی خودش اومده خواستگاریت
اگه میگی پسره بده بگو مشکلش چیه
خونه که داره ماشین داره بچه هاشم که پیشش نیستند
تازه اگه باهم ازدواج کنین میرین شاهین شهر و یکم از اینجا دور میشی واسه ی خودتم بهتره
چی دیدی مگه تو این خونه ی خراب شده که ول کن نیستی
خسته نشدی از بس قیافه ی ماتم گرفته ی مارو دیدی
لااقل تو شوهر کن بذار یکم شورزندگی بیاد تو وجودت
ببین داره سنت میره بالا داری داغون میشی یه نگاه تو ایینه به خودت بنداز همین الان هم بزرگتر از سنت نشون میدی
خسته نشدی از بس نشستی گوشه ی اتاق و تریاک و سیگار کشیدی
حرف حساب میزد چی میتونستم بگم
تنها دلیلی که نمیخواستمش قیافه ش بود
با اینکه به خاطر ظاهر بینیم تو زندگی ضربه خورده بودم هنوزم ول کن نبودم
چند بار دیگه خانواده ی شهرام اومدند و رفتند
پسندیده بودند
خانواده ی منم پسندیده بودند
قرار شد بریم خونه و زندگیشو ببینیم
یه خونه ی دو طبقه داشت پایین و کرایه داده بود و خودش تنها بالا زندگی میکرد
روی موکتای کف خونه ش اثار سوختگی با سیخ و زغال بود
افروز گفت اقا شهرام ببخشید این سوختگیا واسه ی چیه
گفت این موکتا قبلا طبقه پایین بوده
برا پایین موکت جدید پهن کردم اینا رو اوردم بالا
از بابت اعتیاد خیالتون راحت باشه من خلاف بزرگم سیگاره
افروز گفت نمیخوام ازم ناراحت بشین ولی خب این چیزا همین اول معلوم بشه بهتره
افروز گفت اگه واقعا قصد زندگی کردن داری گزینه بهتر از این برات پیدا نمیشه
نه جوون و خامه نه گدا گشنه
اهل کار کردن هم هست
نمیدونستم میخوام چیکار کنم
گفتم باشه حرفی ندارم ببینیم چی میشه
گفت پس از همین الان ترک کن چون اگه عقد کنی یه باره باید همه چیو بذاری کنار و اونجوری اذیت میشی
رفتم دکتر دارو گرفتم
چند روزی حالم بد بود
به خانواده ی شهرام گفتیم دو هفته مهلت بدید فکر کنیم و خبرتون کنیم
قبول کردند
تصمیم خودمو گرفته بودم
گفتم ترک میکنم و وقتی از خونه و زندگیمون دور شدم دیگه مواد گیرم نمیاد و نمیتونم دوباره معتاد بشم
چند روز نکشیدم حالم خیلی بد بود
این دفعه نرفتم بیمارستان بستری شم
اما فرزاد و افروز 24ساعته مواظبم بودند
هرجا میرفتم دنبالم میومدند چند باری اومدم بزنم در دیوونه بازی و دعوا راه بندازم و برم بکشم اما فرزاد خشن تر از همیشه نشوندم سر جام
خلاصه روزای وحشتناک و دردناک سپری شد
حالم بهتر شد
خانواده ی شهرام اومدند همون شب برام قباله بریدند و عقدم کردند
همون شب شهرام گفت اماده شو بریم خونه
گفتم نمیشه که اینطوری ما تازه عقد کردیم
گفت دختر پسر 15 ساله که نیستیم پاشو لباساتو بپوش بریم خونه
روم نشد بیشتر از اون مقاومت کنم
از مادرم اجازه گرفتم لباسامو پوشیدم
مادرم گفت یعنی دیگه داری دخترمونو میبری؟
گفت نه خب میارمش بازم اما فعلا میبرمش
مادرم گفت یه لیست از وسایلی که کم دارید و اماده کنید و بیارید تا بریم بخریم
شهرام هم گفت باشه فراز جان باید خودش بیاد تو خونه یه چرخ بزنه ببینه دنی دست کیه
باورم نمیشد به این زودی باید برم پیشش بمونم
کاش حداقل یکم باهاش صمیمی تر میشدم بعد میرفتم
اما اون خیلی خوشحال بود
انگار بی زن بودن خیلی بهش فشار اورده بود
مث یه گرگ وحشی بهم حمله کرد
تازه ترک کرده بودم
اعصاب درست و حسابی نداشتم
خیلی جلوی خودمو گرفتم
دلم میخواست از تخت پرتابش کنم بیرون و به قصد کشت بزنمش
ولی میترسیدم دیوونه بازی در بیارم و باز همه چی به هم بریزه باید واسه ی این زندگی بیشتر ملاحظه میکردم
.
.
.24ساعته بهم چسبیده بود و ولم نمیکرد
حتی نمیتونستم یه نخ سیگار بکشم
خیلی عصبی بودم
فکر میکردم یه فاصله ایی بین عقد و زندگی و مشترکمون باشه تا بتونم سیگار و ترک کنم اما نبود
سر دردای وحشتناک داشتم
هنوز هم خمار بودم
بی حوصله بودم
حتی اعصاب خودمم نداشتم چه برسه اعصاب این سر خرو
وامیستاد بالای سرم و میگفت ارایش کن تا بریم خونه ی فامیلم
حالم اصلا خوب نبود اما باید به زور لبخند میزدم تا نگند زن جدید شهرام بد اخلاق و نچسبه
بهش گفتم بذار چند روز برم خونه ی مامانم کمکشون جهزیه بخرم بعد زندگی مشترکمونو اغاز میکنیم
میگفت بگن کی میخوان برند خرید با هم میریم هرچی خواستن میخریم و میایم
هیچ رقمه پا نمیداد بذاره من برم خونه
دلم لک زده بود برم گوشه ی اتاقم دوتا قرص بندازم بالا و یه 24 ساعت بخوابم
ولی شهرام پیله بود
صبحا ساعت 7 بیدارم میکرد سفره ی صبحانه میچید
نون و کره و عسل
از دیدنش میخواستم بالا بیارم
دهنم باز نمیشد اون موقع روز بشینم صبحونه بخورم اونم خامه عسل
میگفت ادم تنها که باشه اصلا نمیتونه غذا بخوره اما الان که تو هستی من دوست دارم با هم بشینیم غذا بخوریم
میگفت تو این 3-4 سال مجردی بیشتر روزا بیسکویت ساقه طلایی با چایی یا نوشابه میخوردم
شاید واسه همین بود که هر کوفتی میپختم به جای اینکه بکنه تو دهنش میکرد تو چشماش و میگفت دستپختت عالیه
اولین بهانه رو پیدا کردم و سر دعوا رو باهاش گرفتم
رفتم سر کمدش و هرچی لباس به چشمم اومد جدا کردم و گفتم دیگه اینا رو نپوش
گفت پس چی بپوشم
گفتم میریم با هم لباس میخریم بدم میاد از این تیپ لباسا
گفت نه چی میگی اصرافه حیفه چرا نپوشم
رو تک تک لباساش ایراد گذاشتم و گفتم اصلا سلیقتو دوست ندارم
شاید هر زن دیگه ایی هم بود دلش نمیخواست شوهرش اون لباسا رو بپوشه
سلیقه ش خیلی عجق و جق بود
3تا کاپشن داشت یکیش قرمز یکیش نارنجی یکیش ابی
واقعا زشت بود
وقتی میپوشید مث پشت کوهیا میشد که میخوان ادای ادم خوشتیپا ور در بیارند
پیرنای گل گلی
تیشرت های قرمز و نارنجی
شلوارا ی مخمل خردلی
اووووووووف
میدونستم شوهرم زشته اما دلم میخواست حداقل خوشتیپ باشه
گفت لباسارو بچین تو کمد
از این به بعد اگه خواستم لباس بگیرم با سلیقه ی تو میگیرم
لباساشو چیدم تو کمد اما همین که از خونه رفت بیرون چند تاش که قابل تحمل تر بود و گذاشتم و بقیه رو گذاشتم تو پاکت زباله و گذاشتم دمه در
وقتی اومد و کمد خالیشو دید حسابی جوش واورد و گفت خیلی احمقی فراز
منم که فقط منتظر یه جرقه بودم دعوا رو شروع کردم
خودت احمقی نفهم
حسابی دعوا کردیم و گفتم میخوام برم خونه ی بابام
خواستم بزنگم اژانس گفت خودم میرسونمت
وقتی رسیدیم پیاده شد و اومد پایین
گفتم مثلا من دارم میرم قهر تو کجا میای
گفت میخوام یه سر به مادر خانومم بزنم
اعصابمو خرد میکرد خیلی بی خیال بود
انگار نه انگار باهاش قهر بودم
شام و خورد و شب هم همونجا خونه ی بابام خوابید
خواستم رختخوابمو جدا کنم که مامانم یه تشر بهم زد و مجبور شدم پیشش بخوابم
روز بعد به مامانم گفتم بگو بذاره بمونم
گفت نمیگم گناه داره
حتما میخواسته پیشت بمونه که با اینکه میدونه باهاش قهری بازم نرفته
بهش گفتم برو خونه میخوام خونمون بمونم
گفت کار خاصی ندارم همینجا میمونم تا هر وقت خواستی بعد با هم بر میگردیم خونه
2روز خونه ی بابام موندیم
روز سوم به افروز گفتم بگو بره بذاره چند روز اینجا بمونم
افروز گفت دلیلی نداره بمونی حتما میخوای بمونی بری کثافت کاری کنی
حال میکنم سفت و سخت مواظبته
گفتم نه فقط الان حضور قلبشو ندارم
گفت شوهرته یه عمر باید باهاش زندگی کنی
اماده شو باهاش برو
گفتم میخوام بمونم بریم واسه ی خونه وسیله بخریم
گفت لیستتو بده من با مامان میریم میخریم تو هم نیاز نیست بمونی
حداقل با اون سلیقه ی افتضاحت نمیخوای نظر بدی
لیست و دادم به افروز و با شهرام برگشتم خونه
چند روز بعد خانواده م اومدند وسایلمو چیدند و رفتند و زندگی رسمیه من اغاز شد
.
کار افروز شده بود برام خواستگار پیدا کنه
حالم از اون قیافه های کج و کولشون به هم میخورد
فکر میکردند چون مطلقه م اجازه دارند بیاند خواستگاری
بازم خواستگار
هرچی نگاه میکردم نمیفهمیدم کدومشون قراره شوهرم باشه
افروز یه بلوز دامن سفید برام خریده بود که بپوشم
میگفت یه جفت جوراب سفید هم بپوش که پاهات پیدا نباشه
میگفت موهاتو خیلی قایم کن
اروم و سنگین حرف بزن
سرتو بلند نکن
ریز بخند
میگفت اگه قرار شد با خواستگارت حرف بزنی اول از همه از نماز و روزه ش بپرس فکر کنه خیلی مقیدی
میگفت بگو نمیخوام شوهرم دودی باشه
میگفتم افروز مگه قراره مردم و خر کنیم
اگه قراره یکی با من ازدواج کنه بذار منو همون جوری که هستم بشناسه
میخندید و میگفت اخه احمق کدوم خری ممکنه تو رو اینجوری دوست داشته باشه
میگفتم اگه طرف راضی شد منو بگیره بعد دو روز میفهمه که من چقدر جیغ جیغو ام چقدر صدام بلنده اصلا هم محجبه نیستم
میگفت باید خودتو عوض کنی
رفتم نشستم یه نگاهی به اطراف اطاق انداختم دوتا مرد حدود 45 46 ساله
با یه زن شصت و چند ساله و یه زن جوونتر
فهمیدم یکی از همونا داماده
یکیشونم شوهر خواهر داماد بود و یکیشونم مادر داماد
از قضا اونی که بد ریخت تر بود داماد بود
با هم که صحبت کردیم گفت زنمو طلاق دادم
وقتی دلیلشو پرسیدم علنا گفت زنم خراب بوده
گفتم از کجا میگی خراب بوده یعنی با همه رابطه داشته
گفت نه اما دوست مرد داشته
بهم خیانت میکرده
گفتم مچشو گرفتی در حین خیانت
گفت نه اما اونی که باهاش دوست بود اومد بهم گفت که من با زنت رابطه داشتم
گفتم پس اگه با هم رفیق بودند چرا اومده به تو گفته گفت چون رابطه شون به هم خورده
گفتم زنت خوشگل بود
گفت اره خیلی
گفتم تا حالا از خودت نپرسیدی چرا زن به اون خوشگلی اومد ه با تو ازدواج کرده
گفت خب وضع مالیشون خوب نبود
گفتم به نظرت من خوشگلم ؟
گفت اره
گفتم پس وضعیت اونم مث ما بوده
گفت منظورت چیه من اومدم خواستگاری چرا داری بازجویی میکنی
گفتم چند سالته؟
گفت 48سال
گفتم من تازه شده 25سالم
یعنی 23سال از من بزرگتری
هیچ فکرشو کردی شاید اگه با منم ازدواج کنی باز همون اتفاقی که با زن اولت برات افتاد برات بیفته
شاید باز یه نفر بیاد بهت بگه من با زنت رابطه دارم و تو بخوای منو طلاق بدی
خب اگه سرت به کار خودت باشه چرا یکی باید بیاد بگه که باهات دوسته
گفتم من که اصلا قصد ازدواج کردن با ادمی مث تو رو ندارم اگه هم حاضر شدم بیام تو این اتاق باهات حرف بزنم به خاطر خانواده م بود
اما میخوام بهت بگم حالم از مردایی مث تو به هم میخوره که به زنی که یه عمر باهاش زندگی کردند اعتماد نمیکنند و میرند و به حرف یه غریبه گوش میکنند
مردی که تو دیدار اول به زنش به کسی که ازش بچه داره بگه ف –ا ح – شه اصلا لیاقت حرف زدن و نداره
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود
گفت دهنتو ببند
فکر کردی کی هستی که داری در مورد زندگی سابق من قضاوت میکنی
نکنه فکر کردی عاشقتم که داری اینجوری باهام حرف میزنی
خودت چرا طلاق گرفتی البته میدونم طلاق نگرفتی حتما شوهر بدبختت طلاقت داده چون نمیتونسته اشغالی مث تو رو تحمل کنه
گفتم خفه شو از خونمون گم شو بیرون
اونم صداشو برد بالا و شروع کرد به فحش دادن
خانواده هامون ریختند تو اتاق
گفتم کثافتا بریدگم بشین از خونمون
مادرم اینا دهنشون از تعجب بازمونده بود
افروز دمه دهنمو گرفته بود که بیش از این حرف نزنم اما من ول کن نبودم
میدیدم مردک داره فحش میده نمیخواستم کم بیارم
خواستگارا رفتند و من موندم با یه دنیا سرزنش
افروز گفت دارم به عقلت شک میکنم باید حتما ببرمت پیشه مشاور
میگفت تو حتی نمیتونی با یه نفر 20دقیقه مسالمت امیز حرف بزنی
واقعا غیر طبیعی شدی
گفتم چرا این عوضی و برام پیدا کردی
اگه قرار بود با همچین اشغالایی زندگی کنم که با همون مسعود ادامه میدادم
حداقل اون هم جوون بود هم از این خوش قیافه تر بود
فکر کردی خودت کی هستی انقدر رو مردم ایراز میذاری
باید توقعاتتو کم کنی
من مطمئنم به پسره چرت و پرت گفتی که انقدر عصبی شده و هرچی از دهنش در اومده بهت گفته
افروز چرا فکر میکنی همه ی ادمای دنیا خوبند فقط من بدم؟
چون میشناسمت
چون میدونم چقدر وحشی و عصبی یی
میدونم به همه حمله میکنی
مگه همین چند روز پیش نبود که مامان و کتک زدی؟
من اگه کسی و برات پیدا کردم به اون منظور نبود که باید حتما قبول کنی
اگه کسی و نخواستی مث ادم باهاش حرف بزن بعد بگو نمیخوامش تا من دکش کنم که بره
.
.
چند وقته کامنت میذارین که از زندگی خودم و نهال بازم براتون بنویسم
چون دارم داستان فراز و اینجا مینویسم ممکنه خواننده ها گیج بشند
پس از امشب گاهی از زندگی خودم و نهال تو وبلاگ onlyme3.blogfa.com مینویسم که خواننده های خوبم راضی باشند
ممنون که دوباره با وبم اشتی کردین و نظر میذارین و بازم بازدیدام مث قبل شده
قربون همتون برم
دوستتدن دارم خیلی زیاد
رها.
.
یکی میومد میگفت زنم تو رحمش کرم کلمی در اورده
هنوز بعد این همه سال نفهمیدم کرم کلم چیه
اون یکی میگفت زنم سرده و خودش حاضر من برم زن بگیرم
بعضیاشون سنشون بالا بود
هرکدوم یه مشکلی داشتند
نمیدونم افروز این خواستگترترو از کجا برم پیدا میکرد دیگه داشت باورم میشد حالا که طلاق گرفتم کسی بهتر از اینا نمیاد بگیرتم
به افروز میگفتم بی شوهری بمیرم حاضر نیستم ب این عتیقه ها ازدواج کنم
افروز میگفت انقدر ظاهر بین نباش خیلی چیزا تو زندگی هست که از ظاهر مهم تره
نمیدونم اگه خودشم جای من بود همینو میگفت
بالاخره بعد از کلی خواستگار یه نفر پیدا شد که تقریبا قابل تامل بود
به افروز گفتم بذار بیشتر با هم اشنا بشیم بعد تصمیم میگرم
همسرش تو تصادف فوت کرده بود
یه دختر کوچیک داشت
همون روز که اومد خواستگاری گف باور کنین بخاطر خودم نیست که میخوام ازدواج کنم
دخترم خیلی کوچیکه نیاز داره به یه نفر که براش مادری کنه
میگفت دخترم خیلی بهونه ی مامانش و میگیره
هنوز بعد از چند ماه که از تصادف میگذشت پاش تو گچ بود
گفت اگه میخواین بیاید خونه و زندگیمو ببینین در موردم تحقیق کنین بعد تصمیم بگیرین
اونم منو پسندیده بود
از همسایه هاشون تحقیق کردیم
گفتند خیلی مرد خوبیه
وضع زندگیش زیاد اشرافی نبود
ولی بد هم نبود
خیلی بهتر از زندگیی بود که با مسعود داشتم
حداقل خونش نو ساز بود
میگفت زنم خیلی منتظر موند خونمون ساخته بشه امما بیشتر از چند ماه نتونست توش زندگی کنه
زیاد ادم احساساتیی نبودم اما سعی میکردم با دخترش مهربون باشم
نه واسه اینکه باباش بیاد بگیرتم
دلم براش میسوخت
چند بار رفتیم بیرون تا بیشتر اشنا بشیم
البته دختر شو و مادرم هم همراهمون بودند
با عصا راه میرفت
میگفت قراره هفته ی دیگه پامو باز کنند
پاشو عمل کرده بود میگفت ممکنه کوتاه تر از اون یکی پام بشه
با خودم قرار گذاشته بودم که اگه حتی پاش هم کوتاه بشه بازم نظرمو عوض نکنم
پاشو باز کردند پاش چند سانت کوتاه شده بود
شل میزد
گفت با این وضعیت پام هنوزم حاضری باهام ازدواج کنی
گفتم برام مهم نیست
خیلی مرد اروم و با شخصیتی بود
با اینکه مرد بود یواش تر از من حرف میزد باید خیلی دقت میکردم تا بفهمم چی میگه
قرار و مدارا رو گذاشتیم
قرار شد ببینیم چه وسایلی تو خونش کم داره تا بخرم ببرم و بعد یه خطبه بخونیم و بریم سر خونه و زندگیمون
باورم نمیشد به همین راحتی دارم ازدواج میکنم
خوبیش به این بود که باز مجبور نبودم خونواده مو بندازم تو خرج
چون جهاز زن اولش هنوز تو خونه بود و چیز زیادی لازم نبود که بخرم
چند روزی خبری لزش نشد
حتی زنگ هم نزد منتظر بودیم زنگ بزنه قرار بذاره بریم ازمایش
ولی هیچ خبری نشد
افروز میگفت میترسم پشیمون شده باشه
چند روز بعد زنگ زدم خونشون
خودش گوشیو برداشت
گفتم میخواستم حال فرناز و بپرسم
گفت خوبه
خیلی سرد بود
گفتم خب خدارو شکر خودتون خوبین گفت بله خوبم
حتی حالمم نپرسید
منم خداحافظی کردم و گوشیو گذاشتم
دلیل این رفتارشو نمیفهمیدم
به افروز گفتم
گفت شمارشو بده تا خودم بزنگم
زنگ زد
یکم حرف زد و قطع کرد
گفت از چیزی که میترسیدم اتفاق افتاده گفتم چی شده؟
گفت اومدند تحقیقات همسایه ها همه چیزو در موردمون بهشون گفتند
گفتند چه دختر بی ابرویی هستی گفتند دعوا میکنی و از خونه میزنی بیرون و جیغ و داد راه میندازی
گفتند بابا چیکاره ست تازه گفتند تو هم دنبال بابا میرفتی و سرقت میکردی
زدم زیر گریه
باورم نمیشد همسایه هامون انقدر بی وجدان باشند
میخواستم برم دمه خونه هاشون ببینم کدومشون این حرفارو زدند اما افروز نذاشت
گفت اینجوری بدتره
بهتره به روی خودمون نیاریم
به همه میگیم ما نپسندیدم بگیم چون پسره پاش کوتاه بود قبول نکردیم
دلم واسه ی خودم میسوخت به روزی افتاده بودم که واسه اینکه خواستگارم ردم کرده بود گریه میکردم
یاد حرف قاسم افتادم
همون روزا که تازه اومده بودم خونه ی بابام بهم میگفت تو طلاقت و بگیر بهترین پسرا میان خواستگاریت
اما الان داشتم واسه ی یه مرد زن مرده که وضع مالیه خوبی هم نداشت گریه میکردم
نمیخواستم بگم عاشق پسره شده بودم
اما حس اینکه منو گذاشته کنار داشت ریشه مو میسوزوند
تا چند روز حالم دست خودم نبود
مرتب سیگار میکشیدم
زنگ زدم به نسترن حالشو پرسیدم خوب نبود
گفتم میام پیشت رفتم پیشش
گفت با نامزدم به هم زدیم گفت فهمیده دوباره معتاد شدم قیدمو زده
منم گفتم که باز شروع کردم گفتم چند وقته دوباره میکشم
گفت پس بیا با هم بکشیم بیخیاله دنیا
نشستیم و کشیدیم
چه حالی بهم داد
خیلی وقت بود میخواستم
تک تک سلولهای بدنم بهش نیاز داشت
نشعه شدم
گریه کردم
نسترن هم گریه میکرد
اونم خیلی غصه داشت
گفت همیشه بیا پیشم گفت دیگه من تقریبا هیشکیو ندارم همه تردم کردند
بهش قول دادم بهش سر بزنم
قول دادم تنهاش نذارم
.
.
