خواننده های خاموش رو دوست ندارم

بهانه های الکی

سر کار نمیرفت

24ساعته جفت من بود

بابام  میگفت شوهرتو بفرست سر کار

میگفتم نمیره چیکارش کنم

مادرم میگفت نذار انقدر بیاد پیشت اینجوری ازت خسته میشه

اما دست من نبود

خیلی هات بود

از من سیر نمیشد

اتاق بالا رو واسه خودمون درست کرده بودیم و همش میرفتیم اونجا

بچه بودم حالیم نبود

وقتی میدیدم خوش میگذره میذاشتم هر کاری دلش میخواد بکنه

مادرم بهم میگفت مواظب باش بکارتت از بین نره

یکم خودتو حفظ ک من زیاد به این پسره اعتماد ندارم

شاید نتونستین با هم کنار بیاین

اگه الان جدا شین بهتر از بعده

از حرف مادرم ناراحت میشدیم

اجازه دادم بکارتمو برداشت

حالم بد شد

درد وحشتناک و خونریزی

مادرم فهمید

کلی سر شوهرم غر زد

شوهرم ناراحت شد قهر کرد و رفت بیرون

تا دو روز نیومد

از دست مادرم دلخور شدم

نمیخواستم شوهرم ازم دور شه

زنگش زدم

گفتم دوست دارم کنارم باشی

از طرف مادرم معذرت خواهی کردم

گفت اینجوری فایده نداره

تو زن منی هرکار دلم بخواد میکنم هیچ کس حق نداره دخالت کنه

گفتم میدونم عزیزم

گفتم دلم تنگ شده برات  پاشو بیا اینجا

گفت باشه برا شام میام

به مادرم گفتم یه غذای خوب درست کن الان شوهرم میاد

مادرم گفت شوهرت درد بخوره

از مادرم بدم میومد

خیلی به شوهر افروز احترام میذاشت ولی به شوهر من بی حرمتی میکرد

پاشدم شام درست کردم و گفتم اگه شوهرم اومد باهاش خوب حرف بزن

مادرم گفت اصلا میرم یه جا که ریخت نحسشو نبینم

شوهرم اومد

مادرم اصلا ازاتاق نیومد بیرون

شام و که خوریم رفتیم بالا

شوهرم گفت اگه مادرت لجبازه من از اون بد ترم

هرکار دلش خواست کرد و جلو گیری نکرد

بهش گفتم شاید حامله شم

گفت مهم نیست

رفتم پایین و با ابلیمو تو رحممو شستم

خیلی درد و سوزش داشت

اما شنیده بودم اینجوری دیگه باردار نمیشیم

نمیخواستم باز مادرم مجبور شه هول هولکی برام جهاز جور کنه و  عروسی بگیره

میدونستم هنوز سر 4تا تیکه اثاث افروز که از تعاونی شبکه برداشته بدهکاره

شوهرم شرایط ما رو درک نمیکرد

فهم و شعورش تا اون حد نبود

دوست داشتم رابطه ی مامانم و با شوهرم درست کنم اما فایده نداشت

بد جور با هم سر لج افتاده بودند

 یه روز داییم اومده بود خونمون

با مادرم داشت تو اتاق حرف میزد منو و شوهرم تو حال نشسته بودیم

شوهرم حتی نرفت سلام کنه

داییم داشت میگفت خدا وکیلی حامد بهتر از این نبود این حتی شعور نداره بیاد سلام کنه

شوهرم همون موقع فهمید و رفت تو اتاق و به داییم گفت دهنتو ببند

داییم گفت خجالت نمیکشی این به جای سلام کردنته

شوهرم گفت اگه نیومدم سلام کنم بفهم لیاقتشو نداشتی

داییم عصبانی شد و پاشد که بره

مادرم دستشو گرفت و گفت تو رو خدا نرو  و به مسعود گفت بهت اجازه نمیدم به داداشم بی حرمتی کنی

فکر کردی کی هستی که صداتو میکشی بالا اگه خیلی مردی برو کار کن

مسعود عصبانی شد و مادرم و هول داد

همون موقع داییم دید و برگشت زد تو گوش مسعود

مسعود هم چاقوشو در اورد و کرد تو دست داییم

دست داییم پر از خون شده بود

خیلی ترسیده بودم

گریه میکردم

مادرم  سریع رفت باند اورد دست داییمو و بست  و با هم رفتند درمونگاه

مسعود هم از خونه زد بیرون .