.اینبار تمام تلاشمو کردم که خودمو تابلو نکنم و نذارم کسی متوجه بشه
سعی کردم نذارم مصرفم بره بالا
ولی خب کسی که معتاد باشه تا داشته باشه میکشه فکر اینکه بخواد بقیه شو بذاره واسه ی یه وقت دیگه نیست
افروز باز یهخواستگار دیگه پیدا کرده بود
میگفت اینو میپسندی میگفت مث قبلی بچه خنگ نیست
گفتم من قبلی رو هم پسندیدم اما اون منو نخواست
گفت زنشو طلاق داده وضع مالیشونم خوبه
گفتم دلیل طلاقشون چیه
گفت ارزو رو میشناختی که تو مدرسه مون بود
گفتم کدوم همون دختر بلونده؟
گفت اره گفتم خب؟
گفت اون زنش بوده
گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
ارزو پولدار ترین دختر مدرسه بود از اینا که همه بهش حسادت میکردند
اون زمان که مردم نون واسه خوردن نداشتند دستاش پر از النگو بود
مث پرنسس ها زندگی میکرد کلا ماله این دنیا نبود
گفتم خب اگه ارزو زنش بوده که منو میخواد چیکار من تو ذوقش میزنم
گفت ارزو میخواسته بره خارج از کشور زندگی کنه واسه همین از هم جدا شدند
البته خیلی هم مشکل داشتند
گفتم خب حالا چه جوری گفتی که بیان خواستگاریه من
گفت همسایه شون و تو مهمونی خونه ی یکی از دوستام دیدم گفت واسه ی پسر همسایمون دنبال زن میگردم منم وقتی فهمیدم کیه تو رو معرفی کردم
گفتم خب باشه بگو بیان
قرار شد بیاند
استرس داشتم با خودم میگفتم اگه جور شد و قرار شد ازدواج کنم چی؟
اگه بفهمند من معتادم
البته اون روزا از خانوما تست اعتیاد نمیگرفتند چون خیلی کم دختری پیدا میشد که معتاد بشه منم از نوادر بودم
روزی که میخواستند بیاند دوش گرفتم دندونامو محکم مسواک زدم که معلوم نباشه سیگار مصرف میکنم
ارایش کردم
تیپی که دلم خواست و زدم
افروز که اومد گفت این چه سر و وضعیه برو سر و صورتتو بشور همون لباسایی و که من برات گرفتم بپوش
گفتم اگه ارزو زنش بوده حتما از خانومایی خوشگل و با کلاس خوشش میاد
اگه با اون سر و وضع بیام جلوش فکر میکنه از پشت کوه اومدم و فرار میکنه
گفت احمق تو مطلقه ایی یکم که به خودت برسی فکر میکنند خرابی
گفتم اگه طرز فکرش این مدلیه میخوام صد سال سیاه نپسنده
میخواستم خودم باشم ببینم کسی منو اینجوری که هستم میخواد یه نه
با مادرش اومده بود
خیلی سبزه بودلاغر و قد بلندم بود مث خودم
متولد 56بود دوسال با هم اختلاف سنی داشتیم
از همون اول که شروع کرد به حرف زدن ازش خوشم اومد
خیلی صریح و بی پرده حرف میزد
کلماتشو پشت استعاره های قشنگ مخفی نمیکرد و جملاتشو کش نمیداد
همون اول گفت دقت کردی چقدر ما به هم شبیهیم ؟
گفتم از چه لحاظ؟
گفت هم لاغریم هم قد بلند جفتمونم سبزه ایم
گفتم نخیر سبزه ی شما خیلی تیره تر از منه من گندمیم
گفت اگه مرد بودی از من سیاه تر بودی
گفتم خب شاید
گفت حتما بیشتر از من از کم و کیف زندگی سابقم خبر داری یا لازمه باز از اول توضیح بدم
گفتم از کجا میگی که از زندگی اولت خبر دارم ؟
گفت چون من شما خانوما رو میشناسم تا سر از کار کسی در نیارین اجازه نمیدید بیاد خواستگاری
گفتم اتفاقا تحقیقات نکردیم هرچی همسایه ی خواهرم واسه خواهرم تعریف کرده
گفت خب چی دوست داری بدونی؟
گفتم من خانوم سابقتونو میشناختم
قبلا توی یه مدرسه بودیم
دوست دارم از دلیل طلاقتون بدونم
گفت من و ارزو عاشق همدیگه بودیم
واسه همینم خانواده ش اجازه دادند ازدواج کنیم
من ارزو رو خیلی دوست داشتم ولی خب یه رفتارایی داشت که کم کم نسبت بهش سرد شدم
البته نمیگم مشکل از رفتار اون بود منم خیلی مشکلات داشتم که اون ازم نا امید شده بود و تا سر حد افسردگی پیش رفته بود
ارزو مث یه شاهزاده بود و توقع داشت با همه مث کلفت و نوکراش برخورد کنه
تا اینکه توافق کردیم و از هم جدا شدیم
گفتم بچه چی؟بچه نداری؟
گفت نه ارزو بچه دار نمیشد
البته یه موقع فکر نکنی واسه بچه ازهم جدا شدیما با هم قرار گذاشته بودیم اگه زندگیمون خوب شد یه بچه قبول کنیم و بزرگ کنیم
اگه بچه براتون مهمه نتایج ازمایشامون هست میتونم بیارم نشونتون بدم تا مطمئن شی که من مشکلی ندارم
گفتم خب شما دوست دارید چی از من بدونید
گفت راستش من در مورد شما همه چیو میدونم خواستم قبل از اینکه بیام اینجا کامل تحقیقات کرده باشم
البته بیشتر میخواستم دلیل طلاقتون و بدونم که رفتم تحقیق و مسعود و شناختم دیدم دیگه نیاز به تحقیق نیست
چیز بیشتری هم نیاز نداشتم بدونم چون بقیه ی تحقیقات خاله زنک بازی
هم شما تا الان یه فرد ازاد بودید هم من پس هر کاری که تا الان کردیم به خودمون مربوط میشه
مهم اینه که اگه قرار شد ازدواج کنیم دیگه خطا نکنیم موافقی؟
گفتم اره
یکم دیگه حرف زدیم
همه چی به خوبی پیش رفت
مادرش موقع رفتن منو بوسید یعنی اینکه پسندیدمت
افروز گفت چطور بود
وقتی براش تعرف کردم گفت زیاده روز کردین
باید بیشتر احتیاط میکردی
باید سنگین تر حرف میزدی
گفتم ازم خوشش اومده بود
همین جوری هم خوشش اومده بود
نیاز نبود براش تظاهر کنم
افروز گفت نمیدونم چی بگم امیدوارم اتفاقی بیفته که به صلاحت باشه
.
اون بار ترک نکردم
با قاسم مهربون تر شدم تا دیگه تو مضیقه م نذاره
کلا شده بودم یه ادم لا شیه به درد نخور
که حتی نمیتونست یه تصمیم درست و حسابی برا خودش بگیره و روش وایسه
افروز میگفت نمیگم ازدواج کن
فقط خودتو خراب نکن
یکم شخصیت داشته باش
میگفت قاسم چی توی تو دیده که خونه ی مامان و ول نمیکنه
میگفتم کاری به من نداره بخاطر بابا میاد
میدونست یه چیزی بین من و قاسم هست
بخاطر کارای بابا مجبور شدیم خونه رو عوض کنیم
رفتیم یه خونه ی بزرگ قدیمی تویه محله ی دیگه گرفتیم
خوب بود از اون محله دور میشدیم
از محمد دور تر شده بودم
با قاسم صمیمی تر شده بودم
ولم نمیکرد
هر چی نیاز داشتم برام میخرید
گفت رانندگی یاد بگیر
یاد گرفتم ماشینشو بهم میداد
بابام فهمیده بود قاسم منو دوست داره خودشو زده بود به خریت
مادرمم هیچی نمیگفت
اما افروزمیگفت این کارت اخر عاقبت نداره
آه زن و بچش میگیرتت
میگفت مسعود که پسر بود چه گلی به سرت زد که این بزنه
میگفت این دزده
یه سال زندانه 6ماه بیرون میگفت زندگیت از زندگی مامان بدتر میشه
میگفت بتمرگ توی خونه تا یکی پیدا شه بیاد بگیرتت
اما زندگی راحت به دهنم مزه داده بود
قاسمو دوست نداشتم اما پولاشو دوست داشتم
دیوونه م بود
میدونستم دوستم داره اما به زبون نمیاورد
تا اینکه یه روز بهم گفت من میخوام بگیرمت
بهش گفتم پس زنت چی؟
گفت زن دومم شو
گفتم حالم از این کار به هم میخوره
از رقیب متنفرم
گفت طلاقش میدم
گفت زنم از من هیچ توقعی نداره فقط میخواد خرجشو بدم
گفتم نمیدونم باید فکر کنم
میدونستم نمیخوامش
اما میدونستم که حاضر نیستم که زن یه ادم گدا گشنه ی دیگه بشم
میدونستم که نمیخوام فقط با محمد باشم و به عنوان یه وسیله ی ج.ن س ی ازم استفاده کنه
میدونستم قاسم پام وامیسته
خیلی دوستم داره
یه بار عاشق شده بودم اینبار دیگه نمیخواستم با عشق ازدواج کنم
اما شک داشتم
میدونستم حرفای افروز هم درسته
با مادرم صحبت کردم گفتم قاسم ازم خواستگاری کرده گفت عجله نکن
زود تصمیم نگیر
بابام هم راضی بود
میدونستم بابام و مامانم عقل درست و حسابی ندارند
به قاسم گفتم صبر کن عجله نکنیم
قبول کرد اما گفت باید بیشتر باهم باشیم
قبول کردم
تقریبا مامان و بابام به چشم نامزدم نگاش میکردند
تا اینکه یه روز اومد خونمون
هیچکس خونه نبود
گفتم کسی نیست
گفت چه بهتر
اومد تو
تا اون روز حتی دستمم نگرفته بود
اما اون روز نشست کنارم دستامو گرفت تو دستش
بوسیدم
مقاومت نکردم
بغلم کرد
همون موقع افروز و مادرم سر رسیدند
قاسم سریع رهام کرد
اما افروز مارو دیده بود
قاسم از خونه زد بیرون
از شرم داشتم خفه میشدم
احمق شده بودم
افروز هرچی از دهنش در اومد بهم گفت
گفتم به تو ربطی نداره زندگی خودمه
گفت گوه اضافی نخور غلط میکنی
میخوای باز بدبخت شی دو روز دیگه برگردی بیای پیش بابا
گفت یا بگو دیگه پاشو نذاره اینجا یا به زنش زنگ میزنم
گفتم اخرش که چی زنش هم باید بفهمه
چند روز بعد زن قاسم اومد خونمون
منو کشید کنار
گفت میخوای زن قاسم بشی؟
گفتم کی همچین حرفی زده
گفت مهم نیست کی گفته میخوای زنش بشی؟
گفتم فکر کن اره
گفت من امیدی به شوهرم ندارم چون اصلا محلم نمیذاره
بار اولش هم نیست که میخواد سرم هوو بیاره
شاید من زن خوشگلی نباشم اما شوهر منم اش دهن سوزی نیست
این حرفا رو نمیگم تا دست از شوهرم برداری چون دیگه خسته شدم
ببین فراز من حاضرم شوهرم باهر زنی که میخواد بره فقط نمیخوام منو بچه هامو ول کنه یا بی خرجی مون بذاره
اخه ما جز قاسم کسی و نداریم
من حرفی ندارم بیا زن قاسم شو ولی با این کارت خودت و بدبخت میکنی
چون بعد از چند وقت از تو هم خسته میشه و میره سراغ یه زن دیگه تو هم خوشگلی هم جوون اگه صبرکنی بهتر از قاسم پیدا میکنی
خیلی دلم سوخت براش
اونم یه زن بود
شاید به بدبختی مامانم شایدم بدبخت تر
دیگه بریده بود
حتی نمیخواست واسه ی زندگیش بجنگه
تصمیممو گرفتم
چرا همیشه مردا باید مارو بازی بدند و از ما استفاده کنند
گفتم بازیش میدم
پولاشو میگیرم اما نمیذارم به اون چیزی که میخواد برسه .
.
.
تصمیم گرفتم خودمو جمع و جور کنم
گشتم دنبال کار
یه کار پیدا کردم
چند تا دوست پیدا کردم سر کارم
زیاد ادمای جالبی نبودند اما خوراک خودم بودند
یه تجربه ی جدید
با هم میرفتیم بیرون
سوار ماشین پسرا میشدند تیغشون میزندند مجبورشون میکردند براشون غذا بگیرند بعد هم یه شماره ی الکی میدادند بهشون و میومدند
کار جالبی بود
از اون کارایی که من هیچ وقت فرصت نکرده بودم انجام بدم
چند بار باهاشون رفتم
واسه تجربه خوب بود اما خوشم نیومد دیگه نرفتم
نمیخوام بگم من خانوم و متشخص بودم نه
اما از من دیگه گذشته بود این بچه بازیا
قاسم ازم شاکی شده بود
میگفت چرا میری سر کار مگه من کم بهت پول میدم
میگفتم میرم سر کار تا افروز نفهمه از تو پول میگیرم فکر کنه حقوقمه
وقتی رفتم تو کارخونه کار کنم دیدم دنیا بزرگتر از اونیه که فکرشو کردم
هنوزم اگه بخوام میتونم یه عالمه کشته مرده داشته باشم دنیا محدود به محمد و قاسم نیست
برام چند تا خواستگار پسر پیدا شد ولی اون قصد نداشتم با پسر ازدواج کنم
میخواستم یکی و پیدا کنم عین خودم
تا شرایطمو بفهمه
که هم من اونو درک کنم هم اون منو درک کنه
کارخونه از شهر فاصله داشت
باید یه مسافت زیادی و پیدا میرفتم تا برسم سر خیابون اصلی تاکسی پیدا کنم
یه روز که داشتم پیاده میرفتم دیدم یه ماشین داره برام بوق میزنه
رفتم جلو دیدم قیافه ش اشناست
قبلا توی کارخونه دیده بودمش
گفتم مزاحم نمیشم
گفت نه مسیرمه سوارشین
سوار شدم
گفت امنیت نداره تو این مسیر تنها میرید و میاید
گفتم نترس کسی جرات نداره به من چپ نگاه کنه من واسه خودم یه پا مردم
نمیشه اینجوری بگین اگه دوتا مرد بیان به زور سوارتون کنند و برند چی هیچ کسی هم نیست که ببینه
نمیدونم شاید
یکم با هم حرف زدیم تا رسیدم خونه
تشکر کردم پیاده شدم
روز بعد بازم تو مسیر برگشت اوند دنبالم
نمیخواستم سوار شم اما اصرار کرد سوار شم
مجرد بوداسمش علی بود تنها هم زندگی میکرد
گفتم که جدا شدم
بعد از چند بار که سوار ماشینش شدم بهم گفت ازت خوشم میاد
راستش منم ازش خوشم میومد
هیبتش مردونه بود
مث بقیه ی پسرا سوسول و لوس نبود
شمارشو بهم داد منم زنگش زدم
باهاش دوست شدم
دیگه خارج از زمان کار هم میدیمش به افروز گفتم
گفت خوبه
تعجب کردم
گفت با هر کی دوست بشی بهتر از اینه که بری زن قاسم بشی
چون بابام زیاد خونه نبود راحت میتونستم برم پیشش
چند باری رفتم خونشون
باهاش احساس امنیت میکردم
نمیگم عاشقم بود اما یه دوست واقعی بود
هوامو داشت
کاری نمیکرد آبروم بره
چند ماهی با هم بودیم تا قاسم شک کرد
گفت اگه با کسی ببینمت هم اونو میکشم هم تو رو
میدونستم اگه منو با کسی ببینه روزگارمو به سگ میکشه
میدونستم انقدر میره و میاد تا سر از کارم در بیاره
به علی گفتم قراره ازدواج کنم دیگه نمیتونیم با هم باشیم
اونم قبول کرد و دیگه بهم زنگ نزد
فکر نمیکردم انقدر منطقی باشه اما بود
با چند نفر دیگه هم از این رابطه های کوتاه مدت داشتم تا بالاخره قاسم یکی شو فهمید
خیلی عصبانی شد
جوش اورد از دستم
گفت باید خیلی زود ازدواج کنیم
گفتم نه
گفتم دیگه تصمیمم عوض شده نمیخوام باهات ازدوتج کنم
گفت فکر کردی به همین راحتی ولت میکنم
این همه پول خرجت کردم حالا فهمیدی که من به دردت نمیخورم
گفتم تو زن داری
گفت از اولم داشتم
گفت اگه زنم نشی خانواده تو نابود میکنم
گفتم برو هر گوهی دوست داری بخور
چند بار دیگه زنگ زد و تهدید کرد
اما من بهش توجه نکردم
تا اینکه یه روز افروز گریه کنان اومد خونمون
بهم گفت با بچه بازیات داری زندگیمو نابود میکنی
گفتم مگه چیکار کردم
گفت مگه نگفتم با این مردک نرو رفتی الانم که دیگه نمیخوای بری سر لج افتاده زنگ زده خونه ی مادر شوهرمو و گفته که بابا دزده و خونداده مون بی ابروئه
گفته که افروز با یه مرد دوسته و داره به شوهرش خیانت میکنه
شوهرت چیکار کرد؟
هیچی اون که باورنکرد اما مادر شوهرم زنگ زد هرچی از دهنش در اومد بهم گفت
خیلی عصبانی شدم زنگ زدم به قاسم
اما هیچ کسی گوشیشونو بر نداشت
چند بار دیگه هم زد کسی خونشون نبود
تاکسی گرفتم رفتم دمه خونشون خونه رو خالی کرده بودند و رفته بودند
گفتم فکر کرده زندگی افروز و از هم پاشونده حالا هم فرار کرده که نریم دمه خونشون سر و صدا راه بندازیم
ولی چند روز بعد که مامورا اومدند بابامو برداشتند و رفتند تازه فهمیدم چی شده
قاسم وسایلشو جمع کرده بود گم و گور شده بود بعد هم زنگ زده بود بابامو لو داده بود
بابامو با یه عالمه ماله دزدی تو خونه گرفتند و 2سال براش حبس بریدند
ولی براش سند خونه ی قدیمی که از اقاجونم بود و براش گذاشتیم وبعد از 6ماه از زندان اوردیمش بیرون
خیلی سخته ببینی داداشت میشینه کنارت و پا به پات سیگار میکشه
فرزان همه چیمو میدونست همیشه برام راز داری میکرد
منم مجبور بودم براش راز داری کنم
از کاراش میگفت از دوستاش
میگفتم سیگار نکش میگفت چرا خودت میکشی
میگفتم من مشکل دارم تو زندگیم میگفت منم مشکل دارم
راست میگفت اونم مشکل داشت
بازم فقیر شده بودیم
داداشم ترک تحصیل کرده بود
میرفت سر کار
دوستاش میرفتند خوش گذرونی اما اون نه وقتشو داشت که بره نه پولشو
یه بابای بی ابرو هم داشت
دوستاش میدونستند باباش چیکاره ست
اما خب با سیگار کشیدن هم نه مشکلات من حل میشد نه مشکلات اون
بعد از برگشتن بابام از زندان باز همه چی یکم اروم شد
افروز واسه ی بچه ش تولد گرفت
پسرش ساله شده بود
گفتند برو پژمان و بیار تا توی تولد باشه
یه حسی داشتم
احساس غریبی میکردم
نمیدونستم پژمان منو میشناسه یا نه
رفتم دمه خونشون
بعد از طلاق واسه ی اولین بار مسعود و دیدم
منو که دید گفت چه عجب از این طرفا بفرما تو
گفتم نه ممنون تولد بچه خواهرمه اگه میشه میخوام پژمان و ببرم تولد
گفت باشه مشکل نداره
بچه رو اماده کرد اورد دمه در
پژمان نمیخواست بیاد اما باباش که گفت برو اومد
باهاش حس نزدیکی نداشتم
نمیدونستم چه جوری باهاش حرف بزنم
بوسیدمش بغلش کردم
رفتارش خیلی سنگین بود
حس میکردم خیلی بزرگ شده انقدر بزرگ که منو نمیشناسه
گفتم منو میشناسی
گفت اره مامان فرازی
گفتم اره عزیزم دلم برات تنگ شده بود
بغلش کردم
چسبوندمش به خودم
براش لباس خریدم دوست نداشتم با اون لباساش بره تولد نمیخواستم چیزی از بقیه ی بچه ها کم داشته باشه
ولی میگفت لباس نمیخوام خودم لباس دارم
مغرور بود
بردم براش اسباب بازی بخرم گفت نمیخوام خودم همه چیز دارم
اصلا رفتارش مث بچه های 5 ساله نبود
حتی از تولد هم خوشحال نبود
نباید میبردمش تولد شاید با این کارم فقط باعث شدم یادش بیارم اون چیزایی رو که ازش محروم کرده
وسط تولد زد زیر گریه هر کاری کردم اروم نشد و یه بند گفت منو ببر پیش بابا مسعودم
اماده ش کردم و همون موقع بردم میدونستم داره عذاب میکشه تحمل عذابشو نداشتم
گریه امونم نمیداد
میخواستم مسعود نبینه دارم گریه میکنم اما خودش در و باز کرد و دید
پژمان وقتی باباشو دید اروم شد
مسعود گفت صبر کن باهات کار دارم
بچه رو گذاشت تو خونه و اومد دمه در
گفتم باور کن میخواستم خوشحالش کنم
گفت میدونم گفت بچه که از مادرش جدا بشه همین جوریه
کمبود داره عقده داره
گفتم شاید باید بیشتر بهش سر میزدم
گفت نه اون مادر میخواد که بالای سرش باشه نه اینکه بهش سر بزنه
گفت بیا باز باهم ازدواج کنیم
گفتم امکان نداره
گفت به خاطر من نه بخاطر بچه ت
گفتم نمیتونم هیچ تضمینی هم وجود نداره که اگه ما با هم زندگی کنیم بچه مون خوشبخت بشه
گفتم سیما کجاست
گفت رفته دهاتشون به مادرش سر بزنه
گفتم پس چشم سیما رو دور دیدی که داری به من پیشنهاد ازدواج میدی
گفت نه خیلی وقته میخواستم بیام بهت بگم اما ادرستونو نداشتم یکمم میترسیدم
گفتم سیما بهتر درکت میکنه و میتونه با کارات کنار بیاد با همو ن زندگی کنی بهتره
گفت سیما که زنم نیست فقط با هم تویه خونه ایم
گفتم فرقی نداره واسه من دیگه تو واسه من تموم شدی
گفت چرا هنوز ازدواج نکردی
گفتم هنوز امادگیشو ندارم
من فکر کردم شاید منتظر من بودی
گفتم حتی یه بارم بهت فکر نکردم
گفت اما رو پیشنهادم فکر کن
ازش خداحافظی کردم
تو راه برگشت همش تو فکر مسعود بودم .
.
.
.
چون این چند روز کمتر خونه بودم و نتونستم پست بدم یه پست طولانی گذاشتم
شرمنده که این چند روز حتی نتونستم جواب کامنتاتونو زیر نظراتتون بذارم
شرمنده سرم خیلی شلوغ بود
چون گفته بودین داستان فراز طولانی شده دارم سعی میکنم خلاصه ش کنم تا زودتر تموم بشه
بازم ممنون از همه ی خواننده های خوبم
قربون همتون برم من
رها
.
.
.
نمیدونم چرا مسعود که باهام حرف میزد نا خواسته خر میشدم
یاد روزای بودن با مسعود افتادم
زیاد خاطره ی خوبی نبود ولی یه حس دلتنگیه عجیبی بهم دست داد
خودمو تصور کردم
با مسعود و پژمان زیر یه سقف
مث یه خانواده ی خوشبخت
اگه با هم بودیم
اونوقت دیگه پژمان این همه عقده نداشت اینهمه تنها نبود
ولی اینا همش یه رویا بود
حتی اگه منو مسعود هم با هم بودیم چنان جالب نبود
یه پدر و مادر معتاد که همیشه دارند با هم دعوا میکنند و اصلا به بچه شون توجه نمیکنند
حداقل مسعود با سیما کمتر مشکل داشتند
سیمااز مسعود توقعی نداشت واسه ی همین مشکلی بینشون به وجود نمیومد
مسعود ازم خواسته بود که رو پیشنهادش فکر کنم
ولی هیچ جای فکری نداشت
جوابم مشخص بود
با 5دقیقه فکر کردن به این نتیجه میرسیدم که بودن من و مسعود هم دردی از بچه مون دوا نمیکنه
.
سرگردون بودم
روزای بی هدف
هر روز یه کاری پیدا میکردم
بعد از چند روز با یکی دوست میشدم
یه مشکلی به وجود میومد و تموم میشد
افروز میگفت تو خیلی خر و نفهمی
میگفت سنت رفته بالا ولی هنوز هیچی حالیت نیست
میگفت میری با هرکی دوست میشی از سیر تا پیاز زندگیتو براش میگی و باعث میشی دیگران ازت سواستفاده کنند
راست میگفت
با اخرین دختری که سر کار دوست شدم باعث یه جنجال بزرگ شدم
دختره میدونست من مطلقم
ادرس خونه مون رو هم داده بودبه خانواده ش
گفته بود میخوام برم پیش فراز
و با دوست پسرش از خونه فرار کرده بود
خانواده ش اومدند دمه خونمون و یه پا وایسادند گفتند دختر ما پیش شماست
هرچی گفتم نیست
میگفتند هست
دخترشون هر موقع میخواسته بره پیش دوست پسرش به خانواده ش میگفته پیشه فرازم
در حالیکه فقط چند بار تا دمه خونمون اومده بود و هیچ وقت تو خونه نیومده بود
میدونستم عاشقه یه پسرست
چند بار اومده بود خواستگاری اما چون پسره خیلی علاف بود قبول نکرده بودند
خانواده ی دختره از دستمون شکایت کردند
وقتی ازم بازجویی کردند گفتم خبر دارم دختره با یه نفر دوسته اما نمیدونم الان با همند یا نه
2روز بعد دختره رو پیداش کردند و با پسره عقدش کردند
اگه انقدر زود با همه صمیمی نمیشدم این مشکلات برام پیش نمیومد
افروز گفت بسه دیگه نمیخواد کار کنی
چند وقت خونه موندم تحمل تنهایی و نداشتم تصمیم گرفتم ادامه ی تحصیل بدم
یه مدرسه ی شبانه ثبت نام کردم و رفتم مدرسه
این دفعه تصمیمم جدی بود
گفتم چند سال عقبم میخونم درسمو ادم میشم به یه جایی میرسم
افروز بهم گفت خواهش میکنم میری مدرسه با هیشکی دوست نشو
ولی دست خودم نبود
عین پینو کیو بودم که همیشه میخواست پسر خوبی باشه و هیچ وقت موفق نمیشد
درسمو میخوندم و یواشکیه افروز با دوتا خواهر دوست شدم
خیلی خوشگل و با کلاس بودند
البته وضع و اوضاع خوبی نداشتند
یکیشون با شوهر عمش دوست بود اون یکی هم کلی بی اف داشت
از وقتی باهاشون دوست شدم کلی مزاحم تلفنی پیدا کردیم
میدونستم کار اوناست چون همش بهم نصیحت میکردند که نذارم تنها بمونم
میگفتند حالا که مطلقه ایی و از 7دولت ازادی باید عشق زندگیتو بکنی
میگفتند ما ارزو داشتیم مطلقه بودیم و هر کاری دلمون میخواست بکنیم
وقتی میگفتم مزاحم پیدا کردیم میگفتند چون نمیخوایم تنها باشی شماره تو دادیم به فلان پسره خیلی پسره خوبیه
میگفتم اگه خوبه خودتون باهاش دوست بشین میگفتند نه خوب ما سرمون شلوغه و
وقتی بهش گفتیم نمیتونیم باهات باشیم گفتند یه نفر و برامون پیدا کن و کی بهتر از تو
با چند نفرشون چند بار حرف زدم
با یه نفرشون هم دوست شدم اما زود تموم کردم
از من گذشته بود بخوام از این رابطه های بچه گونه برقرار کنم
که خودمو پیش همه تابلو کنم که پسره 4روز باهام باشه و بعد بره همه جا جار بزنه که من با فلانی بودم
بهشونم هشدار دادم که دیگه شمارمو به کسی ندم گفتم من اگه بخوام خودم بلدم دوست پسر پیدا کنم
میگفتند نه ما دوستتیم و در قبالت وظیفه داریم
میدونستم نباید بیرمشون تو خونه و زندگیمون
چون مامانم سریع به گوش افروز میرسوند
ولی خب اونا زگیل تر از این حرفا بودند
میومدند دمه خونه در و که باز میکردم میومدند توی خونه
بعد از چند وقت فهمیدم گلوی خواهر کوچیکه پیش فرزان گیر کرده
فرزان هم بدش نمیومد
میدونستم دوست دختر داره
ولی نمیخواستم با این دوست بشه میدونستم چقدر عوضیه
بهش گفتم محل سگ به این دختره نذار
میگفت تو کاریت نباشه خودم بلدم چیکار کنم
میگفتم اینا اویزونند یه موقع مجبور میشی بگیریشا
میگفت فکر کردی بار اوله با یه دختر دوست میشم
باهاش دوست شده بود
البته نمیشد بگی دوستی
چون اینا با همه بودند براشون هم فرقی نمیکرد
هر روز با یه پسر
چند وقت بعد دوستم اومد پیشم و گفت من با داداشت رابطه داشتم
گفتم خب من چبکار کنم
گفت داداشت بکارت منو بر داشته
گفتم گوه خوری نکن تو هر روز با یه پسری فکر کردی من خرم و باور میکنم داداشم بکارتتو برداشته
گفت یا به زبون خوش بیاین خواستگاری یا شکایت میکنم
وقتی به داداشم گفتم گفت بذار هر غلطی دلش میخواد بکنه دختره از اول هم باکره نبود
دختره ول کن نبود
کنه شده بود
اومد دمه خونمون دعوا راه انداخت
که افروز هم رسید
همینکه دید دختره داره چی میگه رفت جلو و زد تو گوش دختره
همونجا وسط کوچه دعوا و کتک کاری راه افتاد
همین شد که پروژه ی مدرسه رفتن من هم تموم شد
افروز میگفت هر جا میری شر درست میکنی
راست میگفت باز گند زده بودم
دختره شکایت کرد اما نتونستند ثابت کنند که داداش من کاری کرده و
مث سگ راهشونو کشیدند و رفتند
افروز میگفت تو ادم بشو نیستی
گفتم یکم خونه ی بابا بمونی عاقل شی اما فابده نداشت
باید شوهر کنی
از اون روز افتاد دنبال شوهر پیدا کردن واسه من .
.
.
فراز دیگه سیگار نکش
هیچ مردی از زن سیگاری خوشش نمیاد
من که میدونم هنوزم معتادی
یه تکونی به خودت بده باید ترک کنی
تا خودت نخوای نه من نه مامان نمیتونیم کمکت کنیم
بخدا حیفه جوونیته
دندونات زرد شده
زیر چشمات سیاه شده
حالا به فرضم که من یه شوهر واست پیدا کنم
خب اگه بیاد ببینه قیافه تو که میفهمه معتادی
بخدا حیفه جوونیته فراز
الان چند سال از طلاقت میگذره
گفتم یکم خونه ی بابا بمونی از حال و هوای بچه گی در بیای
خاطرات زندگیت با مسعود از زندگیت پاک شه
جوونی کردی بچه گی کردی بسه دیگه
ادم شو نذر و نیاز کن یه ادم حسابی پیدا شه بیاد بگیرتت
خودت خسته نشدی از این همه سر درگمی
میدونستم حق با افروزه
دلم میخواست شوهر کنم زندگیم سر و سامون بگیرم
حس میکردم خونه ی بابام یه موجود اضافه م کمترین حرفی که بهم میزدند بهم بر میخورد
اشکم سرازیر میشد
یا با مامانم دعوام میشد یا با بابام
بابام میگفت دیگه شوهر کن برو
دیگه داری استخونمو میسوزونی
یه موجود اضافه بودم
به هیچ دردی نمیخوردم
به افروز گفتم کمکم کن ترک کنم تصمیمو گرفته بودم
برد بیمارستان بستریم کرد
طفلی افروز 24ساعت بالای سرم بود
خیلی اذیت میشد
من از اون بدتر بودم
درد درد درد
ولی من تنها نبودم
تخت بغلیم دختریکی از دکترای بیمارستان بود
اونو که میدیدم ارومتر میشدم
شرایط اونم مث من بود
میخواست ترک کنه
دلمو خوش میکردم که درد فقط مال من نیست اونم داره عذاب میکشه
حداقل میگفتم به خاطر شرایط بد زندگیم نیست که معتاد شدم یه دختر با شرایط عالی و خانواده ی متشخص هم میتونه معتاد بشه
باهاش دوست شدم
نامزد داشت
نامزدش هم میدونست معتاده فقط گفته بود باید ترک کنی تا خانواده م نفهمن
دختره خل و چل تر از من بود
کلا اعصاب معصاب نداشت
تعطیل تعطیل بود
چند بار با مادرش دعواش شد و همه ی اتاق و بهم ریخت
یه بارم که نامزدش اومد با هم بحثشون شد نامزدشو با گلایی که اورده بود از اتاق پرت کرد بیرون
فرقش با من این بود که هرچی دیوونه بازی در میاورد کسی از دستش عصبانی نمیشد
مادرش درکش میکرد
میگفت اعصاب دخترم خرده نباید باش حرف میزدم ناراحتش میکردم
ولی افروز منو نمیفهمید
هرچی میگفتم من داغونم اعصاب ندارم انقدر نشین بغله گوشم حرف بزن نصیحتم بکن
یه موقع یه چیزی بهت میگم ناراحت میشی ولی ول کن نبود
حس میکرد اخره عقل کلای عالمه و فقط مینشست بالای سرم فک میزد و نصیحت میکرد
نمیدونم چی شد
تحت تاثیر هم اتاقیم قرار گرفتم یا
پاشدم افروز و از اتاق انداختم بیرون و گفتم نمیخوام بیای پیشم بمونی
بهت نیاز ندارم
عصابتو ندارم
خفه م کردی
فکر میکنی چون خیلی عاقلی زندگیت خوبه؟
منم اگه یه شوهر درست و حسابی گیرم افتاده بود الان خوشبخت بودم
تو هیچی نیستی غیر از یه زن پر مدعای پر حرف
هیچی جوابمو نداد
اومد چادرشو برداشت و رفت
نیم ساعت نشده مث سگ از کاری که کرده بودم پشیمون شدم زدم زیر گریه
نسترن هم اتاقیم اومد پیشم
گفت حقش بود داشت رو اعصاب منم میرفت
میگفت ادم تنها باشه بهتر از اینه که با اینا باشه
میگفت به ادم که کمک نمیکنند هیچی تازه ادمو داغونتر میکنند
فکر نمیکنند شاید خودشونم به درد ما دچار بشند
فقط میگن اراده کن و ترک کن انگار به همین راحتیاست
اصلا معنیه درد و نمیفهمند
نسترن منو میفهمید
شمارشو گرفتم قرار شد از بیمارستان که رفتیم با هم دوست بمونیم
همون شب افروز برگشت
ازش معذرت خواستم
گفت به خاطر تو بر نگشتم
دیدم مامان نگرانه نمیتونه اینجا بمونه باید بره سر کار اومدم
باهام سنگین شده بود حرف نمیزد اما اینجوری راحت تر بودم
بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شدم
مامانم خیلی هوامو داشت
همش کنترلم میکرد
به داداشامم سپرده بود مواظبم باشند جایی نرم
اعصابم از این همه کنترل کردناشون خرد میشد
افروز بهم سر میزد
میگفت صبحا که تنهایی بیا پیشم بمون تا فکر خر بازی نزنه به ذهنت
دوست نداشتم برم پیش افروز
یه ماه بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم به نسترن زنگ زدم
گفت بیا پیشم دلم برات تنگ شده
به مادرم نگفتم و رفتم پیشش
پرسید تونستی ترک کنی
گفتم اره ولی هنوز سیگار میکشم
گفت من نتونستم
از بیمارستان که اومدم شروع کردم اما هیچکس نمیدونه
همه هوامو دارند و فکر میکنند الان پاکم
گفتم منم خیلی هوس کردم
اگه کسی نمیاد بیا با هم بکشیم
گفت نه حالا که تونستی نکشی یه ماه نکش دیگه
منم نمیخوام باعث بشم باز تو معتاد بشی
گفتم به یه بار اتفاقی نمیفته ولی گفت نه
تو الان اگه بکشی باز میشی عین قبل
نذاشت بکشم و گفت برو خونه
…
.
.ادم وقتی ترک میکنه
چیزی که عذابش میده وسوسه ست
یه جور عادت
همیشه حس میکنی یه چی گم کردی
تا اون چیزو پیدا نکنی ارامش پیدا نمیکنی
کلافگی و اعصاب خوردی
اینه که به پرو پای دیگرون میپیچی
اینکه دیگران و اذیت میکنی
خسته شون میکنی
ازت ناراحت میشن
وای وای
مگه چقدر میتونند درکت کنند
یه وقتی از دستت جوش میارن
با مادرم دعوام شد
میگم دست خودم نبود هیچ کدومشون باور نمیکنین
با پیک نیک زدم تو کمرش
فرزاد اومد دست و پامو گرفت
به اونم حمله کردم
ننشست از من کتک بخوره
باد کتکم کرد
دهنم پر از خون شده بود
با لگد زد تو سرم
منم پا لختی و بدون روسری از خونه زدم بیرون و شروع کردم به جیغ زدن
فرزان اومد کشیدم تو خونه
اما چه فایده همسایه ها ریخته بودند تو کوچه ببینند چی شده
فرزان دهنمو گرفته بود جیغ نزنم
التماس میکرد
تو رو خدا بس کن فراز ابرومون رفت
مادرم گوشه ی حیاط نشسته بود و گریه میکرد
فرزاد هم کنارش نشسته بود و مادرمو دلداری میداد
چشمش که به من افتاد گفت گمشو تو اتاق قیافه ی نحس بی ابروتو نبینم
فرزان گفت بسه فرزاد ولش کن حالش خوب نیست یکم ملاحظه شو بکن
چقدر ملاحظه شو کنیم چقدر درکش کنیم پس این کی میخواد ملاحظه ی ما رو بکنه
همش میگین طلاق گرفته اعصابش خرده بچه ش پیشش نیست اعصابش خرده ترک کرده اعصابش خرده
بابا ما هم بیماریه عصبی گرفتیم ما هم روانی شدیم خسته شدیم چرا یکم اون ملاحظه ی مارو نمیکنه
دیگه برامون ابرو و حیثیت نذاشته
مگه بخاطر همین خانوم نبود که بابا 6ماه رفت زندان
اگه عوضی بازی در نمیاورد و با اون قاسم لاشی قاطی نمیشد
هیچ وقت ابروی افروز پیش خانواده ی شوهرش نمیرفت
الانم که مامان و کتک میزنه
اگه پیک نیک خرده بود تو سر مامان الان باید بالا سر جنازهش مینشستیم
غلط کرده به مامان دست زده
مگه این کیه که هر گوهی دلش میخواد میخوره
دل فرزاد هم ازم پر بود
خیلی حرفا زد
یه حرفایی که تا حالا حتی یه بارم به زبون نیاورده بود
البته فرزان هیچ وقت زیاد با من جور نبود نه حرف میزد نه دعوا میکرد
تحمل حرفاشو نداشتم
حالا که خستتون کردم
حالا که اضافیم
حالا که دیگه منو نمیخواین منم نمیخوام دیگه روی این دنیا باشم
میرم میمیرم هم خودمو از این زندگی گوه نجالت میدم هم شمارو از دست خودم راحت میکنم
دویدم طرف حموم و تیغ و برداشتمو و کشیدم روی رگ دستم نه یه بار نه دوبار
فرزان اومد
دستمو گرفت
گریه ش افتاد
چرا اینجوری کردی فراز
الهی قربونت برم
سریع دستمو گرفت و از حموم اوردم بیرون
باند اورد دستمو بست
اما خونریزی دستم خیلی زیاد بود
فایده نداشت
زنگ زد اژانس
فرزاد اومد نگام کرد
گفت واست افسوس میخورم داری کم کم روانی میشی
خیلی خون از دستم رفته بود
بی حال شده بودم
لباسام غرقه خون بود
مادرم اومد کنارم هنوز گریه میکرد
چرا اینکارو کردی فراز
مادر تو این وضعیت با این بدن ضعیفت
الهی همه ی دردات بخوره تو جونم
میخوای منو دق بدی
انگار یادش رفته بود که نیم ساعت پیش باهاش چیکار کردم
خجالت میکشیدم
از همشون
فقط باعث زجرشون بودم
کاش میذاشتند به حال خودم بمیرم
اما نشد
بردنم بیمارستان
نمردم
سرگیجه ی شدید گرفته بودم
چشمام سیاهی میرفت
افروز باز اومد چقدر غر زد
وقتی فهمید مامان و کتک زدم هرچی از دهنش در اومد گفت
هیچ دفاعی نداشتم از خودم بکنم
خفه خون گرفتم و هیچی نگفتم
کلافه بودم
فرزادو فرستادم رفت برام سیگار خرید
مادرم سیگار و که لای انگشتام دید گفت فراز سیگار میکشی؟
نمیدونستم چی بهش بگم
گفتم فقط وقتایی که اعصابم ناراحته
گفت حالا سیگار ارومت میکنه مثلا
گفتم مامان بسه تو رو خدا حرف نزن زدم زیر گریه
مادرم اومد بغلم کرد دردت تو جونم گریه نکن مامان باشه سیگار بکش اروم شی
چقدر عصر ذوق کردم اومدی بهم سر بزنی
اما نمیخواستم اینجوری بیای
یه قرص ارام بخش برام اورد داد خوردم و خوابیدم
صبح که بیدار شدم چشمام باز نمیشد
چشمام ورم کرده بود
خودمو تو ایینه که دیدم ترسیدم
چشمام کبود بود
لبم ورم کرده بود
همه ی تنم درد میکرد
ساعت 11 بود
مادرم سر کار بود
داداشامم مدرسه بودند
اما بچه م نبود
زنگ زدم درمونگاه به مادرم گفتم پژمان کجاست مامان
گفت دیشب دیدم حالت خوب نیست دادم افروز ببرتش خونه شون مراقبش باشه
خیلی خمار بودم
بدنم حس نداشت
چادرمو کشیدم به سرمو رفتم خونه ی همسایه مون
از بچه گی مادرم میگفت اینا ادمای درستی نیسستن
زن و شوهر معتادند
حتی میگفت اگه تو کوچه دیدیشون بهشون سلام هم نکن
حالا من با اون قیافه در خونه شون بودم
فقط میخواستم رفع خماری کنم
در زدم
زنه همسایمون در و باز کرد
از دیدن من تعجب کرد
گفتم بیام تو گفت بیا
این چه قیافه اییه دختر
با شوهرم دعوام شده کتکم زده اومده بودم خونه ی مادرم
پاشدم دیدم هیچکی خونه نیست گفتم بیام یه سر به شما بزنم
چه عجب قبلا که هیچ وقت نمیومدی الان چی شده اومدی اسمت چی بود
من فرازم
چایی میخوری فراز
ممنون میشم
نمیدونستم چه جوری بگم
به چه رویی
ولی خماری این چیزا حالیش نیود داغون تر از اون بودم که بخوام باش تعارف کنم
چایی و که اورد گفتم من با شوهرم تریاک میکشیدم
از دیروز که اومدم خونه ی مادرم نکشیدم
خیلی حالم بده
خندید و گفت از اول که اومدی میدونستم واسه ی چی اومدی
سیخ و سنجاقشو اورد نشستیم با هم چند تا دود گرفتیم
گفت این جیره ی امروز خودم بود با تو کشیدم
دیگه هم ندارم
اما شوهرم عصر میاد اون داره
اگه پول بیاری میگم بهت بده
حالم بهتر شده بود
رفتم خونه
باید پول جور میکردم
اگه بابام میومد حتما داشت میتونستم از جیبش بردارم
ظهر که فرزان اومد کشیدمش کنار وگفتم داداش پول داری بهم بدی
میدونستم داره عصرا میرفت دمه یه میوه فروشی کار میکرد
گفت صبر کن الان میارم برات حتی نپرسید واسه چی میخوای
چند تا 50تومنی و 100تومنی دلم سوخت براش
مشخص بود هرچی کار کرده جمع کرده و دلش نیومده خرج کنه
گفتم بعدا بهت پس میدم گفت این چه حرفیه میزنی
مادرم تمام عصر و خونه بود
گفتم پس نمیری مطب
گفت فقط بعضی روزا میرم
میدونستم نمشه پیش مادرم جیم شم برم خونه ی همسایه
مواد میخواستم
خمار شده بودم
اعصابم خرد بود
مادرم هی گیر داده بود باهام حرف بزنه
حالا میخوای چیکار کنی فراز؟
یه غلطی میکنم نمیدونم
این که نشد حرف
نمیتونم باش زندگی کنم مامان ول کن الان حرف نزنیم
اخرش که چی مادر باید که حرف بزنیم عزیزم
سرش داد کشیدم راحتم بذار مامان
اشکش در اومد مسعود چیکار کرده با تو انقدر داغون شدی
بمیرم الهی دختر مث دسته گلمو بهش دادم اونم این جوری بهم پسش داده
افروز اومد بچه رو اورد
میگفت باید دستشو بگیری تا راه بیفته
میگفت خودش خیلی تلاش میکنه واسه راه رفتن
گفتم حوصله شو ندارم
افروز میگفت یه جوری شدی
غیر از اینکه الان کتک خوردی و داغون شدی یه چیز دیگه تم هست
غیر طبیعی شدی
سیگار هم که میکشی
گفتم ولم کن افروز کم بدبختی دارم حالا تو هم داری برام کار اگاه بازی در میاری؟
گفت ادم باش اعصاب خودتو خرد نکن به بچه ت برس بخدا گناه داره بچه ت خیلی اروم و افسرده ست
طلاقت و میگیریم یه شوهر خوب برات پیدا میکنیم زندگیت خوب میشه
خواهش میکنم از شوهر حرف نزن حالت تهوع میگیرم
گفت پس اروم باش انقدر هم خودتو اذیت نکن .
.
.
.
بابام اون روز عصر از بیرون اومد
با رفیقش اومد
گفت کار خیلی خوبی کردی اومدی
گفت خودم طلاقت و میگیرم
کلی ذوق کردم که یه پشتیبان داشتم
انگار پول خوبی به جیب زده بودند
خوشحال بودند
رفیق بابام گفت باید یه مسافرت بریم خونواده ت از این حال و هوا در بیان بابام هم در عین با کلاسی گفت اره چند سالیه بچه ها رو جایی نبردم
انگار اصلا بابام تا حالا مارو جایی برده بود
قرار شد دو روز بعد دوست بابام با زن و بچه ش ما و افروز بریم شمال
نگران بودم
چون تو مسافرت نمیتونستم مواد مصرف کنم
از جیب بابام پول برداشتم
بابام وضعش خوب شده بود و دیگه حساب این پول خرده هاشو نداشت
یکم جنس خریدم
گفتم کم مصرف میکنم یکم هم قرص میگیرم و یه جوری سپری میکنم
خانواده ی قاسم دوست بابام اخره بی کلاسی بودند
ادم از بودن باهاشون خجالت میکشید
دوتا بچه ی 6و 10 ساله داشت
یادمه به پول اونروز 1ملیون خرج کردیم
هرچی چشممون میدید میخریدیم
من افروز همش تو بازار بودیم
تصمیم گرفته بودم غصه ی هیچ چیزی و نخورم
رستوران ویلا لباس همه ی چیزایی که یه عمر حسرت داشتنشو داشتم الان داشتم
اما دل خوشی نه
داشتیم با پولای مردم خوش میگذروندیم کی به کی بود
موادم تموم شده بود
خمار بودم
قرص هم برام اثر نمیکرد
نمیدونستم چیکار کنم
به هیچ کس نمیتونستم بگم مواد میخوام جز یه نفر
قاسم دوست بابامو صدا کردم و گفتم من تریاک مصرف میکنم الان هم جیره م تموم شده هیچی ندارم حالم بده میتونی برام بگیری
گفت چرا زود تر نگفتی کاری نداره که
رفت و یه ساعت نشده برام رید و اومد گفت اگه تموم شد بگو
چون نمیتونستم پیش خانواده م بکشم میخوردم خیلی بد بود ولی بهتر از خماری کشیدن بود
چند بار دیگه تو مسافرت بهش گفتم اونم برام خرید
همه چی جور بود
جلوی بابام هم سیگار میکشیدم و مادرم گفته بود واسه ی اعصابشه بابام هیچ حرفی بهم نمیزد
حدود یک ماه شمال موندیم
بدون هیچ غم و غصه ایی
روزای خوبی بود
وقتی برگشتیم همسایه ی بغلیمون اومد گفت شوهر فراز حسابی عصبانی بوده و چند بار اومد دمه خونه و لگد گرفته تو در
گفت فکر کرده خونه ایین و عمدا درو براش باز نمیکنین
بابام حس لاتی بهش دست داد و گفت غلط کرده مرتیکه میرم دمه خونشون و تلافی همه ی کارایی و که سر دخترم در اورده سرش در میارم
به قاسم گفت میای یا تنها برم
قاسم رفت دنبالش
باورم نمیشد
چقدر واسه ی بابام مهم شده بودم
چقدر بابام مرد خونواده شده بود
دلم میخواست کتکش بزنند
دیگه علاقه ایی بهش نداشتم
خوشی های اون یک ماه مسافرت رفته بود زر دندونم دیگه دلم نمیخواست برگردم به اون زندگی مسخره
البته میدونستم خونه ی بابام هم دیگه از این خبرا نیست و بابام جو گیر شده
بابام دو ساعت بعد اومد
لباساش پاره بود
گفت با مسعود و داداشش کتک کاری کردیم
گفت مسعود گفته اگه التماسم رو هم بکنی دیگه حاضر نیستم با دخترت زندگی کنم بچه ش رو هم ازش میگیرم که داغش بمونه سر دلش
نمیدونستم باید بترسم یا باید خوشحال شم
بچه مو دوست داشتم اما حاضر نبودم به خاطرش بازم به زندگی با مسعود ادامه بدم
قاسم صدام زد یه کنار
گفت اصلا ته دلت خالی نشه
بچه میخوای چیکار تو هنوز خودت بچه ایی
ازش جدا شو بچه شو بهش بده
بازم میتونی بچه دار شی
تو لیاقتت از زندگی خیلی بیشر از این حرفاست
تصمیم خودمو گرفته شده بودم
میخواستم به هر نحوی شده ازش جداشم
چند روز بعد اومد
التماسم کرد که برگردم
اما دیگه دلم باهاش نبود نمیخواستمش
گفت طلاقت نمیدم
اما وقتی مهریه و جهاز مو بخشیدم راضی شد طلاقم بده
قرار شد بچه هم بعد از 2سال بره پیش باباش.