.

.

چاقو میزدیم به مامانم خونش در نمیومد

به خون مسعود تشنه بود

ولی مسعود اصلا به روی خودش نمیاورد

سینه شو سپر میکرد و تو خونه راه میرفت

میدونست چقدر مادرم از دستش ناراحته میخواست لجشو در بیاره

تا اینکه یه روز سر سفره نشسته بودیم دیدیم در میزنند

داداشم رفت در و باز کرد

چندتا مامور گفتند یااله و سریع اومدند تو خونه

بابامو دست بند زدند و بردند

شوکه شده بودیم

نمیدونستم چیکار کنم

حتی نمیدونستیم به چه جرمی بردنش

مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردیم

مسعود پوز خند زد و گفت مثل اینکه خیلی براتون عادیه

جوابشو ندادم

میدونستم که زندان رفتن بابام هم یه بهانه میشه تا بیشتر حقیرم کنه

کوچیک تر که بودم همیشه دلم میخواست بابام زندان باشه تا از دستش راحت باشیم

اما الا ن نه به وجودش نیاز داشتم

میدونستم بابام نباشه مسعود پر رو تر میشه

بیشتر اذیت مامانم میکنه و اعصاب مارو خرد میکنه

مامانم گریه میکرد

دلم براش میسوخت

مسعود هم گوشه کنایه میزد

میگفت پاشیم بریم ببینیم پدر خانوم شریفمونو واسه چی گرفتند

دوست نداشتم بفهمه جرم بابام چیه

اما پیله تر از این حرفا بود

بابامو واسه سرقت گرفته بودند

چند وقت اخیر بابام کمتر خونه بود

ولی چون نبودش بهتر از بودنش بود هیچ کس نمیپرسید بابا کجاست

نگو که دوباره 4تا رفیق دله دزد پیدا کرده بود و باهاشون سرقت کرده بود

نمیدونم قصد بابام از این کارش چی بود

اگه بخاطر رفاه خانواده دزدی میکرد ادم دلشو خوش میکرد و میگفت خانواده ش براش مهمن

اما بابام هیچ وقت به فکر ما نبود

هیچ وقت خرج ما رو نداد حتی زمانایی که پول داشت

حالا چه جوری به مادرم بگم اخه فراز ما ادم دزد تو فامیلمون نداریم اگه کسی بفهمه پدر زنم یه ادم دزده ابرون میره

اعصابمو به هم میریخت  کلافه م میکرد خب چیکار کنم سعی کن کسی نفهمه

مادرم چی اون که بالاخره میفهمه

مسعود خواهش میکنم بس کن

مگه تقصیر منه بابای من دزد نیست فقط ساده ست گولش میزنند

اگه بابای من دزدی کرده پس اموالی که دزدیه کو پولاش کو تا حالا دیدی بابای من یک ریال خرج کنه

پول که خروس نیست بخونه حتما یه جایی مخفی کرده

افروز میگفت شوهر من حتی یه بارم به روم نیاورده که چرا بابات رفته زندان

بهش حسودیم  میشد

کاش مسعود هم یکم منو درک میکرد

افروز از مسعود متنفر بود

میگفت خیلی حواستو بهش جمع کن خیلی شوهرت هیزه

میدونستم سر و گوشش میجنبه اما دوست نداشتم به روی خودم بیارم میگفتم نه شوهر من فقط اجتماعیه

6ماه از عقدمو میگذشت

عقب افتادن عادتهای ماهیانه م خبر از بار دار شدنم میداد

رفتم ازمایش

اره بار دار بودم

نمیدونستم چه جوری به مادرم خبر بدم

میدونستم خیلی ناراحت میشه

به مسعود گفتم حالا چیکار کنیم

گفت هیچی مگه قراره چیکار کنیم

گفتم مادرم الان نمیتونه واسم جهاز تهیه کنه

گفت خب اشکالی نداره میذاریم بچه مون همین جا به دنیا بیاد با مادرت زندگی میکنیم خرج اونم مادرت بده

ازش لجم میگرفت اصلا درک و فهم نداشت

روم نمیشد به مادرم بگم

به افروز گفتم

خیلی ناراحت شد

اما گفت با مامان صحبت میکنم

مادرم وقتی فهمید حرف خاصی نزد

گفت اخرش که باید یه جهاز بدم فرقی نمیکنه حالا یه چند ماهه دیگه ما که هیچ وقت پول نداریم

بالاخره جور میشه

دلم اروم شد

مادرم خیلی ناراحت نشد

به مسعود گفتم مادرم گفته جهازمو جور میکنه عروسی کنیم

گفت وظیفه شه

توقع نداشتم تشکر کنه میدونستم تشکر کردن خارج از درک و فهمشه

.