/
.
.
تو اون مدت قاسم همه جوره حمایتم میکرد
بهم گفته بود هر موقع پول خواستی بگو
تریاک هم برام میگرفت
مادرم بهم شک کرده بود
ظهر که از سر کار میومد میگفت تو خونه بوی تریاک میاد
منم سریع پاچه شو میگرفتم که به چه جراتی همچین حرفی و زدی
تا اینکه سیخ و لوله م و پیدا کرد
منم یه پا وایسادم و گفتم مال من نیست
گفتم تو میخوای بهم فشار بیاری تااز پیشتون برم چون مزاحمتونم
میگفت نه
اما به افروز گفت که فراز معتاد شده
وقتی افروز اومد باهام حرف بزنه زدم زیر گریه
گفتم فکر کردی تریاک مفتیه
من پولم کجا بود بخوام تریاک بکشم
چرا رو اعصاب من راه میرید
افروز گفت قدر جوونیتو بدون قرار نیست واسه همیشه جوون بمونی
اینجوری خودتو نابود میکنی
میدونستم معتادم میدونستم نباید باشم اما بودم
دست خودم نبود
تصمیم میگرفتم نکشم اما همین که زمانش میرسید دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
تحمل درد و نداشتم
درد دوری از بچه م
برام سخت بود
شاید خیلی مادر مهربونی نبودم اما جیگرم میسوخت وقتی فکر میکردم قراره کی از بچه م مراقبت کنه
میدونستم سیما از شوهرش جدا شده و اومده پیش مسعود زندگی میکنه
زن و شوهر نبودند فقط با هم بودند
سیما خودش 4تا بچه داشت
مشخص بود نمیتونه از بچه ی من مراقبت کنه
قبل از دادگاه چند بار به مسعود گفتم اگه بچه پیش من نباشه خیلی راحت ترم اما بذار من ازش مراقبت کنم اینجوری واسه ی خودش هم بهتره
ولی مسعود میگفت بچه م زیر دست تو بزرگ نشه بهتره
هم سیما میتونه پژمان و بزرگ کنه هم مادرم
قبل از طلاق رفتم دیدن برادر شوهرام
یواشکیه مسعود بهشون گفتم هوای بچه مو داشته باشین
گفتم منو به چشم زن داداشتون نگاه نکنین که از داداشتون جدا شده
گفتم مث یه خواهر که مراقبتون بوده و الان ازتون میخواد که هوای بچه شو داشته باشین
بهم اطمینان دادن که مواظب پژمان باشند
اما خیالم راحت نبود
از فکر کردن به پژمان اعصابم میریخت به هم
رابطه م با قاسم خیلی نزدیک شده بود
خیلی با هم حرف میزدیم
میگفت زنم و دوست ندارم
میگفت هیچی حالیش نیست
به احساساتم توجه نمیکنه
میگفت تمام بدنش لک و پیسه
راست میگفت زنش اصلا جذابیتهای یه زن و نداشت
خیلی گاو بود
یادم میاد روزی که باهاشون رفته بودیم مسافرت
بعد از اینکه غذامونو تو رستوران خوردیم
ظرفها رو جمع کرد ببره اشپزخونه
زن قاسم از اون زنایی بود که مث کلفت بود
فقط کار میکرد و به بچه ها رسیگی میکرد و چیزی از شوهر داری حالیش نبود
البته من هیچ وقت به قاسم حق نمیدادم
این همون زنی بود که براش دوتا بچه اورده بود
باهاش زندگی کرده بود جوونیشو براش گذاشته بود
حق نداشت پیش یه زن دیگه ازش بد بگه
وقتی برام درد دل میکرد یاد مسعود میفتادم حتما اونم واسه اینکه سیما براش دل بسوزونه از من بد گویی میکرده
اما من هیچ چیزی واسه مسعود کم نذاشته بودم
واسه ی همین بیشتر ازقاسم متنفر میشدم اما حرفی نمیزدم چون نمیخواستم پشتوانه ی مالیمو از دست بدم
میدونستم اگه بهش انتقاد کنم و بره باید خماری بکشم
چند ماه از طلاقم گذشته بود
یه روز که رفتم دمه سوپری سیگار بگیرم محمد و دیدم
عوض نشده بود
هنوزم عین قدیما خوشتیپ و جذاب بود
از دیدنم جا خورد شاید توقع نداشت منو اونجا ببینه
اومد دنبالم محلش نذاشتم و رفتم خونه چند دقیقه بعد زنگ زد
هنوزم شمارمونو داشت
تحویلش نگرفتم
گفت خونه ی مامانت چیکار میکنی
نگفتم طلاق گرفتم گفتم اومدم بهش سر بزنم
گفت خیلی خوشگل تر از قبل شدی
راست میگفت
قبلا من با ابروهای پاچه بزی و سیبیل دیده بود
گفتم درست نیست ما باهم حرف بزنیم شوهرم ناراحت میشه
گفت خوشبختی
گفتم اره خیلی
گفت خوشحالم
گفتم هنوز ازدواج نکردی؟
گفت نه خوشم نمیاد زود زن بگیرم
باهاش خدافظی کردم
یاد روزای بودن باهاش افتادم اولین قرار اولین نامه
چقدر زود تموم شد
زندگیم خراب شده بود
اینده م خراب شده بود تو یه چیزی کمتر از 3سال
حالا من یه زن مطلقه ی 19ساله بودم
شاید 19سال واسه ی همه مث یه شروع باشه
اما واسه ی من همه چی تموم شده بود یه زن معتاده مطلقه ی 19 ساله
چند روز بعد دوباره محمد و دید
تو خیابون
دوباره زنگم زد
گفتم چرا زنگ زدی
گفت چرا دروغ گفتی؟
گفتم دروغ نگفتم
گفت از پسر همسایتون پرسیدم
میدونم طلاق گرفتی
چرا بهم نگفتی؟
گفتم دوست نداشتم بفهمی طلاق گرفتم
چرا فکر کردی میام اویزونت میشم؟
نه اصلا اینطور نیست
پس چی؟
نمیخواستم بفهمی بد بخت شدم
از پریروز که دیمت همش تو فکرت بودم
فراز من دوستت دارم
خیلی بیشتر از قبل
دوست دارم بازم با هم باشیم
میخوام واسه ت سنگ صبور باشم میخوام مشکلاتتو حل کنم
میخوام روم حساب کنی
میدونستم پسرا دنباله یه رابطه ی بی قید و شرطند
عاشق اینن که یه زن مطلقه ی خوش قیافه پیدا کنند
و باهاش باشند اینجوری دیگه نه مجبورند برند بگیرنشو نه براشون دردسر داره
با اینکه همه ی اینا رو میدونستم اما به یه نفر نیاز داشتم
یه نفر که دوستم داشته باشه
یه نفر که بهش ابراز علاقه کنم
میدونستم به این زودیا قصد ازدواج ندارم
واسه همین محمد بهترین گزینه بود
باهاش دوست شدم
به افروز نگفتم
نمیخواستم که اونم یاد عشق قدیمیش بیفته و هوایی بشه .
.
.
دیگه رابطه ی من و محمد مثل قبل نبود
محمد بزرگ شده بود عاقل شده بود
من ازدواج کرده بودم
دیگه اب از سرم گذشته بود
از هیچی نمیترسیدم
یه رابطه ی بی قید و شرط و ازادانه
دیگه کسی نبود 24 ساعته منو زیر نظر بگیره
خیلی راحت میتونستم با محمد باشم
همه چی باهاش خوب بود اروم بود دوستم داشت درکم میکرد
بهم عشق میداد همون چیزی که همیشه از مردا میخواستم
اما من !!!!
داغون بودم
نه وضعیت روحیم خوب بود نه جسمی
همیشه دنبال دعوا بودم
از همه چی ناراحت میشدم
گریه میکردم
ازم غافل میشد میخواستم خودمو بکشم
اما همیشه باهام بود
همیشه منو میفمید درکم میکرد
میدونست معتادم
میخواست ترکم بده
اما من میگفتم ترک فقط ترکه دنیا
زندگی نمیکردم
فقط داشتم روزامو سپری میکردم
یه جوری که از فکر کردن بهش حالم به هم میخورد
وقتی واسه ی اولین بار رفتم بچه مو بیارم پیشم
دیدم داره تو کوچه خاک بازی میکنه
از دیدن اون صحنه اشک تو چشمام تاب خورد
بچه م فقط 3سالش بود
سعی کرده بودم نرم به دیدنش تا هواش از سرم بره بیرون میدونم خیلی سنگم
ولی خب وقتی هیچکس واسه ی من دل نسوزونده بود که حالا دل سوز کسی بشم
بچه رو بغل گرفتم
نمیدونم منو میشناخت یا نه
اما از دیدن من هیچ حسی بهش نداد فقط نگام کرد
خیلی اهلی بود رام بود غریبی کردن بلد نبود
عادت کرده بود هرکی خواست بهش محبت کنه با اغوش باز بپذیره
رفتم تو خونه
سیما داشت کنار شیر لب حوض لباس میشست
عین قبلنای من
گفتم گور بابای من حداقل از بچه ی معشوقه ت نگه داری کنه
هیچی بهت نمیگه بچه رو ول میکنی وسط خیابون
گفت گمشو بیرون سلیته بچه تو انداختی بیخ ریش من توقع داری بذارمش رو چشمام
گور بابای تو و معشوقه م
فکر کردی پسر شاه پریونه ؟
خودت که باهاش زندگی کردی مرتیکه ی لاشی رو
گفتم چته تو بودی که دست و پا میزدی زندگی منو بپاشی و بیای باش زندگی کنی به این زودی عشقت فروکش کرد
گفت به تو ربطی نداره
بچه تو که دیدی گمشو بیرون
گفتم میخوام چند روز ببرمش پیشم
گفت تا مسعود نگه اجازه نمیدم
گفتم مسعود کجاست گفت نمیدونم
یکم نشستم تا اومد گفتم بچه رو ببرم راحت گفت ببر
گفتم کی بیارمش گفت خودم میام دنبالش هر وقت خواستم
خوشحال بودم میتونستم بچه مو کنارم داشته باشم
از قاسم پول گرفت بردمش بازار براش لباس خریدم
اسباب بازی خریدم همه ی چیزایی که ارزو داشتم بچه م داشته باشه رو براش گرفتم
بردم خونه حمومش کردم
پسرم خوشگل بود
خیلی خوشگل
فقط ضعیف بود
سر لپاش افتاب سوخته بود
لباش پوست پوست بود
مادرم میگفت کمبود ویتامین داره میگفت ماله بی مادریه
غصه م میگرفت
بهم نمیگفت مامان میگفت فراز
یاد گرفته بود به سیما میگفت مامان سیما
بردمش با بچه خواهرم بازی کرد
مقایسه ش کردم
بچه م قوی بود لوس نبود
تو بازی کتک میخورد اما گریه نمیکرد
از خودش دفاع میکرد
نگاش که میکردم میفهمیدم که چقدر دوستش دارم
میدونستم طاقت دوریشو ندارم
به افروز گفتم دارم وابسته ش میشم
گفت زنگ بزن مسعود بیاد ببرتش
برات خوب نیست
گفتم میخوام پیشم باشه
تا پژمان پیشم بود به محمد گفتم زنگم نزنه
دوست داشتم فقط خودم باشم و پسرم
مسعود اومد
بچه مو برد
داغون شدم
گریه کردم
سیگار از سیگار روشن میکردم
نمیتونستم غذا بخورم
اگه بدن درد نمیگرفتم تریاکم نمیکشیدم
محمد چند بار زنگم زد
درست جوابشو نمیدادم
وقتی گیر داد سر فحش و گرفتم بهش
باهاش دعوام شد
زدم شیشه های اتاق و اوردم پایین
نفهم شده بود یا من عصبی بودم و نمیدونستم
حالم از همه چی بهم میخورد
از این همه نکبت
از این همه نا امیدی و سر درگمی
فکر پسرم
پژمانم
داغونم میکرد
هیچکس منو نمیفهمید
افروز فقط میگفت فراموشش کن
گاهی با خودم میگفتم کاش همه چیو تحمل کرده بودم و مونده بودمو بچه مو بزرگ میکردم.
.
.
.
محمد سعی میکرد ارومم کنه
دوست نداشت اینجوری باشم
با اون اوضاع نمیرفتم ببینمش
قاسم شک کرده بود که با یه مرد دیگه باشم
صدام کرد یه گوشه بام حرف زد
گفت دوست ندارم مث خر بهت سواری بدم
تا زمانی که با هیچ مردی نباشی همه جوره میتونی رو من حساب کنی
خرجتو میدم پول لباستو میدم پول موادتو میدم
اما اگه قراره با کسی باشه بهتره همون کس خرج همه چیتو بده
فراز من انقدراهم خر و ساده نیستم که خرجتو بدم و ازت هیچی نخوام
اگه قرار باشه با یه مرد باشی باید اون مرد من باشم
نذاشتم حرف از دهنش در بیاد خوابوندم زیر گوشش
برو گمشو از خونمون بیرون
اعصابم خرد تر از اون بود که بخوام باهاش منطقی حرف بزنم
مادرم اومد چی شده فراز
هیچی باهاش دعوام شد مرتیکه ی دیوس عوضی
چرا بابا این اشغال و تو خونه راه میده
نمیدونستم چرا خودمو زده بودم به خریت
باید از همون اول که پولاشون میگرفتم حساب همه چیو میکردم
چرا باید بهم کمک میکرد و ازم هیچی نمیخواست
شاید اگه تا اون روز حرفی نزده بود بخاطر این بود که فکر میکرد هنوز امادگیشو ندارم با هیچ مردی باشه
از اینکه باهاش باشم چندشم میشد
نه اینکه بخوام بگم خیلی بد ریخت بود نه
یه مرد خیلی معمولی بود
اما از فکر اینکه یه زن داشت
از فکر اینکه شبا با زنش بود
از فکر اینکه من قراره واسش بشم مث سیما واسه مسعود
دوست نداشتم
گفتم قیدهمه چیو میزنم
نه خودشو میخوام نه پولاشو گور باباش
به محمد میگم اگه دوستم داری اگه قراره باهات باشم بهم پول بده
میدونستم پول داره وضعشون بد نبود
زنگش زدم خوشحال شد
گفتم میخوای باهام بمونی یا نه
گفت میدونی که دوستت دارم
گفتم من خرج دارم باید خرجمو بدی تا همه جوره پات وایسم
گفت تا حالا ازم پول نخواستی اگه میخواستی بهت میدادم
گفتم الان میخوام گفت چقدر
بهش گفتم
گفت عصر بیا ازم بگیر
عصر رفتم خونه ی خواهرش
ازش پول گرفتم
گفتم میدونی که معتادم
گفت میدونم
گفتم نمیدونم از کجا مواد بگیرم
گفت تا حالا از کجا میگرفتی
گفتم از همسایمون اما الان دعوامون شده
گفت برات جور میکنم
حدود یه هفته برام جنس خرید و بعد از یه هفته زنگ زد و گفت من نمیتونم دیگه برات جنس بخرم
خطر داره برام میترسم بگیرنم
کم اوردی محمد نمیخوای باهام باشی
فراز نرو رو اعصابم بخدا نمیتونم من از کار خلاف میترسم
اصلا تو چرا باید معتاد باشی ترک کن
گفتم خفه شو
گفت اراده نداری
غیرت نداری اصلا چرا باید یه دختر مث تو معتاد باشه
به تو ربطی نداره اشغال خوشت نمیاد ولم کن
واسه من مهم نیست احمق داری خودتو نابود میکنی
فکر کردی کاری داره برام ترک کنم
گفت اگه کاری نداره ترک کن
گفتم تا ترک نکردم زنگت نمیزنم
رفتم دمه دارو خونه چند تا بسته قرص متادون گرفتم
اولین اثار خماری م که شروع شد اولیشو انداختم بالا
خیلی خواب میرفتم
مادرم نگران شده بود
چرا همش خواب میری فراز
گفتم چند وقت خر شدم تریاک کشیدم الان دارم ترک میکنم
بهم فشار زیادی نمیومد
درد داشتم اما نه به اون شدت که تو ذهنم بود
گیجه خواب بودم هیچی نمیفهمیدم
چند روز گذشت قرصام تموم شد
تو خیال خودم ترک کرده بودم
درد داشتم اما نه زیاد
یه روز که از مصرف اخرین قرصم گذشت حس کردم استخونام داره منفجر میشه
تحمل دردو نداشتم
از درد گریه میکردم
مادرم بردم دکتر
پیش یه دکتر اشنا گفت دخترم داره ترک میکنه
سرم امپول قرص گرفت برام
ولی من میدونستم با این چیزا نمیتونم ترک کنم
صبح روز بعد که مادرم رفت سر کار زنگ زدم به قاسم گفتم برام بگیر بیار داغونم دارم میمیرم گفت به من ربطی نداره
التماس کردم گری کردم
گفت من ادم کینه ایی هستم هنوز سیلی که زدی تو صورتمو فراموش نکردم
افتادم به گوه خوری
به 2ساعت نکشید که اومد
از خوشحالی گریه میکردم
نشعه شدم
از قاسم معذرت خواهی کردم تشکر کردم
همین که رفت زنگ زدم به محمد و گفتم که ترک کردم خوشحال شد
گفت از الان دیگه همه جوره باهاتم
گفتم اما دیگه من نمیخوام اسمتو بیارم
شمارمو فراموش کن دیگه زنگمم نزن وگرنه روزگارتو به سگ میکشم
تو مرد نیستی فقط زمانی منو میخوای که سالم و سرحالم
تو فقط میخوای شریک خوشی های من باشی اصلا نفهمیدی این چند روز چقدر زجر کشیدم
اما حالا پاکه پاکم و دیگه به تو نیاز ندارم .
شکمم خیلی بزرگ شده بود
ماههای اخر بودم
مادر مسعود گفت بیاین تو خونه با داداشای مسعود زندگی کنید
خودش زیاد نمیتونست پیش پسراش باشه
اکثرا با دخترش میرفت خونه ی شوهرش
کسی نبود مواظب پسراش باشه
فکر میکردم مراقبت از داداشای مسعود خیلی بهتر از زندگی کردن با یه پیر زن غرغروئه
داداشای مسعود خوشحال بودم که پیششونم
با اینکه خیلی سخت بود برام اما لباساشونو میشستم
هر غذایی واسه خودمون درست میکردم واسه اونا هم درست میکردم
البته مادر مسعود چون میدونست پسراش با ما غذا میخورند گاهی گوشت و برنج میخرید میاورد که بارشون رو دوش ما نباشه
خیلی با داداشای مسعود گرم گرفته بودم
میومدند رازاشونو برام میگفتند
یه سال از داداش کوچیکه ی مسعود بزرگتر بودم و داداش دومیشم که هم سن خودم بود
میومدند رازاشونو برام میگفتد
از دوست دختراشون میگفتند
پیش من راحت بودند یواشکیه مادرشون و مسعود پیش من سیگار میکشیدند
مسعود کم کم روی داداشاش حساس شد
میگفت زیاد باهاشون گرم نگیر
میگفت داداشام خیلی حروم زاده ند
میگفتم این چه حرفیه میزنی داداشای تو مث فرزاد و فرزانند واسه من
میگفت من داداشامو میشناسم نمیخوام باهاشون گرم بگیری اگه کاری داشتند براشون بکن اما انقدر نرو تو دست و پاشون
کم کم خودمو ازشون کنار کشیدم
هر موقع صدام میکردند برم پیششون سرمو به یه کاری بند میکردم و نمیرفتم
مسعود خیلی تو این خونه راحت بود
پشت بوم و پر از کبوتر کرده بود
چپ و راست هم بچه ها ی محل میومدند میرفتند رو پشت بوم تا کبوتراشو ببینند یا ازش بخرند
اصلا به کبوتر علاقه نداشتم
از بوشون بدم میومد
هیچ وقت نمیرفتم بالا
اما یه روز تصمیم گرفتم برم بالا
نمیخواستم چند تا کبوتر بین من و مسعود فاصله بندازه
مسعود و دوست داشتم با همه ی کمبوداش
مسعود میگفت وقتی دوستام میان بالای پشت بوم از اتاق نیا بیرون نمیخوام ببیننت
میدونستم دوستاش رو پشت بودم نیستن
فقط یک بچه رفته بود بالا
رفتم بالا
از صحنه ایی که دیدم حالت تهوع گرفتم باورم نمیشد
سرم گیج رفت
جیغ کشیدم
مسعود منو دید
سریع به پسره گفت پاشو برو خونتون
از پله ها دویدم پایین
مسعود هم اومد دنبالم
من هیچ چیزی واسه مسعود کم نذاشته بودم
چرا؟ این کارش چه دلیلی داشت
همیشه ارضاش کرده بودم حتی اگه گاهی با تمام وجود خسته بودم و نمیخواستم رابطه داشته باشم
اما مسعود
انگار هیچ وقت این چیزا رو ندید
نفهمید که چقدر بهش ارزش میدادم
اون لحظه فقط دلم میخواست بمیرم
گریه که نه زار میزدم
برادرهای مسعود صدامو شنیدند
چی شده زن داداش
ازشون بدم میومد
از مسعود
از خودم و اون بچه ایی که قراره به دنیا بیارم
مسعود اومد پایین
نمیدونست چی بگه
اومد بغلم کنه پرتش کردم اونطرف
پاشد اومد طرفم زدم تو گوشش
نکن افروز واسه بچه خوب نیست
بمیره این بچه نمیخوامش
مرده شور خودتو ببرن با بچه ت
باور کن داری اشتباه میکنی من کاری نکردم
خفه شو کثافت من با چشمای خودم دیدم
نه من هنوز کاری نکرده بودم فقط داشتم اذیتش میکردم
مسعود خفه شو توضیح نده بیشتر ازت بیزار میشم
نفسم بالا نمیومد
گوشه ی دلم درد گرفته بود
کیفمو برداشتم که برم خونه ی مامانم
گرفتم نذاشت برم
گفت کجا میخوای بری
یعنی فکر میکنی خونه ی مامانت از اینجا بهتره
تو اونجا هم جایی نداری
راست میگفت اونجام فقط یه نون خور اضافی بودم
بیشتر دلم گرفت
نشستم به غربت خودم گریه کردم
واقعا هیچ جایی واسه رفتن نداشتم
بهش گفتم از خونه برو بیرون نبینمت
گفت نمیتونم با این حال تنهات بذارم
من یه گوشه ی اتاق نشسته بودم و اشک میریختم اونم یه گوشه ی دیگه نشسته بود و نگام میکرد
شب شد
پول داد داداشش رفت کباب خرید اومد
به زور مجبورم کرد بخورم
نمیخواستم بخورم اما وحشتناک دل ضعفه داشتم
دلم میخواستم کتکش بزنم سرزنشش کنم
تف کنم تو صورتش اما نای هیچ کاری و نداشتم
منو گرفت تو بغلش با وجود کاری که کرده بود نمیدونم چرا بازم تو بغلش احساس ارامش میکردم
هم دردم بود و هم درمونم
رختخواب و پهن کرد
خوابیدم کنارش
موهامو نوازش میکرد ازم معذرت خواست
هیچی نگفتم
حتی زمانی که خواست باهام باشه حرفی نزدم
با اینکه اصلا حالم خوب نبود اما اجازه دادم هر کاری که دلش میخواد بکنه
کارش تموم شد
از جام بلند شدم برم دستشویی که حس کردم یه دردی تمام وجودمو در بر گرفت
زیر دلم قفل شده بود و دیگه نمیتونستم کمرمو صاف کنم
خودمو رسوندم تو اتاق مسعود حالم خوب نیست
فکر کنم داره بچه به دنیا میاد
مسعود سریع بلند شد حالا چیکار کنم
زنگ بزن تاکسی بیاد اون ساک لباس رو هم که اماده کردم بردار بریم بیمارستان .