.

.

.

افروز از مسعود بدش میومد هرچی میگفتم چرا نمیگفت

 اما بعد ها بهم گفت که وقتی مسعود افروز و تنها گیر میاورده بهش میگفته تو خیلی خوب و خانمی

من اگه یه زن مث تو داشتم همه چی مو به پاش میریختم

 شوهرتم هر کاری در حق تو بکنه کم کرده

اگه بخوای میتونیم بیشتر از اینکه الان هستیم با هم دوست باشیم

باور کن اگه منو بیشتر بشناسی بهم علاقه مند میشی

البته بعدها که افروز اینو واسم تعریف کرد دیگه برام مهم نبود

 چون دیگه مسعود و کامل شناخته بودم و توقع بدتر از اینا داشتم ازش

دعوا که زیاد داشتم باهاش اما اولین کتک کاریمون تو دوران عقد وقتی بود که

دهن گشادشو باز کرد و به مادرم گفت ج....ده دلم میخواست بکوبم تو دهنش

 اما فقط گفتم مسعود خفه شو

گفت خودت خفه شو اون فامیل بی سر و پات خفه شن

گفتم چه مرگته

گفت چشمت در بیاد پدر سگ با اون بابای دزدت زبونتو کوتاه کن

گفتم همینه که هست میخوای بخوای نمیخوای هم برو گمشو

همون موقع بلند شد و با پشت دست زد تو دهنم

منم هولش دادم عقب همون موقع عصبانی شدو پرتم کرد و با لگد افتاد به جونم

داداشام صدای دعوامونو شنیدند و زود اومدند منو از زیر دست و پای مسعود کشیدند بیرون

گفتم گم شو از خونمون بیرون اونم رفت

افروز میگفت ازش جدا شو

گفتم نه ما که با هم مشکل انچنانی نداریم خودم زبون درازی کردم

مادرم میگفت مسعود حیوونه اخه کی میاد یه زن حامله رو بزنه

دوست نداشتم هیچکدومشون پشت سر شوهرم حرف بزنند

دوستش داشتم حتی اون موقع که بهش گفتم از خونمون برو بیرون  بمونه و نره

افروز میگفت خاک تو سرت که انقدر شوهر دوستی

هرچی کمتر به مردا محل بذاری بیشتر دیوونت میشن بیشتر نازتو میکشن

 منم از روی دقم میگفت مرد باید جذبه داشته باشی از مردایی که مدام ناز زنشونو میکشندحالم به هم میخوره

چند ساعت بعد مسعود اومد

داداشم رفت دمه درو گفت ها چیه باز اومدی خواهرمو بزنی

صداشو شنیدم و رفتم دمه در

به داداشم گفتم برو تو

گفتم چیه

یه شاخه گل برام خریده بود

خیلی خوشحال شدم گریه م گرفت بغلش کردم اونم بغلم کرد و بوسیدم

گفت دستم بشکنه که زدم صورتتو سیاه کردم

گفت دیگه اونجوری باهام حرف نزن

گفت طاقت بد اخلاقیاتو ندارم

گفت وقتی اونجوری حرف میزنی حس میکنم دوستم نداری

بهم گفت نه خانواده ی تو انقدر ارزش دارند که ما بخاطرشون دعوا کنیم نه خانواده ی من

گفت حالا من از روی عصبانیت یه فحشی دادم تو نباید انقدر جدی میگرفتی

گفت وقتی اونجوری از مادرت دفاع کردی حس کردم اونو از من بیشتر دوست داری

ازش معذرت خواستم

درکش کردم

شاید نباید انقدر شدید عکس العمل نشون میدادم

شاید اگه منم جای اون بودم حساس میشدم

خوشم اومد که انقدر براش مهمه که دوستش داشته باشم چون منم واقعا دوستش داشتم

سعی کردم دیگه زیاد به خانواده م توجه نکنم چون اونا بودند که رابطه ی من و مسعود رو خراب تر میکردند