.
..
نمیخواستم مسعود از وضعیتم نا راضی باشه
بهش گفتم پول میخوام فردا برم ارایشگاه موهامو رنگ کنم
بهم پول داد
گفت موهاتو رنگ زیتونی بزن خیلی خوشم میاد
خوشحال شدم که رنگ موهام براش مهمه
بهش گفتم زیاد باید تو ارایشگاه بمونم بچه خسته میشه
گفت اگه دوست داشته باشی میتونی بری خونه ی مامانت
بچه رو بذاری اونجا
یا بچه رو ببر پیش افروز
گفتم نمیدونم روم نمیشه برم اونجا
گفت خب نمیدونم من نمیتونم مواظب بچه باشم
بچه رو برداشتم و بردم ارایشگاه
تقریبا پژمان 1ماهه بود
صورتمو اصلاح کردم و ابروهامو برداشتم اما ارایشگر وقت نداشت موهامو رنگ کنه
کارم یه ساعته تموم شد
برگشتم خونه
از در خونه که اومدم تو دیدم پشت در اتاق یه جفت کفش زنونه ست
نمیدونستم کی اومده
رفتم جلو دراتاق رو باز کردم
مسعود و دیدم با یه زن
وای
حس کردم فکم قفل کرده قفط تونستم جیغ بزنم
مسعود سریع از جاش بلند شد
فراز
بچه رو گذاشتم گوشه ی اتاق و به طرف زن حمله کردم
گلوشو گرفته بودمو و فشار میدادم
انقدر عصبانی بودم که به راحتی میتونستم بکشمش
مسعود اومد کمرمو و گرفت و به زور از زنیکه جدام کرد
برگشتم و به مسعود حمله کردم
سر و صورتشو پنجه میکشیدم و گریه میکردم
پژمان هم ترسیده بود و جیغ میزد
از اتاق زدم بیرون
از وسط حیاط قوطی وایتکس و برداشتم و یه نفس رفتم بالا
حس کردم جیگرم داره تیکه تیکه میشه
مسعود دوید طرفم
فراز این چه کاری بود کردی احمق
داشت گریه میکرد
گیج شده بودم
نمیدونم چقدر گذشت وقتی به خودم اومدم دیدم تو بیمارستانم
مسعود کنارم بود
پرستار اومد پیشم
گفت این چه کاری بود کردی
کسی که بچه ی 1 ماهه داره از این کارا میکنه
فکر خودت نیستی فکر بچه ت باش
میدونی این چند ساعته چقدر گریه کرده
یکی حست یه بچه رو میکشه یکی هم مث تو بچه داره و قدرشو نمیدونه به تو هم میشه گفت مادر
بغضم گرفت زدم زیر گریه
مسعود به پرستار اشاره کرد که دیگه هیچی نگو
پرستار رفت بچه رو اورد
یه شیشه پستونک دمه دهنش بود
سینه مو در اوردم بهش شیر بدم پرستار گفت فعلا شیرش نده
مسعود و نگاه کردم
سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمیگفت
بهش گفتم پاشو برو نمیخوام ببینمت
دستمو گرفت و گفت عزیزم ببخشید
گفتم به قران اگه نری جیغ میزنم
پاشد رفت بیرون
نمیدونستم باید چیکار کنم
بچه مو گرفت تودلمو گریه کردم
حماقت کرده بودم
با این کارم باعث شده بودم بچه م اذیت بشه
خودمم داغون کرده بودم
حداقل اگه مرده بودم راحت شده بودم و این چیزا رو نمیدیدم
دیگه دلم نمیخواست مسعود و ببینم ازش متنفر بودم
ازبیمارستان مرخص شدم
مسعود تاکسی گرفت و گفت بیا سوار شو
گفتم نمیام
گفت مگه دست خودته
گفتم اره که دست خودمه بمیرمم بات نمیام تو اون خونه
اومد دستمو گرفت شروع کردم وسط خیابون جیغ بزنم
گفت پس بچه رو بده و هرجا دلت میخواد برو
گفتم بگیرش
فکرمیکرد میتونه با بچه پابندم کنه
گفت این بچه شیر میخواد من نمیتونم مواظبش باشم
گفتم به من ربطی نداره
گفت بیا بگیرش
بچه رو گرفتم سوار تاکسی شدم و رفتم در خونه ی مامانم
حتی پول تاکسی هم نداشتم
در زدم
فرزان در و باز کرد وقتی منو دید خوشحال شد
بچه رو از بغلم گرفت و گفت فرزان بیا فراز با بچه ش اومده
گفتم تاکسی گرفتم پول تاکسی ندارم یکی بره پول تاکسی و برام حساب کنه
فرزان رفت پولشو حساب کرد و اومد
ابجی فراز چقدر بچه ت خوشگله
بوسیدمش
مادرم تو اتاق بود
تا چشمم بهش افتاد اشکم در اومد
گریه امونم نمیداد
مادرم بغلم کرد
داداشام از اتاق رفتند بیرون بچه رو هم بردند
به مادرم گفتم مسعود چیکار کرده
گفتم بهم خیانت کرده
گفتم منو فرستاده ارایشگاه و یه زن دیگه رو اورده تو خونه
مادرم گفت عزیزم همه ی مردا اینجورین
فکر کردی بابات کم به من خیانت کرده
میدونی من چند بار مچ باباتو گرفتم اما نذاشتم هیچکسی بفهمه
این اتفاقا واسه ی همه ی زندگیا میفته
گفتم اما من طاقتشو ندارم مامان
تو قوی بودی اما من نیستم
گفتم دیگه بر نمیگردم پیشه مسعود
گفت یکم استراحت کن انقدر هم زود تصمیم نگیر تو الان ناراحتی
.
.
.
پدرم از زندان اومده بود
تو زندان با یه ادم جدید اشنا شده بود
یه مرد سی و چند ساله
مادرم میگفت دزد حرفه ایه
میگفت سرقتای بزرگ میکنه و به ین راحتیا دم به تله نمیده
بابام خیلی عوض شده بود
خودشو مث مردای سرمایه دار گرفته بود
سیگار وینستون میکشید
گوشت میخرید کباب میکرد
البته فکر کنم اینا از برکات دوست جدیدش بود
چون رفیقش همش خونه ی ما بود
وقتی بهش گفتم اومدم قهر گفت اشکال نداره خودم طلاقتو میگیرم
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم
گفت فردا برو تقاضای طلاق بده مهرتم ببخش جهازتم بذار و بیا
دوستش هم میگفت اره حیفه جوونیتو بذاری پای یه ادم عوضیه گدا گشنه
حداقل اگه پول داشت و کثافت کاری میکرد یه چیزی اما وقتی پول نداره گوه میخوره که خانوم بازی کنه
بچه شم بنداز بیخ ریششو بیا تو هنوز 20سالت هم نشده میتونی بهترین شوهر و واسه خودت پیدا کنی
میدونستم اینا همش شعاره
بابام هم جو گیر شده بود و توهم زده بود شاید اون لحظه خودشو در نقش یه مرد سرمایه دار میدید
میدونستم نمیشه به حرفای بابام اعتماد کنم
میدونستم همین که رفیقش بره نظرش 180درجه عوض میشه
چند روز بعد مسعود اومد
مادرم گفت نمیخوام بیاد تو خونه
اما من گفتم بیا تو
وقتی دیدمش فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده
سعی کردم به روی خودم نیارم
گفت بذار پژمان و ببینم
بچه رو بهش دادم و خواستم از اتاق برم بیرون گفت وایسا
گفتم کاری باهات ندارم بچه تو که دیدی برو
گفت فراز دارم دیوونه میشه
خیلی دلم برات تنگ شده
گفتم اما دل من تنگ نشده
از قیافت حالم به هم میخوره
گفت اذیتم نکن بیا بریم خونه
گفتم من نمیام اونجا خونه ی من نیست
گفت اشتباه کردم ببخشین
گفتم نمیتونم ببخشمت میخوام ازت جدا بشم
گفت دیگه حرف طلاق و نزن فراز اعصابم خرد میشه
گفتم مهم نیست
گفتم اون زن چی داشت که به من ترجیه ش دادی
اون که از من پیر تر بود
گفت باور کن من نمیخواستم باهاش باشم شوهرش یه ادم هرویینیه گفت زنم بیاد پیشت به جاش یه پول مواد بهم بده
گفتم پس واسه ی رضای خدا اون کارو باهاش کردی ؟
اخه کثافت اگه تو ادم بودی اگه میخواستی کمکش کنی همین جوری پولش میدادی
نه اینکه زنشو بیاری و پولش بدی صبر کن ببینم اصلا مگه تو پول داری عوضی
فکر میکنی خیلی وضع خودمون خوبه
کوری که من دارم با کمترین وسایل شکم تو و داداشاتو سیر میکنم
اگه پول داری برو واسه بچه ت لباس بخر که مجبور نباشم لباس کهنه های این و اونو تنش کنم
اشتباه کردم میخوام باور کنی اگه رابطه ایی بین منو اون زن بوده هیچ حسی توش نبوده
برگرد دیگه قول میدم خطا نکنم
برگشتم
میدونستم هیچی درست نشده
اما میخواستم بهش یه شانس دوباره بدم
نه بخاطر خودم
نه بخاطر مسعود
فقط بخاطر پژمان
نمیخواستم بچه طلاق باشه
خیلی باهام مهربون شده بود
گفت این چند روزه که نبودم قدر روزای با من بودن و بیشتر فهمیده
تازه فهمیده که چقدر بهم نیاز داره
گفتم من همیشه تو زندگی سعی کردم تو رو خوشحال کنم راضی نگه ت دارم
حتی به خاطرت قید خانواده مو زدم تو هم واسه من یه کاری بکن یه کاری که بهم بفهمونه تو هم منو دوست داری
گفت هر کار بگی میکنم
گفتم بهم خیانت نکن
گفت نمیکنم
گفتم از کجا با شوهر اون زنه دوست شدی؟
گفت میرم خونشون تریاک میکشم واسه اینکه تو نفهمی میرفتم اونجا
گفتم بیا تو خونه بکش من یه شوهر معتاد و به یه شوهر خیانتکار ترجیه میدم
از فردای اون روز علنی تو خونه تریاک میکشید
دلم میخواست جلوشو بگیرم
بهش بگم نکش ولی میدونستم اگه بگم نکش باز میره خونه ی اون زن تریاک میکشه
اون تریاک میکشید و من کنارش مینشستم
واسش چایی میریختم
اتیششو درست میکردم
گاهی میگفت بیا یه پک بکش
اولا میگفتم نه
ناراحت میشد و میگفت تو پایه م نیستی
تنهایی دوست ندارم تریاک بکشم
به دلم نمیچسبه
واسه اینکه ناراحت نشه گاهی یه پک باهاش میکشیدم
از طعم تلخ تریاک بدم میومد
اما کم کم حس میکردم حس خوبی بهم میده ارومم میکنه
انتظار میکشیدم تا مسعود بیاد و اتیش روشن کنم و بشینیم تریاک بکشیم
نمیخواستم باور کنم
اما معتاد شده بودم
شده بودم عین مسعود
دیگه جوش زندگیمو نمیزدم
مهم نبود چی واسه خونه میخره چی نمیخره
فقط مهم بود به موقع تریاک و بخره بیاره بکشیم.
./.
.
بچه م خیلی ضعیف و لاغر شده بود شیرم کم شده بود
زیاد بهش نمیدادم بخوره
خیلی زود غذا خورش کردم
هرچی میخوردیم میدادم بچه هم بخوره
البته شیر پاستوریزه هم بهش میدادم
نمیدونستم با این کارا دارم چه ضربه ایی به بچه م میزنم
کم کم پای رفیقای مسعود هم پای منقل تریاک کشی مون باز شد
میگفت اگه میخوای بذارم بیای پیشمون بشینی
حجابتو رعایت کن باهاشون حرف نزن و شوخی هم نکن و بیا
چاره ی دیگه ایی نداشتم
بوی تریاک که میخورد به دماغم از خود بی خود میشدم نمیتونستم جلو ی خودمو بگیرم
البته چون یه اتاق بیشتر نداشتیم چاره ی دیگه جز اینکه کنارشون بشینم نداشتم
مسعود اکثرا رفیقای متاهلشو میاورد میگفت اینجوری بهتره اگه اونا خواستن به تو نگاه کنند منم به زناشون نگاه میکنم
مینشستیم دور هم ورق بازی میکردیم
تا اخر شب
بچه م خیلی اروم بود
مسعود میگفت بوی تریاک که بهش میخوره انقدر ارم میگیره میخوابه
کم کم پای سیما به خونمون باز شد
همون زنی که با مسعود خوابیده بود و مچشونو گرفتم
اونم معتاد بود
بار اولی که اومد با شوهرش دعواش شده بود و ازش کتک خورده بود
وقتی مسعود باهاش اومد تو خونه گفتم یا این زنیکه رو از خونه ببر بیرون یا من میرم
گفت امشب هیچ جایی نداره بخوابه بذار اینجا بمونه
گفتم این که هرزه ست خونه ی هر مردی که دلش بخواد میتونه بره
سیما گفت باور کن من اونجوری که تو فکر میکنی نیستم من زن سالمیم اون بار هم به زور شوهرم اون کارو کردم
حوصله ی بحث نداشتم
بچه مو بغل کردم و رفتم تو ایوون نشستم
مسعود اتیش درست کرد
یکی دیگه از دوستاش با زنش اومدند
هوا سرد بود
میدونستم نرم تو بچه سرما مسخوره اما مسعود نیومد بگه بیا تو تا زن دوستش اومد بردم تو
حال سیما خیلی خراب بود مشخص بود بدجور خماره
نشست موادشو کشید و یه بالش گذاشت و خوابید
رفیق مسعود گفت دلم میسوزه براش
مسعود گفت منم همین جور گناه داره شوهرش ادم نی
پریدم وسط حرفش و گفتم چرا ادم نیست؟
گفت معتاده کتکش میزنه در امد نداره این بد بخت رو هم معتاد کرده
گفتم نمیخواد دلت واسه این بسوزه واسه من بسوزه
تو هم منو کتک میزنی
معتادی
من رو هم معتاد کردی با این رفیق بازیات تا چند وقت دیگه تو هم پول موادتو نداری و منو مجبور میکنی خود فروشی کنم
من از سیما هم بد بخت ترم چون هیشکی و ندارم که دلش واسم بسوزه
خفه شو دیگه فراز
اره مگه دروغ میگم تازه شاید شوهر سیما بهش خیانت نکنه اما تو به من خیانت میکنی لواط و کفتر بازی هم میکنی
همون موقع مسعود امپرش چسبید
منقلو پرت بلند کرد و پرت کرد به طرف من
جا خالی دادم اتیشاش ریخت رو قالی
سیما از خواب پرید
زن دوستش گفت داره قالی تون میسوزه محل نذاشتم و از اتاق دویدم بیرون
مسعود دوید دنبالم و پس کله مو گرفت و باد کتکم کرد
رفیق مسعود اومد دستاشو گرفت
و نذاشت بیشتر بزنتم
رفتم کمک زن دوست مسعود و ذغالای نیم سوز و از وسط اتاق جمع کردم
سیما یه گوشه نشسته بود و هیچی نمیگفت
زیر لب غر میزدم زنیکه ی عجوزه خجالت نمیکشی همه ی دعوا ها زیر سر توئه
حتی جوابمم نمیداد میدونست حرف بزنم میزنم در بی ابرویی و
از خونه میندازمش بیرون وشب هیچ جایی واسه خواب نداره
مسعود باهام قهر کرد
محلم نمیذاشت
دیگه نیاز نداشت منتمو بکشه میدونست کارم پیشش گیره و خودم باید برگردم و منتشو بکشم
خمار شده بودم
بدنم درد میکرد
افتادم به گوه خوردن
به خاطر زبون درازیام ازش معذرت خواستم و اونم در کمال بزرگواری جسارتم و بخشید
سیما صبح روز بعد برگشت خونشون
اما بازم گاهی میومد خونه واسه تریاک کشی ولی من دیگه حرفی نمیزدم
میدونستم حرف بزنم مسعود جیره مو قطع میکنه و باید مث سگ زجر بکشم.
.
..
.
کم کم سیگار رو هم شروع کردم
میدیدم زندگیم داره از بین میره اما هیچ تلاشی نمیکردم
مسعود و میدیدم میاد خونه همه ی لباساشو حتی لباسای زیرشم عوض میکنه و از خونه میزنه بیرون
حتی جرات نمیکردم بهش بگم کجا میری سعی میکردم خودمو بزنم به خریت
میشستم گوشه ی اتاق پاکت سیگارمو دود میکردم و واسه ی خودم فکر میکردم
مسعود داغونم کرده بود
بچه م یک سالش شده بود اما هنوز راه نمیرفت
نمیدونم شاید چون هیچ کدوممون بهش توجه نمیکردیم
گاهی داداشای مسعود میومدند باهاش بازی میکردند اما من حوصله ی خودمم نداشتم
یه روز مسعود بهم گفت میدونم دلت واسه ی خانواده ت تنگ شده
میخوام ببرمت ببینیشون
راست میگفت دلتنگشون بودم
از روزی که از خونه ی مامانم برگشته بودم دیگه هیچکدومشونو ندیده بودم
مسعود برد گذاشتم خونه ی مامانم گفت شب میام دنبالت
مادرم وقتی منو دید خیلی خوشحال شد
میدونست نیومدم واسه قهر دید از موتور مسعود پیاده شدم
زنگ زد افروز هم اومد
اش رشته درست کرد
میدونستم اصلا واسه ی مسعود مهم نیستم مسعود کسی نبود که وقتی ببینه دلم گرفته بذاره برم خونه ی مامانم
شک داشتم برم خونه مچ مسعود و بگیرم یا اینجوری اوضاع و خرابتر میکنم
به افروز گفتم گفت مواظب بچه هستم یه تاکسی بگیر برو اگه خونه بود که ببین داره چیکار میکنه اما اگه خونه نبود بی سر و صدا برگرد و بیا تا نفهمه
پول داد اژانس گرفتم رفتم خونه
حدسم درست بود
نمیخوام بگم سقف اسمون رو سرم خراب شد
خیلی وقت بود سعی میکردم به روی خودم نیارم
مسعود من تو ذهن من خراب شده بود
اما طاقت نداشتم یه بار دیگه با همون زن تو اون وضعیت ببینمش
اره بازم سیما بود
رفتم تو موهای مسعود و از پشت سر گرفتم
سریع خودشو جمع و جور کرد
هلش دادم و انداختمش روی زمین و با تمام توانم گرفتمش زیر لگد
به خودش اومد سریع لباس زیرشو پوشید و از خودش دفاع کرد
نوبت اون بود
افتاد به جونم
خیلی گستاخ تر از بار قبل شده بود
انگار نه انگار که من موچشو گرفتم
سیما رو نگاه کردم با اون قیافه ی نکبتیش وایساده بود کنار و به ما میخندید
عین دوتا سگ وحشی به جون هم افتاده بودیم و همدیگه رو کتک میزدیم
ضربه هاش خیلی سنگین بود انگار با تموم نفرتش میزنه
یه ضربه زد توی سرم که واسه چند لحظه گیج شدم
بعد هم تو ی دهنم
دهنم پراز خون شده بود
سریع چادرمو برداشتم و از خونه زدم بیرون سوار تاکسی شدم و رفتم خونه ی مامانم
مادرمو در و که باز کرد گفت یا حضرت عباس چی شده فراز
گریه میکردم
نفسم بالا نمیومد
چند دقیقه بعد در زدند
مسعود بود
مادرم میخواست نذاره بیاد تو اما مادرمو هل داد زد زمین حمله کرد به طرف من
افروز دوید طرفمو منو از دستش در اورد
چشمش افتاد به بچه کتفشو گرفت و بلندش کرد
بچه شروع کرد به جیغ زدن
گفت برو چادرتو بردار تا بریم پدرسگ
روزگارتو سیاه میکنم رحم کردن به تو نیومده
دیگه نمیذارم بیای خونه ی ننه ت
گفتم برو گمشو کثافت عوضی فردا از دستت شکایت میکنم
گفت پس من بچه رو میبرم
گفتم ببرش اگه میخواستی نبری به زور مجبورت میکردم که ببریش
اینو که گفتم عصبی تر شد وبچ رو انداخت طرف من
جیغ بچه رفت هوا
موتورشو سوار شد و رفت
خیلی وحشی شده بود
ازش میترسیدم
میدونستم دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم
مسعود دیگه منو نمیخواست
حتی از کاری که کرده بود پشیمون نشده بود
به دو ساعت نکشید خمار شدم
چی میگفتم به مادرم میگفتم یکی بره برام تریاک بخره؟؟/؟.بهانه های الکی
سر کار نمیرفت
24ساعته جفت من بود
بابام میگفت شوهرتو بفرست سر کار
میگفتم نمیره چیکارش کنم
مادرم میگفت نذار انقدر بیاد پیشت اینجوری ازت خسته میشه
اما دست من نبود
خیلی هات بود
از من سیر نمیشد
اتاق بالا رو واسه خودمون درست کرده بودیم و همش میرفتیم اونجا
بچه بودم حالیم نبود
وقتی میدیدم خوش میگذره میذاشتم هر کاری دلش میخواد بکنه
مادرم بهم میگفت مواظب باش بکارتت از بین نره
یکم خودتو حفظ ک من زیاد به این پسره اعتماد ندارم
شاید نتونستین با هم کنار بیاین
اگه الان جدا شین بهتر از بعده
از حرف مادرم ناراحت میشدیم
اجازه دادم بکارتمو برداشت
حالم بد شد
درد وحشتناک و خونریزی
مادرم فهمید
کلی سر شوهرم غر زد
شوهرم ناراحت شد قهر کرد و رفت بیرون
تا دو روز نیومد
از دست مادرم دلخور شدم
نمیخواستم شوهرم ازم دور شه
زنگش زدم
گفتم دوست دارم کنارم باشی
از طرف مادرم معذرت خواهی کردم
گفت اینجوری فایده نداره
تو زن منی هرکار دلم بخواد میکنم هیچ کس حق نداره دخالت کنه
گفتم میدونم عزیزم
گفتم دلم تنگ شده برات پاشو بیا اینجا
گفت باشه برا شام میام
به مادرم گفتم یه غذای خوب درست کن الان شوهرم میاد
مادرم گفت شوهرت درد بخوره
از مادرم بدم میومد
خیلی به شوهر افروز احترام میذاشت ولی به شوهر من بی حرمتی میکرد
پاشدم شام درست کردم و گفتم اگه شوهرم اومد باهاش خوب حرف بزن
مادرم گفت اصلا میرم یه جا که ریخت نحسشو نبینم
شوهرم اومد
مادرم اصلا ازاتاق نیومد بیرون
شام و که خوریم رفتیم بالا
شوهرم گفت اگه مادرت لجبازه من از اون بد ترم
هرکار دلش خواست کرد و جلو گیری نکرد
بهش گفتم شاید حامله شم
گفت مهم نیست
رفتم پایین و با ابلیمو تو رحممو شستم
خیلی درد و سوزش داشت
اما شنیده بودم اینجوری دیگه باردار نمیشیم
نمیخواستم باز مادرم مجبور شه هول هولکی برام جهاز جور کنه و عروسی بگیره
میدونستم هنوز سر 4تا تیکه اثاث افروز که از تعاونی شبکه برداشته بدهکاره
شوهرم شرایط ما رو درک نمیکرد
فهم و شعورش تا اون حد نبود
دوست داشتم رابطه ی مامانم و با شوهرم درست کنم اما فایده نداشت
بد جور با هم سر لج افتاده بودند
یه روز داییم اومده بود خونمون
با مادرم داشت تو اتاق حرف میزد منو و شوهرم تو حال نشسته بودیم
شوهرم حتی نرفت سلام کنه
داییم داشت میگفت خدا وکیلی حامد بهتر از این نبود این حتی شعور نداره بیاد سلام کنه
شوهرم همون موقع فهمید و رفت تو اتاق و به داییم گفت دهنتو ببند
داییم گفت خجالت نمیکشی این به جای سلام کردنته
شوهرم گفت اگه نیومدم سلام کنم بفهم لیاقتشو نداشتی
داییم عصبانی شد و پاشد که بره
مادرم دستشو گرفت و گفت تو رو خدا نرو و به مسعود گفت بهت اجازه نمیدم به داداشم بی حرمتی کنی
فکر کردی کی هستی که صداتو میکشی بالا اگه خیلی مردی برو کار کن
مسعود عصبانی شد و مادرم و هول داد
همون موقع داییم دید و برگشت زد تو گوش مسعود
مسعود هم چاقوشو در اورد و کرد تو دست داییم
دست داییم پر از خون شده بود
خیلی ترسیده بودم
گریه میکردم
مادرم سریع رفت باند اورد دست داییمو و بست و با هم رفتند درمونگاه
مسعود هم از خونه زد بیرون .
.
.
چاقو میزدیم به مامانم خونش در نمیومد
به خون مسعود تشنه بود
ولی مسعود اصلا به روی خودش نمیاورد
سینه شو سپر میکرد و تو خونه راه میرفت
میدونست چقدر مادرم از دستش ناراحته میخواست لجشو در بیاره
تا اینکه یه روز سر سفره نشسته بودیم دیدیم در میزنند
داداشم رفت در و باز کرد
چندتا مامور گفتند یااله و سریع اومدند تو خونه
بابامو دست بند زدند و بردند
شوکه شده بودیم
نمیدونستم چیکار کنم
حتی نمیدونستیم به چه جرمی بردنش
مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردیم
مسعود پوز خند زد و گفت مثل اینکه خیلی براتون عادیه
جوابشو ندادم
میدونستم که زندان رفتن بابام هم یه بهانه میشه تا بیشتر حقیرم کنه
کوچیک تر که بودم همیشه دلم میخواست بابام زندان باشه تا از دستش راحت باشیم
اما الا ن نه به وجودش نیاز داشتم
میدونستم بابام نباشه مسعود پر رو تر میشه
بیشتر اذیت مامانم میکنه و اعصاب مارو خرد میکنه
مامانم گریه میکرد
دلم براش میسوخت
مسعود هم گوشه کنایه میزد
میگفت پاشیم بریم ببینیم پدر خانوم شریفمونو واسه چی گرفتند
دوست نداشتم بفهمه جرم بابام چیه
اما پیله تر از این حرفا بود
بابامو واسه سرقت گرفته بودند
چند وقت اخیر بابام کمتر خونه بود
ولی چون نبودش بهتر از بودنش بود هیچ کس نمیپرسید بابا کجاست
نگو که دوباره 4تا رفیق دله دزد پیدا کرده بود و باهاشون سرقت کرده بود
نمیدونم قصد بابام از این کارش چی بود
اگه بخاطر رفاه خانواده دزدی میکرد ادم دلشو خوش میکرد و میگفت خانواده ش براش مهمن
اما بابام هیچ وقت به فکر ما نبود
هیچ وقت خرج ما رو نداد حتی زمانایی که پول داشت
حالا چه جوری به مادرم بگم اخه فراز ما ادم دزد تو فامیلمون نداریم اگه کسی بفهمه پدر زنم یه ادم دزده ابرون میره
اعصابمو به هم میریخت کلافه م میکرد خب چیکار کنم سعی کن کسی نفهمه
مادرم چی اون که بالاخره میفهمه
مسعود خواهش میکنم بس کن
مگه تقصیر منه بابای من دزد نیست فقط ساده ست گولش میزنند
اگه بابای من دزدی کرده پس اموالی که دزدیه کو پولاش کو تا حالا دیدی بابای من یک ریال خرج کنه
پول که خروس نیست بخونه حتما یه جایی مخفی کرده
افروز میگفت شوهر من حتی یه بارم به روم نیاورده که چرا بابات رفته زندان
بهش حسودیم میشد
کاش مسعود هم یکم منو درک میکرد
افروز از مسعود متنفر بود
میگفت خیلی حواستو بهش جمع کن خیلی شوهرت هیزه
میدونستم سر و گوشش میجنبه اما دوست نداشتم به روی خودم بیارم میگفتم نه شوهر من فقط اجتماعیه
6ماه از عقدمو میگذشت
عقب افتادن عادتهای ماهیانه م خبر از بار دار شدنم میداد
رفتم ازمایش
اره بار دار بودم
نمیدونستم چه جوری به مادرم خبر بدم
میدونستم خیلی ناراحت میشه
به مسعود گفتم حالا چیکار کنیم
گفت هیچی مگه قراره چیکار کنیم
گفتم مادرم الان نمیتونه واسم جهاز تهیه کنه
گفت خب اشکالی نداره میذاریم بچه مون همین جا به دنیا بیاد با مادرت زندگی میکنیم خرج اونم مادرت بده
ازش لجم میگرفت اصلا درک و فهم نداشت
روم نمیشد به مادرم بگم
به افروز گفتم
خیلی ناراحت شد
اما گفت با مامان صحبت میکنم
مادرم وقتی فهمید حرف خاصی نزد
گفت اخرش که باید یه جهاز بدم فرقی نمیکنه حالا یه چند ماهه دیگه ما که هیچ وقت پول نداریم
بالاخره جور میشه
دلم اروم شد
مادرم خیلی ناراحت نشد
به مسعود گفتم مادرم گفته جهازمو جور میکنه عروسی کنیم
گفت وظیفه شه
توقع نداشتم تشکر کنه میدونستم تشکر کردن خارج از درک و فهمشه
.
.
.
.
افروز از مسعود بدش میومد هرچی میگفتم چرا نمیگفت
اما بعد ها بهم گفت که وقتی مسعود افروز و تنها گیر میاورده بهش میگفته تو خیلی خوب و خانمی
من اگه یه زن مث تو داشتم همه چی مو به پاش میریختم
شوهرتم هر کاری در حق تو بکنه کم کرده
اگه بخوای میتونیم بیشتر از اینکه الان هستیم با هم دوست باشیم
باور کن اگه منو بیشتر بشناسی بهم علاقه مند میشی
البته بعدها که افروز اینو واسم تعریف کرد دیگه برام مهم نبود
چون دیگه مسعود و کامل شناخته بودم و توقع بدتر از اینا داشتم ازش
دعوا که زیاد داشتم باهاش اما اولین کتک کاریمون تو دوران عقد وقتی بود که
دهن گشادشو باز کرد و به مادرم گفت ج....ده دلم میخواست بکوبم تو دهنش
اما فقط گفتم مسعود خفه شو
گفت خودت خفه شو اون فامیل بی سر و پات خفه شن
گفتم چه مرگته
گفت چشمت در بیاد پدر سگ با اون بابای دزدت زبونتو کوتاه کن
گفتم همینه که هست میخوای بخوای نمیخوای هم برو گمشو
همون موقع بلند شد و با پشت دست زد تو دهنم
منم هولش دادم عقب همون موقع عصبانی شدو پرتم کرد و با لگد افتاد به جونم
داداشام صدای دعوامونو شنیدند و زود اومدند منو از زیر دست و پای مسعود کشیدند بیرون
گفتم گم شو از خونمون بیرون اونم رفت
افروز میگفت ازش جدا شو
گفتم نه ما که با هم مشکل انچنانی نداریم خودم زبون درازی کردم
مادرم میگفت مسعود حیوونه اخه کی میاد یه زن حامله رو بزنه
دوست نداشتم هیچکدومشون پشت سر شوهرم حرف بزنند
دوستش داشتم حتی اون موقع که بهش گفتم از خونمون برو بیرون بمونه و نره
افروز میگفت خاک تو سرت که انقدر شوهر دوستی
هرچی کمتر به مردا محل بذاری بیشتر دیوونت میشن بیشتر نازتو میکشن
منم از روی دقم میگفت مرد باید جذبه داشته باشی از مردایی که مدام ناز زنشونو میکشندحالم به هم میخوره
چند ساعت بعد مسعود اومد
داداشم رفت دمه درو گفت ها چیه باز اومدی خواهرمو بزنی
صداشو شنیدم و رفتم دمه در
به داداشم گفتم برو تو
گفتم چیه
یه شاخه گل برام خریده بود
خیلی خوشحال شدم گریه م گرفت بغلش کردم اونم بغلم کرد و بوسیدم
گفت دستم بشکنه که زدم صورتتو سیاه کردم
گفت دیگه اونجوری باهام حرف نزن
گفت طاقت بد اخلاقیاتو ندارم
گفت وقتی اونجوری حرف میزنی حس میکنم دوستم نداری
بهم گفت نه خانواده ی تو انقدر ارزش دارند که ما بخاطرشون دعوا کنیم نه خانواده ی من
گفت حالا من از روی عصبانیت یه فحشی دادم تو نباید انقدر جدی میگرفتی
گفت وقتی اونجوری از مادرت دفاع کردی حس کردم اونو از من بیشتر دوست داری
ازش معذرت خواستم
درکش کردم
شاید نباید انقدر شدید عکس العمل نشون میدادم
شاید اگه منم جای اون بودم حساس میشدم
خوشم اومد که انقدر براش مهمه که دوستش داشته باشم چون منم واقعا دوستش داشتم
سعی کردم دیگه زیاد به خانواده م توجه نکنم چون اونا بودند که رابطه ی من و مسعود رو خراب تر میکردند
با خودم میگفتم تا بیام با مسعود تفاهم پیدا کنم طول میکشه باید به هر دوتامون فرصت بدم
اما چه فرصتی؟؟؟؟؟
گاهی باید دلتو بزنی به دریا وزود تصمیم بگیری
گاهی فقط یه زمان کوتاه فرصت داری که از راه اشتباهی که داری میری برگردی
کاش همون موقع ها میفهمیدم که نباید انقدر خوش بین باشم
کاش همون زمانایی که افروز اصرار میکرد که بچه تو سقط کن و طلاقتو بگیر به حرفش گوش میکردم
اما مشکل من این بود که تو زندگی هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نکردم
همیشه فقط خواستم خودم همه چیو امتحان کنم
مسعود بعد از اون بار اول چند بار دیگه هم منو کتک زد
البته منم نمینشستم کتک بخورم تا اونجایی که میشد از خودم دفاع میکردم
فقط نمیدونم چرا انقدر پوست کلفت بودم که هیچ اسیبی به بچه م نمیرسید
حس میکردم وقتی بعد از دعواهامون صلح میکنیم عشق و علاقه مون نسبت به هم بیشتر میشه
نمیدونستم که این حرمت های بین ماست که از بین میره و هر بار گستاخ تر از بار قبل میشیم
عاشق اون لحظه ای بودم که دعوا تموم میشد صلح میکردیم سرمو میگرفت رو سینه ش سیگارشو روشن میکردو
یه پک به سیگارش میزد و بین دود سیگارش از
دلیل اینکه عصبانی شده و مجبور شده کتکم بزنه حرف میزد
از بچه گیاش میگفت از کمبودها و عقده هاش
از درد بی پدریش
منم گوش میکردم
سعی میکرد م بشناسمش بفهمم که کدوم کارم بیشتر ناراحتش میکنه
و دیگه اون کار رو تکرار نمیکردم
.
..
.مادرم تو تکاپوی تهیه ی جهیزیه واسه ی من بود باید عجله میکرد
مثل جهاز افروز جهاز منم صدقه ایی بود هر تیکه شو یکی برام جور کرده بود
بقیه شم از کمیته امداد گرفته بودیم
فرق من با افروز این بود که شوهر افروز مادرمو درک میکرد اما شوهر من هیچی حالیش نبود
چرا هر تیکه از وسایلت یه رنگه
چرا یخچالت کوچیکه به مادرت بگو بره اینو عوض کنه از این دو در جدیدا بگیره
نمیدونست باید خدا رو شکر کنه که مادرم تونسته همینا رو واسم جور کنه
البته منتی نداشت سرم قرار بود بریم خونه ی مادر بزرگش زندگی کنیم
یه خونه ی قدیمیه کاهگلی
تو یه یه اتاق
وسایلمو که چیدیم اتاق پر شد
خوشحال بودم که کم بودن جهازم اینجوری به چشم نمیومد
ولی بازم مادرش به روم اورد که وسایلم کمه و مثلا میگفت فراز چرخ گوشت نداری؟
چی میتونستم بگم
میگفتم ایشالا وضعمون که خوب شد خودمون میخریم
مادرم خیلی به مسعود گفت عروسی نگیریم اما مسعود اصرار داشت حتما عروسی بگیریم میگفت پیش دوستام ابرو دارم
مادرم رفت دنبال کارای بابام که واسه ی شب عروسی بهش مرخصی بدند بیاد منو ببینه و بره
شاید فکر میکرد خیلی برام مهمه بابام تو عروسیم باشه
شاید نمیدونست به پدری که هیچ جای زندگی به دردم نخورده شب عروسیمم نیاز ندارم
میخواستمش چیکار هیچ رابطه ی عاطفی بینمون نبود
با لجبازی مسعود عروسی گرفتیم و همه ی فامیلای هر دو طرف فهمیدند بابای من زندانه
البته واسه فامیل خودم که جای تعجب نداشت زندان رفتن بابام طبیعی بود
بابام 2ساعت اومد تو عروسیم شامشو که خورد اومد بوسم کرد و برام ارزوی خوشبختی کرد و رفت
شاید واسه ی همون دعای خیرش بود واسه ی دل پاکش بود که هیچوقت رنگ خوشبختی رو تو زندگیم ندیدم
خواهرم مدام میزد زیر گریه
مادرم از اون بدتر بود
میگفتم چتونه میگفتن اشک شوقه
شب خیلی بدی بود
خیلی غمگین بود
احساس سر شکشتگی میکردم
ارزو میکردم که ایکاش مسعود عروسی نمیگرفت و این همه منو پیش همه سر شکسته نمیکرد
حس میکردم همه دارند در مورد من حرف میزنند
بالاخره اون شب گند کذایی تموم شد
مسعود حالش بد بود
عین سگ عرق خورده بود
مست کرده بود
از ماشین پیاده میشد و وسط خیابون میرقصید
10-20تا موتوری هم دنبال ماشینمون بودند که همه دوستای مسعود بودند که ترقه و فشفشه میزدند
چند بار نزدیک بود تصادف کنیم
بالاخره رسیدیم خونه
مسعود حالش خوب نبود گرفت خوابید
اصلا حس عروس بودن نداشتم
انگار مسعود منو نمیدید انگار یه پارتی گرفته بود و الان خسته و کوفته گرفته بود خوابیده بود
منم خوابیدم
بالاخره زندگیه مشترک شروع شد
اونم چه زندگیه مشترکی
یه پیرزن غر غرو تو اتاق بغلم بود
چون ازمون کرایه نمیگرفت بهم امر و نهی میکرد
هر چی میپختم باید واسه ی اونم میبردم
از غذا بردن مشکلی نداشتم
ولی تحمل غرغرواشو نداشتم
فلان غذا رو نمیتونم بخورم
غذای ظهرت شور بود
غذای چرب برام ضرر داره
بخاطر اون مجبور بودم غذا های بی مزه بپزم و مسعود سرم غر بزنه
روزای اول از پولایی که برامون هدیه اورده بودند زندگی کردیم
تا بالاخره پولا تموم شد
به مسعود گفتم دیگه هیچی پول نداریم
گفت غصه نخور از فردا میرم سر کار
از روز بعد رفت دم مغازه ی در و پنجره سازیه داییش
میگفت قبل از اینکه با هم اشنا شیم دمه مغازه ی داییش کار میکرده
مادرم گاهی وقتا که مسعود نبود میومد و بهم سر میزد و یه چیزی با خودش میاورد
میدونستم وضع مالیش از همیشه خرابتره
بهش میگفتم میای چیزی نیار اما میگفت من که جهاز درست حسابی بهت ندادم روم نمیشه دست خالی بیام خونت
مسعود منو خونه ی مامانم نمیبرد
نمیذاشت تنها برم
خیلی روم تعصب داشت
میگفت هر کی از خانواده ت میخواد ببینتت تا من نیستم میتونه بیاد اما من نمیذارم بری خونتون
میگفت تو دوران عقد به حد کافی از دستشون عذاب کشیدم دیگه تحمل دیدنشونو ندارم
منم چون نمیخواستم اعصاب جفتمون خرد شه حرفی نمیزدم.
.
.
.
.
شوهرم میرفت سرکار و میومد
نمیخوام بگم زندگیه فوق العاده ایی بود
ولی ادم پر توقعی نبودم به زندگی تویه شرایط سخت عادت داشتم
توقع نداشتم باهام مث پرنسس ها برخورد بشه
شکمم روز به روز بیشتر میومد بالا
مسعود فوق العاده ادم بد دلی بود
وقتی مینشستم رو موتورش میگفت صورتتو بچسبون به کمرم نمیخوام مردم ببینند صورتت چه شکلیه
کم کم رابطه مو با خاونواده م قطع کرد
گفت بهشون بگو دیگه نیان خونمون
روم نشد بگم نیاید یه روز سر زده اومده توخونه وقتی دید مامانم اونجاست گفت مگه فراز بهت نگفته چی گفتم مادرم هم از همه جا بیخبر گفت نه چی شده
گفت به فراز گفتم این رفت و امدها رو تموم کنین مگه نمیخواین دخترتون خوشبخت باشه ولش کنین
ما اگه شما ها رو نبینیم خوبیم
فراز هم اینجوری راحت تره
هیچی نگفتم سکوت کردم
مادرم به مسعود گفت شما اینجوری میخواین
مسعود گفت اره ما فقط میخوایم دیگه همدیگه رو نبینیم نه خیرتون و میخوایم و نه شرتونو
مادرم منو نگاه کرد و گفت اره افروز
هیچی نگفتم نمیخواستم یه حرفی بزنم مسعود بعد غر بزنه
مادرم بلند شد و رفت
مسعود گفت چرا بهش نگفته بودی
هیچی جوابشو ندادم بغض گلومو بسته بود
گفت چرا میخوای دعوا درست کنی چرا میخوای رو اعصابم راه بری
نمیدونستم چی بهش بگم
میدونستم جوابشو ندم بد تر جوش میاره
ولی نمیخواستم هم ازش معذرت بخوام
شونه هامو گرفت و گفت رو اعصاب من راه نرو
چرا اینجوری بغض کردی؟
نمیخواستم کارم به کتک کاری بکشه شکمم بزرگ شده بود
گفتم ببخشید
گوشه دهنمو گرفت و گفت چیو باید ببخشم
نمیتونی حرف بزنی؟
هیچی نگفتم
هولم داد پرتم کرد زمین
از خونه زد بیرون
دوباره به خاطر مادرم دعوامون شده بود
انگار قدماش نحس بود
پاشدم شام درست کردم و گفتم با مسعود قهر میکنم و حرف نمیزنم
از سر کار اومد شامشو خورد
فهمید باش قهرم نشست یکم تلویزیون دید گفت چایی میخوام
اوردم براش ولی حرف باش نزدم
گفت برو رختخواب و بنداز انداختم خوابیدم و پشتمو کردم بهش
خوابید پرید منو گرفت بغلش با یه حرکت تند هولش دادم اونطرف و گفتم بهم دست نزن
میدونستم اینجوری خیلی عذاب میکشه خیلی بهش فشار میاد
از رختخواب بلند شد
رفت بیرون یکم سیگار کشید
خودمو زدم به خواب اما خوابم نمیبرد
اومد نشست بالای سرم
سعی کردم تکون نخورم دیدم صدای فین فین کردنش میاد
چشمامو باز کردم دیدم داره گریه میکنه
از جام بلند شدم
گرفتمش تو بغلم بوسش کردم
خوشحال شد
خوابید کنارمو کاری که دلش میخواست و انجام داد
میدونستم تو این مسائل خیلی ضعیفه
میدونستم اگه تو موارد ج –ن – سی بهش کم توجهی کنم از دستم میره
با اینکه بار دار بودم و سنگین شده بودم اما براش سنگ تموم میذاشتم
حتی گاهی میشد چند شب پشت سر هم ازم میخواست و من میدونستم نباید بهش نه بگم
هشت ماهم شده بود
هنوز هیچی واسه بچه مون اماده نکرده بودیم
قرار بود مادرم هم واسم سیسمونی نیاره
میدونستم مسعود هم بضاعت خرید لباس رو نداره
خرج خورد و خوراکمونو به زور میرسوند
چند بار به مسعود گفتم بچه مون لباس نداره
میگفت به مادرم گفتم لباسای خواهرم هست چند تا تیکه هم ماله بچگیای خودمونه فعلا همونا رو بپوشه
دوست نداشتم بچه م لباس کهنه های باباشو بپوشه
یه روز دیدم در میزنند
در و باز کردم دیدیم فرزان پشت دره
وقتی دیدمش تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده
گرفتمش بغلم بوسش کردم
گفت بیا این لباسای بچه ی افروزه گفت بیارمش برات زیاد نپوشیده یه دست لباس نو هم روش هست مامان خریده
گفتم بیا تو گفت نه میدونم شوهرت گفته کسی نیاد نمیخوام اذیتت کنه
لباسارو داد دستمو زود رفت
چقدر دلم گرفته بود
این زندگی و دوست نداشتم
یعنی شرایطم عوض میشد؟
یعنی شوهرم بهتر میشد ؟
نمیدونستم
خواستگار افروز اومد
افروز وقتی خواستگارشو دید باورنمیکرد
دهنش باز مونده بود
یه پسر بی نهایت مودب و با شخصیت
از همون نگاه اول افروز شیفته ش شد میگفت وای خدایا چیکار کنم فراز یعنی منو میپسنده
بهش دلداری میدادم که تو هم خوشگلی
میگفت اگه برن تحقیق و بفهمن بابا چیکارست چی؟
بهش میگفتم اگه قسمتت باشه حتما جور میشه
مامانم هم بی نهایت پسره رو دوست داشت
افروز رفت با پسره حرف زد وقتی اومده بیرون جادو شده بود میگفت فقط همینو میخوام
قرار شد شب بعد واسه مهر برون بیان
اومدند
بابام عمومو خبر کرده بود بیاد واسه مهربرون
چند تا از فامیلای مامان هم اومده بودند
یه دفعه فامیل دار شده بودیم
فامیلی که سال تا سال خبرمونو نمیگرفتند اومده بودند اونجا تا رییس بازی در بیارند
عموم که انگار واسه ی مبارزه اومده بود
کار خودشم کرد و سر قباله دعوا راه انداخت
افروزتو اشپزخونه نشسته بود و گریه میکرد و میگفت اصلا هیچی نمیخوام بزنند به مهرم
من فقط سعید و میخوام
خانواده ی داماد پاشدند که برند
اقا سعید اومد بیرون پیش افروز گفت غصه نخور الان مادرم اینا رو راضی میکنم
که با هرچی عموت میگه موافقت کنند
ولی مادر پسره خیلی بد اخلاق شده بود
رفت دم در تو ماشین نشست و گفت بیاید بریم
اخر سر مادرم به شوهر خاله م گفت برو مادره رو راضی کن بیاد
خودش هم با عموم حرف زد که سخت گیری نکنه
بالاخره توافق انجام شد و همون شب یه نفر رو اوردند و خواهرم رو با اقا سعید عقد کردند
خیلی مراسم خنده داری بود
کسی باورش نمیشد یه شبه عقد بگیرند تموم بشه و بره
پسره قالب بند ساختمون بود
خیلی زحمتکش بود ولی واقعا ادم با شخصیت و خوبی بود
همون شب خونمون موند توقع داشتم بابام با اون اخلاق گندش بد عنق بازی در بیاره اما هیچی بهش نگفت
شوهر خواهرم با زبونش دل همه رو به دست اورده بود
تمام مدتی که با خواهرم عقد بودند خونمون بود
صبح میرفت کار عصر باز میومد خونه مون میموند
همین کارش باعث شده بود مادر شوهر افروز باهاش چپ بیفته
یه روز عصر دیدیم در میزنند
مادر اقا سعید بود خیلی خشن بود
اومد تو به خواهرم گفت حالا پسر من زن ندیدست هیچی حالیش نیست
تو نباید یه کلمه بهش بگی برو خونتون به مادرت سر بزن
خواهرم گفت حاج خانوم بخدا خیلی بهش میگم اما خب نمیاد
همون موقع اقا سعید از اتاق اومد بیرون
سلام مادر چی شده
مادرش دستشو گرفت و گفت اومدم ببرمت خونه
گفت باشه مادر شما برید بعدا میایم صحبت میکنیم
اما مادره ول کن نبود میگفت میخوام یه هفته پسرمو ببرم پیشم
اگه شما میخواید پیش هم باشین به ننه بابات بگو جهیزیه تو جور کنند تا عروسی بگیریم برید زیر یه سقف
اقا سعید و برداشت و رفت
اما اقا سعید 1ساعت بعد با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل اومد از تک تکمون بخاطر رفتار مادرش عذر خواهی کرد
افروز گفت 2روز پیش مادرت میموندی
گفت مگه من دلم میاد از عزیز دلم دور بمونم
گفت مادرم رو هم راضی کردم
دیگه محسن واسه افروز مهم نبود
چند باری زنگ زد اما افروز میگفت دیگه شوهر کردم و محلش نمیذاشت
چند باری ممد به من گفت محسن داداشم خیلی ناراحت و افسرده شده
و همش از غصه ی افروزه اما من به افروز نمیگفتم تا هوایی نشه
افروز و شوهرش تو دوران عقد چند باری دعوا داشتند
اما وقتی دعوا میشد شوهرش از خونه میرفت بیرون و یکم که اروم میشد شیرینی میخرید و بر میگشت خونه
افروز میگفت حتی تو رویاهامم همچین شوهری نمیدیدم
شاید زیاد وضع مالیش خوب نبود اما تیپ و سطح کلاس و فرهنگ و شعورش خیلی بیشتر از خانواده ی ما بود
البته همیشه همه چیز به این خوبی پیش نمیره
چند روز میدیدم افروز زیاد حالش خوب نیست
حواس و حوصله ی درست و حسابی نداره
هی میگفتم چته جواب درست و حسابی نمیداد
یه شب دیدم مادرم به افروز گفت به دکتر گفتم برات ازمایش نوشته
فردا به اقا سعید بگو نره سر کار برید ازمایش
چند روز بعد فهمیدم افروز حامله شده
جفتشون خیلی ناراحت بودند
واقعا تو شرایطی نبودیم که بخوایم براش جهاز جور کنیم عروسی کنه
هنوز گیر خورد و خوراکمون بودیم
افروز با شوهرش صحبت کردو قرار شد بچه رو سقط کنند
امپول گرفتند
اما افروز میگه روزی که رفتم توی مطب امپول و بزنم دیدم امپول اولی تو پاکت شکسته
دومی هم از دستم افتاد کف مطب و شکست
همون موقع شوهرم بهم گفت شاید اینا نشونه ست که بچمونو از بین نبریم
قرار شد بچه شونو نگه دارند
مادرم به تکاپو افتاده بود باید تا شکم افروز بالا نیومده بود براش جهاز جور میکرد .