با خودم میگفتم تا بیام با مسعود تفاهم پیدا کنم طول میکشه باید به هر دوتامون فرصت بدم

اما چه فرصتی؟؟؟؟؟

گاهی باید دلتو بزنی به دریا وزود تصمیم بگیری

گاهی فقط یه زمان کوتاه فرصت داری که از راه اشتباهی که داری میری برگردی

کاش همون موقع ها میفهمیدم که نباید انقدر خوش بین باشم

کاش همون زمانایی که افروز اصرار میکرد که بچه تو سقط کن و طلاقتو بگیر به حرفش گوش میکردم

اما مشکل من این بود که تو زندگی هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نکردم

 همیشه فقط خواستم خودم همه چیو امتحان کنم

مسعود بعد از اون بار اول چند بار دیگه هم منو کتک زد

البته منم نمینشستم کتک بخورم تا اونجایی که میشد از خودم دفاع میکردم

فقط نمیدونم چرا انقدر پوست کلفت بودم که هیچ اسیبی به بچه م نمیرسید

حس میکردم وقتی بعد از دعواهامون صلح میکنیم  عشق و علاقه مون نسبت به هم بیشتر میشه

نمیدونستم که این حرمت های بین ماست که از بین میره و هر بار گستاخ تر از بار قبل میشیم

عاشق اون لحظه ای بودم که دعوا تموم میشد صلح میکردیم سرمو میگرفت رو سینه ش سیگارشو روشن میکردو

یه پک به سیگارش میزد و بین دود سیگارش از

دلیل اینکه عصبانی شده و مجبور شده کتکم بزنه حرف میزد

از بچه گیاش میگفت از کمبودها و عقده هاش

از درد بی پدریش

منم گوش میکردم

سعی میکرد م بشناسمش بفهمم که کدوم کارم بیشتر ناراحتش میکنه

و دیگه اون کار رو تکرار نمیکردم

.

..

.مادرم تو تکاپوی تهیه ی جهیزیه واسه ی من بود باید عجله میکرد

مثل جهاز افروز جهاز منم صدقه ایی بود هر تیکه شو یکی برام جور کرده بود

بقیه شم از کمیته امداد گرفته بودیم

فرق من با افروز این بود که شوهر افروز مادرمو درک میکرد اما شوهر من هیچی حالیش نبود

چرا هر تیکه از وسایلت یه رنگه

چرا یخچالت کوچیکه  به مادرت بگو بره اینو عوض کنه از این دو در جدیدا بگیره

نمیدونست باید خدا رو شکر کنه که مادرم تونسته همینا رو واسم جور کنه

البته منتی نداشت سرم قرار بود بریم خونه ی مادر بزرگش زندگی کنیم

یه خونه ی قدیمیه کاهگلی

تو یه یه اتاق

وسایلمو که چیدیم اتاق پر شد

خوشحال بودم که کم بودن جهازم اینجوری به چشم نمیومد

ولی بازم مادرش به روم اورد که وسایلم کمه و مثلا میگفت فراز چرخ گوشت نداری؟

چی میتونستم بگم

میگفتم ایشالا وضعمون که خوب شد خودمون میخریم

مادرم خیلی به مسعود گفت عروسی نگیریم اما مسعود اصرار داشت حتما عروسی بگیریم میگفت پیش دوستام ابرو دارم

مادرم رفت دنبال کارای بابام که واسه ی شب عروسی بهش مرخصی بدند بیاد منو ببینه و بره

شاید فکر میکرد خیلی برام مهمه بابام تو عروسیم باشه

شاید نمیدونست به پدری که هیچ جای زندگی به دردم نخورده شب عروسیمم نیاز ندارم

میخواستمش چیکار هیچ رابطه ی عاطفی بینمون نبود

با لجبازی مسعود عروسی گرفتیم و همه ی فامیلای هر دو طرف فهمیدند بابای من زندانه

البته واسه فامیل خودم که جای تعجب نداشت زندان رفتن بابام طبیعی بود

بابام 2ساعت اومد تو عروسیم شامشو که خورد اومد بوسم کرد و برام ارزوی خوشبختی کرد و رفت