.
.
.
.جهاز جور کردن به این سادگیا نبود
مادرم به داییام و خاله هام گفت میخواد افروز عروسی کنه
اونا هم گفتند به جای هدیه ی عروسی بعضی از وسیله های افروزرو میگیرند
مادرم رفت کمیته امداد و از اونجا هم چند تا وسیله گرفت و
خلاصه یه جهاز خیلی کم واسه افروز ردیف کردیم
شوهر خواهرم میرفت و میومد و تشکر میکرد میگفت به خدا نمیخواستم تو زحمت بیفتین
و بیشتر مادرمو شرمنده میکرد
مادرم خجالت میکشید که نمیتونه 4تا وسیله ی به درد بخور بده به دخترش
بالاخره جهاز خواهرمو و چیدیم فامیلا ی نزدیک و دعوت کردیم و عروسی گرفتیم
خیلی غصه میخوردم افروز میخواست بره
چرخ زندگی رو شونه های افروز میچرخید
من هیچ کاری بلد نبودم
خیلی تنبل بودم دلمم واسه افروز تنگ میشد
از اول عروسی تا اخر فقط گریه کردم
میدونستم از فردا مسئولیت خونه و داداشام و بابام با منه
یه هفته از رفتن افروز میگذشت
اواسط ابان بود سوم راهنمایی بودم
صبحا باید زود تر از خواب بیدار میشدم و بعضی از کارای ناهار و میکردم تا ظهر که میرسم خونه سریع ناهار و اماده کنم
باید صبحونه ی داداشامو میدادم
ظهرا که از مدرسه میومدم خسته بودم دلم میخواست یه چیزی بخورم و بخوابم
اما نمیشد
باید غذا درست میکردم
مسئولیتم زیاد بود
نمیتونستم ادامه بدم
درسمو ول کردم
البته من هیچ وقت ادم درس خونی نبودم
همیشه معدلم رو 14-15 بود
پس ترک تحصیلم جای افسوس خوردن نداشت
البته اولش خیلی مامانم التماس کرد ادامه بدم اما من گوش نکردم
حتی بهش نگفتم دلیل اینکه نمیخوام برم مدرسه چیه فقط گفتم علاقه ندارم
بابام وقتی فهمید دسگه نمیرم مدرسه گفت میدونستم هیچ گوهی نمیشی
نمیدونم چیم از داداشم کمتره که باید بچه های اون دکتر و مهندس باشن و بچه های من هیچی نباشن
دلم میخواست بهش بگم
عمو رو که میبینی کار همیشه تو زندگیش کار کرده
ابرو داره شخصیت داره هیچ وقت باعث خجالت خانواده ش نشده
اما بابام این چیزا حالیش نیود
حالا که مدرسه نمیرفتم بیشتر میتونستم محمد و ببینم
بابام صبحا اکثرا میرفت تو در بنگاه دوستاش بچه ها هم میرفتن تو خونه و من تنها بودم
به محمد میگفتم بیا از تو کوچه رد شو تا ببینمت اونم میومد و من کلی ذوق میکردم و ساعتها تو رویاهام موهای فکلیشو نوازش میکردم
یه روز مادرم گفت حالا که درس و ول کردی برو یه کاری یاد بگیر
گفتم چیکار
گفت با یه دکترای درمونگاه حرف زدم عصرا بری پیشش منشیش بشی
گفته بهت حقوق هم میده
تزریقات هم یادت میده هرچی امپول و سرم زدی میتونی پولش و بر داری واسه خودت
پیشنهاد خوبی بود
قبول کردم
لا اقل یکم از خونه میومدم بیرون
یه منبع در امدی پیدا میکردم که بتونم اگه چیزی بخوام باهاش بخرم
.
.
.
شاید ازم ناراحت باشین که جدیدا کمتر پست میدم
منم از دستتون ناراحتم
بخاطر اینکه خواننده های خاموشم زیاد شدند
وقتی میام میبینم 450تا بازدید دارم و فقط 18نفر برام کامنت گذاشتند دلم میگیره
قبلنا که کامنتام بیشتر بود بیشتر انگیزه داشتم واسه نوشتن
اما الان ؟
نمیدونم نوشته هامو دوست ندارین دیگه یا حرفی واسه گفتن ندارین
دوست دارم دلیل کم لطفی تونو بدونم
قربونتو برم رها.
.
.
.
کار تو مطب دکتر خوب بود
سرگرم میشدم
بینهایت ادم اجتماعیی بودم
زود با مریضا دوست میشدم و سر صحبت و باز میکردم
یه روز با یه خانوم دوست شدم دیدم فرداش با پسره ش اومد که امپول پسرشو بزنم
از قیافه ی پسره خوشم میومد به نظرم خیلی جذاب بود
قدش خیلی بلند بود
با موهای بور
چند روز بعد باز پسره رو دیدم
دمه مطب وایساده بود
اما هیچی حرفی باهام نزد
فهمیدم اومده نگام کنه و بره
کلی ذوق کردم که همچین خاطر خواهی پیدا کردم
هنوز با محمد دوست بودم
اما چون میرفتم مطب زیاد همدیگه رو نمیدیدم
رابطه مون سرد بود
شاید بخاطر این بود که زمان زیادی طول کشیده بود
حس عاشقانه ایی بهش نداشتم فقط در حد یه دوست بود برام
چند وقت بعد
خواهرم زایمان کرد
تمام مدت کنارش بودم
خیلی هیجان زده بودم از این که خاله شدم
شوهر خواهرم به هیچ کس اجازه نمیداد کهنه های بچه رو تمیز کنه تمام مدت در بست در خدمت افروز بود
مادرم خیلی ذوق میکرد میگفت کاش یه داماد دیگه هم مث این برام پیدا بشه
چند وقت بعد داییم زنگ زد گفت یه خواستگلر واسه ی فراز پیدا کردم
گفتم نمیخوام
مادرم گفت بذار بیاد ببین بعد بگو نمیخوام
پسره اومد
خیلی سر و ساده بود
اصلا به دلم ننشست
به مامان و بابام گفتم نمیخوامش اما کسی به حرفم گوش نکرد گفتند تحقیقات میکنیم اگه خوب نبود ردش میکنیم
تحقیق کردند همه ی همسایه هاشون گفتند خیلی پسره خوبیه
داییم هم تاییدش کرد
اما من هیچ جوره دلم رضایت نمیداد
چند روز بعد باز اون پسره رو دمه مطب دیدم
گفت شماره تو میدی گاهی با هم صحبت کنیم
گفتم نه
گفت چرا
گفتم دارم شوهر میکنم
گفت نه
هیچی نگفتم
گفت باور کن قصد از همون اول که با مادرم اومد به قصد دیدن تو اومدم میخواستیم بیایم خواستگاریت
گفتم دیر اومدی
خیلی ناراحت شد و رفت
به محمد هم گفتم دارم ازدواج میکنم
عکس العمل خاصی نشون نداد
فقط گفت کاش میشد من بیام بگیرمت
منم بهش گفتم بی خیال من که میدونم نمیشه
همه چیز خیلی سریع پیش رفت
بابام از خواستگاره خیلی خوشش میومد
اسم پسره حامد بود
میگفت این پسره مظلومه نباید هیچ وقت اذیتش کنی
اما من حالم از ادمای مظلوم بی عرضه به هم میخورد
زود تر از اونچه فکرش و میکردم مراسم عقد انجام شد
سر سفره اشک میریختم جرات نداشتم بگم نه اما پیش یه پسری نشسته بودم
که هیچ جوری نمیتونستم مث شریک زندگیم نگاش کنم
بالاخره عقد کردیم
بعد از خطبه ی عقد وقتی حامد خواست بوسم کنه بهش اجازه ندادم
همه گذاشتن سر شرم و حیام
شب هم خواست بمونه بهش اجازه ندادم و گفتم برو
روز بعد گل خرید بیاد ببینتم
اما من گلاشو از خونه انداختم بیرون و رفتم تو اتاق در رو هم قفل کردم
از شانسم بابام نبود وگرنه جرات این کارا رو نداشتم
اما داداشام دیدند و واسه ی مادرم تعریف کردند
مادرم نصیحتم کرد گفت اذیت پسره نکن خیلی پسره خوبیه
گفتم دوستش ندارم
گفت بهش فرصت بده شاید عاشقت کرد
گفتم نمیخوام از قیافه ش متنفرم
عصر همون روز رفتم مطب
پسره اومد تو مطب
حلقه رو دید دستم
گفتم دیگه همه چی تموم شد
گفت نه من نمیذارم از دستم بری
تو دلم قند اب شد
گفت دوست داری نامزدتو
گفتم به زور عقدم کردند
گفت جدا شو میام میگیرمت
گفتم اگه نگرفتی؟
گفت مرده و قولش
حامد و اذیت میکردم
حتی نمیذاشتم بهم نزدیک شه
وقتی میدونستم میخواد بیاد فرار میکردم میرفتم خونه ی افروز
یه بار زنگ زد گفت میخوام بیام منطقی با هم حرف بزنیم
گفتم باشه
اومد
گفت دردت چیه
گفتم دوستت ندارم
گفت کسه دیگه ایی و دوس داری
گفتم مساله این نیست از همون اول که دیدمت ازت خوشم نیومد
از اخلاقت متنفرم
گفت ممکنه یه روز دوستم داشته باشی
گفتم امکان نداره
دیگه هیچی نگفت
گریه ش گرفت و پاشد رفت
تا چند روز ازش خبری نشد
بعد از چند روز زنگ زد و گفت از هم جدا میشیم
خوشحال شدم
نمیدونستم از هیجان چیکار کنم
بهش گفتم به خانواده م بگو تو منو نمیخوای
گفت اما من دوستت دارم
گفتم اگه دوستم داری به خاطرم این دروغ و بگو بابام اگه بفهمه من گفتم جدا شیم میکشتم
قبول کرد
به همه گفت منو نمیخواد
جدا شدیم به همین سادگی
هنوزم چهره ی معصومش جلوی چشمامه
مادرم بهم گفت دلشو شکستی منتظر باش یه روزی حتما آهش میگیرتت
اما من جوون بودم و کله م داغ
فقط خوشحال بودم که از دستش راحت شدم .
.
.
.
بهش گفتم از شوهرم جدا شدم
خوشحال شد
گفت خیلی زود میام خواستگاریت
باید یه مدت صبر میکرد تازه طلاق گرفته بودم
اسمش مسعود بود
دوستش داشتم
حتی بیشتر از محمد
خیلی جذاب بود از فکر اینکه شوهرم بشه ذوق زده میشدم
همه ی فامیل بخاطر ماری که کرده بودم باهام چپ افتاده بودند
داییم که تا چشمش بهم میفتاد شروع میکرد غر بزنه
اما برام مهم نبود
کار خودمو کرده بودم و خوشحال بودم
سعی میکردم جلوی چشم بابام ظاهر نشم
همین که منو میدید شروع میکرد بد عنق بازی در بیاره و سرم غر بزنه
میگفت دیگه هیچ خری نمیاد بگیرتت
تو دلم بهش میخندیدم دلم میخواست دست مسعود و بگیرم و به همه شون نشون بدم و بگم ببینین چه شوهر خوشتیپی تور کردم
تقریبا هر روز میدیدمش
چند دقیقه دم مطب با هم حرف میزدیم و میرفت
حدود دو ماه از طلاقم گذشت
اومد دمه مطب و گفت میخوام بیام خواستگاری
خوشحال شدم
میدونستم اگه بابام بفهمه خودم مسعود و انتخاب کرده میگه نه
گفتم به مادرت بگو به بابام بگه از تو مطب منو دیده و پسندیده
مسعود گفت وقتی به مادرم گفتم نامزد کردی و جدا شدی گفته نیام بگیرمت
گفتم مسعود باور کن من هیچ رابطه ایی با نامزدم نداشتم
گفت میدونم
گفت مادرم اصرار داره اگه خواستیم ازدواج کنیم ببرتت پیش دکتر واسه ی معاینه ی بکارتت
ناراحت شدم بهم بر خورد حس کردم غرورم خرد شده
گفتم خودت چی مسعود تو هم شک داری که من باکرده باشم
گفت من شک ندارم اما واسه اینکه ازدواج کنیم باید اعتماد مادرم جلب بشه
گفتم باشه مشکل نداره
بیاید خواستگاری حرفی هم در این باره نزنید خودم به مادرم میگم بدونه اینکه بابام بفهمه میریم پیش یه دکتر معاینه م کنه
قبول کرد
اومدند خواستگاری
بابام خوشحال بود
باور نمیکرد به این زودی شوهربرام پیدا بشه
فکر میکرد قراره بمونه رو دستش
قرار شد بریم تحقیق و خبر بدیم
بابام گفت اگه باز میخوای بازی در بیاری و بعد بگی نه همین الان بگو
گفتم نه بابا اون دفعه هم خوده حامد منو نخواست
گفت فک کردی من خرم حالیم نیست من که میدونم پسره چقدر دوستت داشت خوده بی شعورت دکش کردی
افروز گفت حامد تموم شده دیگه در باره ش حرف نزنیم فراز نظرت در مورد این خواستگاره چیه ؟
گفتم خوبه من قبول دارم
افروز گفت اما به نظره من خیلی عوضی بود من میگم بگیم نه
از حرف افروز جوش اوردم
گفتم کجاش عوضی بود واسه اینکه خوشتیپ بود میگی بده؟
نه از نگاه کردن و طرز حرف زدنش مشخص بود ادم حسابی نیست
فکر میکردم افروز داره حسودی میکنه که شوهر من از شوهر اون جذاب تره
گفتم نه من فقط همینو میخوام
حتی به هیچ کس هم اجازه ندادم بره تحقیقات
چند روز بعد مادر مسعود اومد و بهش جواب مثبت دادیم
خیلی ذوق زده بودم
با مادرم صحبت کردم که واسه اینکه خیال خانواده ی مسعود راحت بشه بریم پیش یه دکتر ببینند من باکره ام
مادرم گفت نکنه بهت حرفی زدند؟
گفتم نه ولی الان برم ازمایش بهتره تا شاید بعد حرفی بزنند
مادرم گفت نه اگه بهت اعتماد ندارند بهتره برند گم بشن
نه مامان اینجوری حرف نزن بیچاره ها که حرفی نزدند خودم میگم
مامانم راضی نمیشد میدونست اونا گفتند بریم ازمایش
بالاخره راضیش کردم
رفتیم ازمایشگاه
مادرم سر کار بود
با افروز بودم و مادر مسعود
دکتر معاینه م کرد
از اتاق اومد بیرون و گفت کی گفته این خانوم و معاینه ش کنم افروز گفت مادر شوهرش
دکتر به افروز گفت به مادر شوهر نفهمه بی شعورش بگین این دختر از گل هم پاکتره
مادر مسعود رنگش قرمز شد و گفت خب خدا رو شکر که سالمه حتما به مادر شوهرش میگیم
خیال مادر مسعود راحت شد
مسعود هم هیجان زده بود
رفتیم بازار دوتا حلقه ی سبک بر داشتیم
یه عقد خیلی ساده تو محضر گرفتیم
جرات نکردیم فامیل و دعوت کنیم
هنوز 2ماه از عقد اولم نگذشته بود
تازه ابروی داییم رو هم پیش دوستش برده بودیم
خوشحال بودم
مسعود و دوست داشتم
اونم منو دوست داشت
مثل خودمون بودند وضع مالیشون بد بود
باباش بچه گی مرده بود
مادرش هم زن دوم یه پیر مرد پولدار بود
اما خب پیرمرده خسیس بود و خرج اینا رو نمیداد
مسعود دو تا داداش داشت و یه خواهر که خواهره مال شوهر دومی مادرش بود
مسعود پر از عقده بود
مثل من نه شاید خیلی بیشتر از من
خیلی لاتی حرف میزد
خیلی رک بود و این رک بودنش ازارم میداد
وقتی میدیدم شوهر افروز چقدر با شخصیته از کارای مسعود خجالت میکشیدم
وقتی سفره ی غذا رو پهن میکردیم اگه غذا کم گوشت داشت میگفت پس مادر زن گوشتاش کو؟
یا میگفت چرا مرغ نپختی دل درد گرفتیم از بس خورشت خوردیم
مادرم از خجالت سرخ میشد و سرشو مینداخت پایین
بعد که بهش میگفتم این حرفا رو نگو جلوی مادرم میگفت خب ادم یا غذا نمیپزه یا اگه پخت خوب میپزهکم کم داشتیم بزرگتر میشدیم و تازه میدیدم بابام تا چه حد شکاک و بد بینه
به هیچ نحوی به ما اجازه ی ابراز وجود نمیداد
اگه کوچکترین مساله ایی ازمون میدید خونه رو تبدیل به میدون جنگ میکرد
واسه همین من و افروز سعی میکردیم بهانه ندیم دستش
یه روز بابام منو با داداشم فرزان گذاشت رو موتور ببره خونه ی خانوم جانم
فرزان جلو نشسته بود و من پشت سر بابام وسط راه چادرم ول شد و رفت لایه تایر موتور
بابام به موقع فهمید و نذاشت بخوریم زمین
چادرتیکه پاره رو از لای تایر در اورد و سوار موتور شد
خیلی عصبانی بود ازش میترسیدم اما هیچی نمیگفت
رفت به طرف جاده خاکی
جرات نداشتم ازش بپرسم بابا داری ما رو کجا میبری
بردمون تو باغ اقا جونم
گفت پیاده شو همین که پیاده شدم با لگد زد تو کمرم
خوردم زمین
لگدها یکی پس از دیگری نثار سر و کله م میشد
بین کتک زدناش میگفت فکر کردی نفهمیدم میخواستی مانتویی بشی
میخواستی چادرتو از سرت در بیاری که مردا نگات کنند؟
هنوز انقدر بی ابرو نشدم که بذارم دخترام بی چادر باشند
گریه میکردم التماس میکردم
بابا ببخشید
بابا قول میدم دیگه مواظب چادرم باشم
اما به حرفم گوش نمیکرد و فقط میزد
داداشم چند بار اومد که از چنگ بابام دربیارتم اما فایده نداشت
بابام اونم میزد
طفلک اونم ترسیده بود و گریه میکرد
میگفت بابا نزن الان میمیره
اما گوش نمیکرد
بلاخره خسته شد
تمام تنم درد میکرد
دماغم پر از خون شده بود
نای بلند شدن نداشتم
سوار موتو ر شد و گفت بیا بالا بریم
به زور از جام بلند شدم سوار شدم
انگار بابام قلب نداشت
رحم نداشت
دلش نمیسوخت برام
گاهی شک میکردم که واقعا ما بچه هاش باشیم
نمیتونستم بشینم دل و کمرم درد میکرد
با اون سر و وضعم خجالت میکشیدم
خودمو پشت کمرش قایم کرده بودم و گریه میکردم
وقتی رسیدم خونه مادرم تازه از سر کار اومده بود
فکر کردتصادف کردیم
تو سر و کله ی خودش میزد و گریه میکرد
سریع خونها رو از سر و صورتم شست
اما درد من فقط از کتکای بابام نبود
غرورو شخصیتم خرد شده بود
ازش بیزار بودم و ارزوی مرگشو میکردم
داداشم به مادرم گفت بابام کتکم زده
مادرم هم از کوره در رفت و حمله کرد به بابام اما بابام اون رو هم زد
تا چند روز سر و چشمم ورم کرده بود
روم نمیشد برم مدرسه
بعد از چند روز رفتم مدرسه اما هنوز یکم سر و چشمم ورم داشت
مدیر صدام کرد تو دفتر پرسید چی شده
گفتم تصادف کردیم باور نکرد
گفت فردا بگو بابات بیاد مدرسه
نمیخواستم بابام بره مدرسه
میترسیدم شاید معلما بهش حرفی بزنند و همه ی مدرسه رو بریزه به هم و ابرو مو ببره
میترسیدم عصبانی بشه و بگه دیگه نمیخواد درس بخونی
التماس مدیر و کردم که ازم نخواد بابام بیاد مدرسه
گفتم مادرم هم میره سر کار و نمیتونه بیاد
مدیر هم قبول کرو و بیخیال شد
.
.
.
هرچی بزرگتر میشدم سر کش تر و غد تر میشدم
دلم میخواست به همه ضربه بزنم
چون تو خونه نمیتونستم ابراز وجود کنم بیرون از خونه خود نمایی میکردم
تو مدرسه دعوا راه مینداختم و کتک کاری میکردم
یه روز که داشتم بر میگشتم خونه دیدم یه پسره افتاده دنبالم
تو دلم ذوق کردم
برگشتم نگاش کردم دیدم داداش همونه که با خواهرم افروز دوسته
خیلی پسر خوشتیپی بود
قد بلند و 4شونه
اومد دنبالم تا یه جای خلوت رسیدیم
سریع نامه رو انداخت جلوی پام
منم برداشتم
گفت تلفن دارین
گفتم نه
اونم راهشو کشید و رفت
نامه رو باز کردم از خوندن جمله هاش دلم ضعف رفت
بالاخره یکی هم پیدا شده که منو دوست داره
نوشته بود چند وقته تو خطمه ازم خوشش اومده
نوشته بود چیز زیادی ازم نمیخواد فقط دلش میخواد یه جایی باهم تنها باشیم و نگام کنه
نوشته بود ارزو داره دستامو تو دستاش بگیره
هیجان داشتم نمیدونستم چیکار کنم
خودمو رسوندم خونه
افروز تازه اومده بود
گفتم داداش دوست پسرت برام نامه انداخته
گفت غلط کرده
گفتم به تو چه فکر کردی فقط خودت میتونی با پسرا باشی؟
گفت حساب این دوتا رو باهم قاطی نکن نبینم به این عوضی محل بذاریا
اگه بذارم چیکار میکنی هان مثلا به بابا میگی دوست پسر پیدا کردم ؟اونوقت منم به بابا میگم خودت 2ساله با پسره دوستی
به بابامیگم اون دفعه که از مدرسه میومدین با دوستت موهاتونو فکل کرده بودین
میگم پاچه هاتونو زده بودین بالا
افروز دیگه هیچی نگفت
میدونست با من دهن به دهن بشه فایده نداره
من ترسی از کتک خوردن نداشتم اما اون میترسید بیشتر از ترسش غرورش خرد میشد
اون روزا حال و هوای عجیبی داشتم
دیگه زیاد درس نمیخوندم
دلم میخواست فقط زنگ بخوره تا محمد و تو راه مدرسه ببینم
اونم منو دوست داشت
نامردی نمیکرد همیشه میومد
گاهی یواشکی براش نامه مینوشتم و بهش میدادم
اونم همین طور
تا اینکه یه روز ازم خواست با هم قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم
گفتم باشه
خیلی ادم بی فکری بودم
نمیدونم چرا برام مهم نبود حتی اگه بابام هم بفهمه
میدونستم اگه بفهمه روزگارم سیاه میشه
قرار شد عصر بریم پارک
به افروز گفتم دارم میرم سر قرار
گفتم اگه بابا بیدار شد بگو رفتم خونه ی همسایه
طفلک میترسید اما قبول کرد
اماده شدم و از خونه زدم بیرون
سر کوچه منتظر بود
با فاصله از هم سوار اتوبوس واحد شدیم و روبروی پارک پیاده شدیم
از شانسمون هوا سرد بود و پارک خلوت
همین که دید دور و برمون خلوته دستامو گرفت
با هم نشستیم رو یه نیمکت
تو چشمای همدیگه نگاه میکردیم و باهم حرف میزدیم
خیلی حس خوبی بود
حدود 1 ساعت کنار هم بودیم
بعد هم دوباره سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم
وقتی وارد کوچه شدم افروز و دیدم که لایه در وایساده
دلم ریخت نکنه بابام داره دنبالم میگرده
سریع خودمو رسوندم بهش چی شده؟
هیچی هنوز خوابه بدو لباساتو در بیار نفهمه بیرون بودی
همه چیز به خیر گذشته بود
بارها و بارها قرارمون رو تو ذهنم مرور کردم
حتی از مرور کردنش هم هیجان زده میشدم
به افروز گفتم خیلی خوش گذشته
قرار شد یه بار هم من هوای اونو داشته باشم تا بره سر قرار
البته افروز تا حالا چند بار رفته بود دوست پسرشو دیده بود البته توساعت مدرسه
غایب کرده بود و معلما چون میدونستند همه ی مسئولیت خونه رو دوشه افروزه بهانه هاشو باور میکردند و بهش گیر نمیدادند
اینو بعد ها بهم گفت که باهاش صمیمی تر شدم
.
.
.
پدر بزرگ پدریم مرد
قرار شدچون همه ی عمه ها و عموم خونه دارند ما بریم تو خونشون بشینیم
تا بعد که نیاز داشتند بیان و خونه رو تقسیم کنند
خونه ی پدر بزرگم قدیمی بود
ولی بزرگتر از خونه ی قبلی بود
دو تا اتاق داشت یه اتاق هم بالای پله ها قرار شدچون همه ی عمه ها و عموم خونه دارند ما بریم تو خونشون بشینیم
تا بعد که نیاز داشتند بیان و خونه رو تقسیم کنند
خونه ی پدر بزرگم قدیمی بود
ولی بزرگتر از خونه ی قبلی بود
دو تا اتاق داشت یه اتاق هم سر راه پله ها
تازه خونشون تلفن هم داشت
خیلی ذوق زده بودیم
حداقلش این بود که هممون مجبور نبودیم تو یه اتاق بخوابیم
بابام دیگه نمیتونست بشینه و ما رو زیر نظر بگیره
خیلی ذوق زده بودیم و خونه ی جدید و خیلی تمیز میکردیم
شماره ی خونه ی جدیدو دادم دوست پسرم ولی گفتم هیچ وقت زنگ نزن
گفتم صبر کن وقتی خودم زنگ زدم بهم زنگ بزن
تمام روز منتظر میموندیم بابا از خونه بره بیرون
همین که بابا میرفت بیرون من و افروز حمله میکردیم به تلفن
قرار میذاشتیم اگه محسن بر داشت افروز حرف بزنه اگه محمد برداشت من حرف بزنم
تا زمانی که بابام تو خونه بود هیچ کس اجازه نداشت گوشی تلفن رو جواب بده
یه روز تلفن زنگ زد بابام گوشیو برداشت چند بار گفت الو
هیچ کس جواب نمیداد
بابام عصبانی شد
بهمون شک کرد
گفت بایکی از شما دوتا کار داره
گفتیم نه به خدا
گفت اگه زنگ زد باید شما بیاید جواب بدید
میترسیدم میدونستم یا محسن بوده یا محمد ولی از شانسمون دیگه اون روز زنگ نزد
گفت بالاخره سر از کاراتون در میارم
اعتماد ش سلب شده بود
فرداش که میخواست از خونه بره بیرون گوشی و در اورد گذاشت توی کمد در کمد و قفل کرد و رفت
حسابی نا امید شده بودیم
روز بعد به محمد گفتم بابام مشکوک شده
گفتم دیگه زنگ نزن رو گوشی
گفتم وقتی از خونه میره بیرون گوشی تلفن رو در میاره
اونم گفت تو خونه یه گوشی داریم فردا برات میارم تا هر وقت بابات نبود با هم حرف بزنیم
قبول کردم به افروز گفتم اونم کلی ذوق کرد
گوشی و گذاشتیم تو اتاق بالا و نوبتی میرفتیم باش حرف میزدیم
الان که یاد اون دوران میفتم خنده م میگیره
واقعا که عجب حال و حوصله ایی داشتیم
بابام با همه ی زرنگیاش هیچ وقت نفهمید من و افروز از یه گوشی دیگه استفاده میکنیم
یه روز صبح که بابام تازه از خونه در اومده بود در زدند
در و باز کردم
یه زن حدود 50ساله پشت در بود
گفتم با کی کار داری
گفت شما افروز خانومین؟
افروز و صدا کردم اومد دمه در
خواستگار بود
تعارف کردیم اومد تو
افروز سریع داداشم و فرستاد بره از سر کوچه میوه نسیه بگیره و بیاد
چایی درست کرد براش میوه اورد
افروز نشسته بود پیشش
منم روبروش
خب بگو ببینم دخترم چیکارا میکنی ؟
مادرت کجاست ؟
مادرم سره کاره ببخشید کی ادرس ما رو به شما داده ؟
همسایه سر کوچتون فامیله مونه گفتم دنبال یه دختر خوب میگردم ادرس شما رو بهم داد
مادرت خونه نیست شما کارای خونه رو انجام میدید؟
بله
افرین درستش هم همینه دختر باید کار خونه کنه درس به درد نمیخوره
یکم نشست و بعد گفت با پسرم حرف میزنم و اگه مشکلی نبود خدمت میرسیم
خواستگار رفت
افروز خدا خدا میکرد نپسندیده باشه
میگفت من فقط محسن و میخوام
زنگ زد به محسن گفت برام خواستگار اومده
اونم گفت غصه نخور نمیذارم کسی بگیرتت خودم خونوادمو راضی میکنم و میام میگیرمت
اما من میدونستم محسن عمرا نمیاد خواهر منو بگیره چون هم وضع مالیشون خوب بود
و هم با ما تو یه محل بودند و
خانواده مونو میشناختندو ما هم بخاطر کارای بابام تو محل ابرو نداشتیم
مادرم میگه روزی که به دنیا اومدم بابام زندان بوده
به جرم سرقت
تا یادمه بابام تو زندان بوده حتی روزی که عروسی کردم بابام زندان بود
زمانی که بچه م به دنیا اومد بابام زندان بود
اسمم فرازه
سال 58 به دنیا اومدم
مادرم میگه واسه به دنیا اومدن من بیمارستان هم نرفته رو ایوون خونه ی مامان بزرگم به دنیا اومدم
یه خواهر بزرگتر دارم به اسم افروز
دو تا داداش کوچیکتر از خودم دارم به اسم فرزان و فرزاد
تا کوچیک بودم اکثرا خونه ی مادر بزرگم بودیم
چون بابام زندان بود و ما هیچ در امدی نداشتیم با خرج بابا بزرگم زندگی میکردم
اون روزا خیلی خوش میگذشت چون همش با خاله هام بازی میکردیم تنها نبودیم
اما مامانم میگه اون روزا خیلی سختی میکشیدم
میگفت انقدر مادرجون غر میزد و منت میذاشت که روح و روانمو خسته میکرد
البته اونم حق داشت بابام 6ماه بیرون بود 2 سال زندان
مادر جونم خودش یه عالمه بچه داشت تازه ما هم اضافه شده بودیم
اون روزا اوایل انقلاب بود
زمان جنگ ایران و عراق بود
مردم تو خرج خودشون مونده بودند
یه روز که داشتم تو حیاط بازی میکردیم بابامو دیدم
از زندان ازاد شده بود خیلی بی خبر
اومد گفت وسایلو جمع کنین میخوایم بریم
وسایلمونو جمع کردیمو و رفتیم خونه ی خودمون
گفت مادرم اومده ازادم کرده
مادر پدرم معلم بود
وضع مالی خوبی هم داشت ولی زیاد مارو ادم حساب نمیکرد
نمیدونم اون روز چی شده بود که پدرمو از زندان در اورده بود و گفته بود کمکت میکنم یه سوپر مارکت بزنی
ولی دیگه باید دست از این کارات برداری
خوشحال شده بودیم
هر چند همه ی زحمت کار روی دوش مامانم بود
بابام ادم بلند پروازی بود
تو همه ی کارا زیاده روی میکرد
اون زمانو ها شیر دبه ایی میاوردند بابام زیاد شیر میاورد و مادرم وقتی میدید الاناست که بمونه و خراب بشه
شیر ها رو ماست و کره میکردو میداد بابام ببره دم مغازه بفروشه
بابام دمه مغازش میوه هم داشت
زیاد میاورد و وقتی کسی نمیخرید مادرم مربا و ترشی درست میکرد میداد بابا دمه مغازه بفروشه
بابام مرد کاسبی نبود
نسیه میداد
یه عالمه رفیق لاشخور دورش داشت که هرچی میخواستند میومدند از بابام میگرفتند
تو عالم بچگی به یاد ندارم که یه بار بابام از دمه مغازه ی خودش برامون خوراکی بیاره
حتی زمانی که میرفتم دمه مغازش میگفت چیزی که نمیخوای منم میگفتم نه
و اونم اصلا به روی خودش نمیاورد
پدرم هیچ وقت هیچ حسی به ما نداشت
البته مردای قدیم اکثرا همین جوری بودند
یه پدر بداخلاق عقده ایی
از همونایی که هر وقت مینشستند سر سفره همه ی غذا های خوب و میخوردند
و بچه ها باید از ته موندشون بخورند
یادمه وقتی نیمرو داشتیم بر میداشت روی همه ی نیمرو ها فلفل سیاه میریخت
و ما حتی جرات نداشتیم بگیم که ما نمیتونیم اینا رو بخوریم به زور چند تا لقمه میخوردیم و میکشیدیم کنار
البته اون زمانا غذای خوب به جایی نبود
ولی چند وقت یه بار هم که گوشت میخریدم همشو بابام میخورد
و مادرم میگفت همه ی خاصیتش رفته تو غذا غذا رو که میخورین انگار دارین گوشت میخورین
با اینکه مادرم جون میکند تا مغازه ی بابام سر پا بمونه اما بابام خیلی نامرد بود
جون مادرمو به لبش میاورد تا 2تا نون واسه ی تو خونه بخره
مادرم همیشه میگه چون باباتون بی خیره هیچ وقت خدا نمیذاره تو زندگیش پیشرفت کنه
از همون اولم مشخص بود بابام نمیتونه کاری از پیش ببره
کم اورد و سوپری و جمع کرد
کلی بدهکار بودیم
بدهکار پشت بدهکار
میومدند در خونه و دعوا راه مینداختند
تازه رفته بودم دبستان
وضعیت تغذیه مون وحشتناک بود
چیزی واسه خوردن نداشتیم
یادمه مادرم از شدت فقر برامون آماج درست میکرد
وقتی میخوردیم و میرفتیم مدرسه دل درد میگرفتیم
یادمه یه روز مدیر صدام کرد تو دفتر و پرسید چرا همش دل درد داری
بهش گفتم که وضعمون بده و پول نداریم غذای خوب هم نداریم بخوریم
وقتی واسه ی افروز تعریف کردم که به مدیر چی گفتم کلی فحشم داد که چرا ابرو ریزی کردی
گفتم چه اشکالی داره شاید اگه بفهمن چقدر فقیریم بهمون کمک مالی کنند
چند روز بعد صدام کردند تو دفتر مدرسه و یکم لوازم تحریر بهم دادند
خیلی خوشحال شدم چون خیلی به وسایل مدرسه نیاز داشتم
اما وقتی رسیدیم خونه افروز حسابی کتکم زد و گفت تو شخصیت نداری
همه ی همسایه ها میدونستند چقدر وضعمون خرابه چون هر روز و هر روز طلبکارا دمه خونه بودند
یادمه یه روز زنگ خونمونو زدند وقتی در و باز کردم دیدم
یه دیس برنج و یه ظرف خورشت گذاشتند دمه در و رفتند
خیلی ذوق کردم
خواهر و داداشامو صدا کردم بیاین غذا بخوریم اما افروز عصبانی شده بود و
گفت میخوام خالی شون کنم تو پاکت اشغالی و بذارم دمه درخونه اما مادرم اجازه نداد
اومد یکم از غذا ها رو برداشت واسه ی بابام و بقیه رو داد ما خوردیم البته افروز نخورد
چند بار دیگه هم تکرار شد یه نفر میومد غذا میذاشت دمه در و میرفت
مادرم میگفت یه دفعه که از بیرون میومده دیده که عممه برامون غذا میذاره
عمم تو کوچه ی خودمون زندگی میکرد اما چند سالی بود که با پدرم قهر بودند
خواهرم همیشه میگه تو درک و فهمت خیلی پایینه
فکر میکنم راست میگه
هیچ وقت نتونستم فقر مادرمو بفهمم
وقتی میخواست از خونه بره بیرون واسه ی خرید
به زور دنبالش میرفتم و انقدر دمه مغازه ها گریه میکردم که مادرم مجبور میشد به جای خریدن وسایل مورد نیاز خونه
خواسته های منو بر اورده کنه
یا زمانهایی که میرفتیم خونه ی مادر بزرگم یا بقیه ی فامیل میرفتم سر کیفشون و پولاشو بر میداشتم
و باعث میشدم همه به مادر و خواهر برادرام به یه چشم دیگه نگاه کنند
و وقتی میرفتیم خونه شون همه چیزو از دستمون قایم کنند
خواهرم میگفت فراز انقدر نامرد نباش چون بابامون دزده اگه از این کارا بکنیم میگند این کارها رو از باباشون یاد گرفتند
اما واسه ی من مهم نبود پولای دیگران و بر میداشتم و میرفتم کیک و نوشابه میخریدم و یواشکی میخوردم
به یاد ندارم مادرم جرات پیدا کرده باشه بره سر جیب بابام
اما یه روز من رفتم سر جیب بابام و پولاشو برداشتم و باعث شدم مادرم از بابام یه کتک حسابی بخوره
نمیدونم چرا ولی هیچ وقت دلم واسه ی هیچکدومشون نسوخته
.
.
.
داستان فراز یه داستان 100در صد واقعیه
داستان یه شخصیته که به خوبی میشناسمش
اگه هدفتون از خوندن این داستان گرفتن درس عبرته فکر نمیکنم به نتیجه ایی برسید
این داستان فقط دردهای جامعه رو نشون میده
یه خونه ی اجاره ایی 50متری
با چهارتا بچه و یه بابای غرغرو
بابام بیکاربود
گوشه ی خونه میشست و سیگار میکشید
هیچکسی جرات حرف زدن نداشت
من و خواهرم میتونسیم سروصدانکنیم
حرف نزنیم
اما پسراهیچوقت نمیتونند
یکم که تو سرو کول هم میزدندبابام بلند میشدو باد کتک شون میکرد
اونا هم مجبور میشدندبرند تو کوچه بازی کنند
روزای گرم تابستون نمیشد تو خونه موند
یه اتاق بیشتر نداشتیم از دست غرغر های بابام میرفتیم در خونه مینشسیم
بچه های همسایه ظرفهای میوه میاوردند تو کوچه و میخوردند
عصر هم که میشد میرفتند تو خونه هاشون برنامه کودک ببینند
اما ما حتی تلویزیون هم نداشتیم
گاهی وقتا میرفتم بابچه های همسایه دوست بشم تا از خوراکیهاو تلویزیونشون استفاده کنم
اما افروز مغرور بود خودش نمیرفت
وقتی هم میفهمید منم رفتم دعوام میکرد
بالاخره بابام یه کار پیدا کرد
میدونسم کار پیدا کنه وضع مالیمون خوب نمیشه چون هیچوقت درامدشو خرج خونواده اش نمیکرد
اما خوشحال بودم که لاقل تو خونه نیست
یه کار تو جوشکاری پیدا کرده بود
مامانم میگفت بابات قبل از اینکه ازدواج کنیم
جوشکار ماهری بوده
میرفت کارو وقتی میومد چشماشو برق زده بود
هیچکس جرات نمیکرد چراغها رو روشن کنه
همه باید خفه میشدند
چون اعصابش خرد بود
گاهی دلم میخواست بره دزدی و بگیرن ببرنش زندان
یه روز با قیافه ی وحشت زده و سرکله ی خونی اومد تو خونه
به مامانم گفت هرچی پول داری میخوام برم
مامانم گفت چی شده
چرا لباسات خونیه
خفه شو حرف نزن هر چی پول داری بده تا برم
پولم کجا بوده؟
چند روزه هیچی نداریم تو خونه
اگه پول داشتم میرفتم واسه خونه خرید میکردم
برو از یکی از همسایه ها واسم بگیر
اخه کی میاد به من پول قرض بده؟
در و زد بهم و رفت
هیچی هم نگفت
یکساعت بعد ماموراریختند تو خونه
دنبال بابام میگشتند
فهمیدیم بابام با یه نفر دعواش شده و چاقو زده
و فرار کرده
دو روز بعد هم گرفتنش
مادرم دیگه روش نمیشد ما رو برداره و ببره خونه مادرش
بزرگ شده بودیم
افتاد دنبال کار بالاخره یه کار تو شبکه بهداشت پیدا کرد
خوشحال بودیم
خیلی خوشحال
مامان ادم مسئولی بود میدونسیم اگه کار کنه حتما وضعمون بهتر میشه
مخصوصا اینکه بابامم نبود که پولاشو بگیره
اولین روزی که رفت سرکار خونه رو تمیز کردیم دور اتاق رو پتو انداختیم اب یخ درست کردیم
منتظر موندیم تا بیاد
از هیجانمون فرزان و فرزاد و فرستادیم درخونه
وقتی مامانم اومد خبرمون کنند
مامانم اومد
خیلی خوشحال شد
تو نبود مامانم افروز جای مامانم بود
همه ی کارهای خونه رو انجام میداد
مواظب داداشام بود نگهداری از داداشام کارسختی نبود اما من مصیبت بودم
هر رو زیه دعوا
بچه های همسایه ها رو میزدم
دعوا میکردم
و افروز هم بی سرو صدا دعواهارو میخوابوند تا به گوش مامانم نرسه
افروز14 ساله شده بود
جفتمون تویه مدرسه بودیم
اون با دوستاش از مدرسه بر میگشت و منم با دوستام
یه روز که داشتم از پشت سرش با دوستام میومدم دیدم یه موتوری رفت کنارشون یه کاغذ انداخت رو زمین و رفت
از دوستام جدا شدم و خودمو بهشون رسوندم
گفتم چی بود
گفت هیچی
گیر دادم گفت ماله دوستم بهنازه پسره براش نامه انداخته
هیچی نگفتم تا رسیدیم خونه
گذاشتم حواسش که پرت شد رفتم سر کیفش
میدونستم نامه رو واسه اون انداختند چون بهناز دوستش خیلی بی ریخت بود
نامه رو پیدا کردم
نمیدونم کی باز کرده بود خونده بود
توش یه عالمه حرفای عاشقانه نوشته شده بود
رفتم تو اشپزخونه داشت غذا درست میکرد
بهش گفتم چرا دروغ گفتی نامه که مال تو بود
گفت نه برا بهناز بود
گفتم من خوندمش اسم تو توش بود چرا رفتی سر کیفم عوضی
تازه این که چیزی نیست بذار مامان بیاد بهش میگم با پسر موتوریه دوستی
افتاد به التماس کردن که تو رو خدا نگو
گفتم اگه نگم چی بهم میرسه
گفت جوراب نازکامو بهت میدم
خوشحال شدم و به مامانم حرفی نزدم
از اون روز هیچ کاری تو خونه نمیکردم و اگه افروز حرف میزد میگفتم به مامان میگم
اونم دیگه هیچی نمیگفت
مادرم جز کار تو شبکه بهداشت یه کاری هم تو یه دندون پزشکی پیدا کرده بود
عصرا میرفت تو مطب و کمک دکتر میداد
وضعمون بهتر شده بود که بابام از زندان اومد
بازم شرایط سخت
مینشست تو اتاق و تک تک رفتارامونو زیر نظر میگرفت
یادمه یه روز به افروز گفت برام تخم مرغ نیمرو کن
افروز نیمرو کرد سفره رو پهن کرد و ماهی تابه رو گذاشت جلو بابام و گفت بیا بخور بابا
همون موقع بابام ماهی تابه رو برداشت و چنان کوفت تو سر افروز که خون از لا به لای موهاش ریخت بیرون
از ترس نفسم بند اومده بود
اما بابام باکیش نبود
گفت اینو زدم تا یاد بگیری دیگه تخم مرغ و بذاری تو بشقاب و بیاری
دلم واسه ی افروز میسوخت
خیلی تو خونه کار میکرد این حقش نبود
یه روز بابام با مادرم دعواشون شد
بابام گفت دیگه نمیذارم بری سر کار
گفت میدونم توی درمونگاه که میری با دکترتون رابطه داری
مادرم گریه میکرد و قسم میخورد که بخدا من با هیچ کس رابطه ندارم
بابا مانتو و چادر مادرمو پاره کرد و گفت دیگه حق نداری بری سر کار
مادرم میدونست اگه نره سر کار باید گشنگی بکشیم
روز بعد رفت از همسایه ها یه مانتو و چادر گرفت و یواشکیه بابام رفت سر کار
البته بابام فهمید ولی هیچی نگفت
کلا اخلاق بابام یه جوری بود که وقتی عصبانی میشد خیلی وحشتناک بود
اما وقتی عصبانیتش فروکش میکرد دیگه زیاد گیر نمیداد
خودشم میدونست مادرم با کسی رابطه نداره ولی دلش میخواست به همه چیز گیر بده
اون زمانونا از این شلوار پاچه کوتاه تنگا مد شده بود
پای دوستام که میدیدم خیلی دلم میخواست
به افروز گفتم به مامان بگه اگه میشه برامون از اون شلوارا بخره
افروز میگفت مامانم قبول نمیکنه میگفت نباید مامان و بذاریم تحت فشار
گفتم اگه نگی دوست پسرتو به مامان میگم
به مادرم گفت و
اونم فورا قبول کرد
قیمتشو پرسید و پول دو تا شلوار داد که بریم بخریم
خیلی خوشحال بودم
کلی گشتیم و از یه مغازه که ارزون تر میداد خریدیم و بعدشم از بقیه پول اب هویج بستنی خوردیمو و اومدیم خونه
شب که مادرم اومد خونه شلوارا رو براش پوشیدیم ببینه
گفت خیلی قشنگه
همون موقع بابام رسید تا شلوارا رو دید
گفت اینا رو از کجا اوردین
گفتیم خریدیم
گفت فکر کردین من انقدر بی ناموسم بذارم شما از این شلوارا بپوشین
اگه بخواین از این خراب بازیا در بیارین از خونه میندازمتون بیرون
از ترس دویدیم شلوارامون و در اوردیم
همون موقع بابام شلوارارو برداشت و با قیچی پاره پاره ش کرد
هرچی مادرم التماس کرد که نکن گوش بابام بدهکار نبود
خیلی گریه کردم دلم سوخت
هنوز که هنوزه از یاد اوریه خاطره ی اون روز نا راحت میشم
.