شاید واسه ی همون دعای خیرش بود واسه ی دل پاکش بود  که  هیچوقت رنگ خوشبختی رو تو زندگیم ندیدم

خواهرم مدام میزد زیر گریه

مادرم از اون بدتر بود

میگفتم چتونه میگفتن اشک شوقه

شب خیلی بدی بود

خیلی غمگین بود

احساس سر شکشتگی میکردم

ارزو میکردم که ایکاش مسعود عروسی نمیگرفت و این همه منو پیش همه سر شکسته نمیکرد

حس میکردم همه دارند در مورد من حرف میزنند

بالاخره اون شب گند کذایی تموم شد

مسعود حالش بد بود

عین سگ عرق خورده بود

مست کرده بود

از ماشین پیاده میشد و وسط خیابون میرقصید

10-20تا موتوری هم دنبال ماشینمون بودند که همه دوستای مسعود بودند که  ترقه و فشفشه میزدند

چند بار نزدیک بود تصادف کنیم

بالاخره رسیدیم خونه

مسعود حالش خوب نبود گرفت خوابید

اصلا حس عروس بودن نداشتم

انگار مسعود منو نمیدید انگار یه پارتی گرفته بود و الان خسته و کوفته گرفته بود خوابیده بود

منم خوابیدم

بالاخره زندگیه مشترک شروع شد

اونم چه زندگیه مشترکی

یه پیرزن غر غرو تو اتاق بغلم بود

چون ازمون کرایه نمیگرفت بهم امر و نهی میکرد

هر چی میپختم باید واسه ی اونم میبردم

از غذا بردن مشکلی نداشتم

ولی تحمل غرغرواشو نداشتم

فلان غذا رو نمیتونم بخورم

غذای ظهرت شور بود

غذای چرب برام ضرر داره

بخاطر اون مجبور بودم غذا های بی مزه بپزم و مسعود سرم غر بزنه

روزای اول از پولایی که برامون هدیه اورده بودند زندگی کردیم

تا بالاخره پولا تموم شد

به مسعود گفتم دیگه هیچی پول نداریم

گفت غصه نخور از فردا میرم سر کار

از روز بعد رفت دم مغازه ی در و پنجره سازیه داییش

میگفت قبل از اینکه با هم اشنا شیم دمه مغازه ی داییش کار میکرده

مادرم گاهی وقتا که مسعود نبود میومد و بهم سر میزد و یه چیزی با خودش میاورد

میدونستم وضع مالیش از همیشه خرابتره

بهش میگفتم میای چیزی نیار اما میگفت من که جهاز درست حسابی بهت ندادم روم نمیشه دست خالی بیام خونت

مسعود منو خونه ی مامانم نمیبرد

نمیذاشت تنها برم

خیلی روم تعصب داشت

میگفت هر کی از خانواده ت میخواد ببینتت تا من نیستم میتونه بیاد اما من نمیذارم  بری خونتون

میگفت تو دوران عقد به حد کافی از دستشون عذاب کشیدم دیگه تحمل دیدنشونو ندارم

منم چون نمیخواستم اعصاب جفتمون خرد شه حرفی نمیزدم.

 

.

.

.

.

شوهرم میرفت سرکار و میومد

نمیخوام بگم زندگیه فوق العاده ایی بود

ولی  ادم پر توقعی نبودم به زندگی تویه شرایط سخت عادت داشتم

توقع نداشتم باهام مث پرنسس ها برخورد بشه

شکمم روز به روز بیشتر میومد بالا

مسعود فوق العاده ادم بد دلی بود

وقتی مینشستم رو موتورش میگفت صورتتو بچسبون به کمرم نمیخوام مردم ببینند صورتت چه شکلیه

کم کم رابطه مو با خاونواده م قطع کرد

گفت بهشون بگو دیگه نیان خونمون

روم نشد بگم نیاید یه روز سر زده اومده توخونه وقتی دید مامانم اونجاست گفت مگه فراز بهت نگفته چی گفتم مادرم هم از همه جا بیخبر گفت نه چی شده

گفت به فراز گفتم این رفت و امدها رو تموم کنین مگه نمیخواین دخترتون خوشبخت باشه ولش کنین

ما اگه شما ها رو نبینیم خوبیم

فراز هم اینجوری راحت تره

هیچی نگفتم سکوت کردم

مادرم به مسعود گفت شما اینجوری میخواین

مسعود گفت اره  ما فقط میخوایم دیگه همدیگه رو نبینیم نه خیرتون و میخوایم و نه شرتونو

مادرم منو نگاه کرد و گفت اره افروز

هیچی نگفتم نمیخواستم یه حرفی بزنم مسعود بعد غر بزنه

مادرم بلند شد و رفت

مسعود گفت چرا بهش نگفته بودی

هیچی جوابشو ندادم بغض گلومو بسته بود

گفت چرا میخوای دعوا درست کنی چرا میخوای رو اعصابم راه بری

نمیدونستم چی بهش بگم

میدونستم جوابشو ندم بد تر جوش میاره

ولی نمیخواستم هم ازش معذرت بخوام

شونه هامو گرفت و گفت رو اعصاب من راه نرو

چرا اینجوری بغض کردی؟

نمیخواستم کارم به کتک کاری بکشه شکمم بزرگ شده بود

گفتم ببخشید

گوشه دهنمو گرفت و گفت چیو باید ببخشم

نمیتونی حرف بزنی؟

هیچی نگفتم

هولم داد پرتم کرد زمین

از خونه زد بیرون

دوباره به خاطر مادرم دعوامون شده بود

انگار قدماش نحس بود

پاشدم شام درست کردم و گفتم با مسعود قهر میکنم و حرف نمیزنم

از سر کار اومد شامشو خورد

فهمید باش قهرم نشست یکم تلویزیون دید گفت چایی میخوام

اوردم براش ولی حرف باش نزدم

گفت برو رختخواب و بنداز انداختم خوابیدم و پشتمو کردم بهش

خوابید پرید منو گرفت بغلش با یه حرکت تند هولش دادم اونطرف و گفتم بهم دست نزن

میدونستم اینجوری خیلی عذاب میکشه خیلی بهش فشار میاد

از رختخواب بلند شد

رفت بیرون یکم سیگار کشید

خودمو زدم به خواب اما خوابم نمیبرد

اومد نشست بالای سرم

سعی کردم تکون نخورم دیدم صدای فین فین کردنش میاد

چشمامو باز کردم دیدم داره گریه میکنه

از جام بلند شدم

گرفتمش تو بغلم بوسش کردم

خوشحال شد

خوابید کنارمو کاری که دلش میخواست و انجام داد

میدونستم تو این مسائل خیلی ضعیفه

میدونستم اگه تو موارد ج –ن – سی بهش کم توجهی کنم از دستم میره

با اینکه بار دار بودم و سنگین شده بودم  اما براش سنگ تموم میذاشتم

حتی گاهی میشد چند شب پشت سر هم ازم میخواست و من میدونستم نباید بهش نه بگم

هشت ماهم شده بود

هنوز هیچی واسه بچه مون اماده نکرده بودیم

قرار بود مادرم هم واسم سیسمونی نیاره

میدونستم مسعود هم بضاعت خرید لباس رو نداره

خرج خورد و خوراکمونو به زور میرسوند

چند بار به مسعود گفتم بچه مون لباس نداره

 میگفت به مادرم گفتم لباسای خواهرم هست چند تا تیکه هم ماله بچگیای خودمونه فعلا همونا رو بپوشه

دوست  نداشتم بچه م لباس کهنه های  باباشو بپوشه

یه روز دیدم در میزنند

در و باز کردم دیدیم فرزان پشت دره

وقتی دیدمش تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده

گرفتمش بغلم بوسش کردم

گفت بیا این لباسای بچه ی افروزه گفت بیارمش برات زیاد نپوشیده یه دست لباس نو هم روش هست مامان خریده

گفتم بیا تو گفت نه میدونم شوهرت گفته کسی نیاد نمیخوام اذیتت کنه

لباسارو داد دستمو زود رفت

چقدر دلم گرفته بود

این زندگی و دوست نداشتم

یعنی شرایطم عوض میشد؟

یعنی شوهرم بهتر میشد ؟

نمیدونستم

+تاریخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت 0:41 نویسنده رها |