|
خواننده های خاموش رو دوست ندارم
|
عقب افتادن عادت ماهیانه خبر از یه بچه ی دیگه میداد
اما من بچه نمیخواستم
قبلا یه دونه شو بد بخت کرده بودم
تازه اوضاع روحیم داغون تر از اون بود که بتونم گریه های یه بچه رو تحمل کنم
به شهرام گفتم
نیششو باز کرد و خندید
گفت بچه که بیاد زندگی مون بهتر میشه
گفتم من فعلا اعصاب بچه ندارم
گفت اعصابشو پیدا میکنی
گفتم بذار برم سقطش کنم
گفت غلط میکنی مگه الکیه بچه ی منه دیگه نبینم از این حرفا در باره ش بزنی
از فکر این که شکمم بزرگ شه
از فکر اینکه شب تا صبح نتونم بخوابم
از فکر اینکه یه بچه از شب تا صبح بخواد سینه مو بمکه داغون میشدم
دیگه افروز 17ساله نبودم
دیگه اعصاب و حوصله ی اون زمانها رو نداشتم
دیگه روحیه ی جنگیدن واسه ی زندگی و نداشتم
نمیدونم چرا هیچ رمقی واسه ی زندگی کردن نداشتم
27 سالم بود و احساس پیری میکردم
شاید چون به قول افروز تو جوونیمو ذخیره نکرده بودم
به شهرام گفتم بذار برم مشاوره حالم خوب نیست
گفت میبرمت
بردم مشاوره
وقتی واسه مشاوره از دردام از حسم از ترسام گفتم گفت افسردگی شدید داری
گفت اصلا کار درستی نیست که بخوای بچه رو نگه داری
گفت بچه رو سقط کن داروهاتو مصرف کن بعد که خوب شدی اگه خواستی بچه دار شو
وقتی به شهرام گفتم گفت عمرا نمیذارم بچه مو سقط کنی
این مشاورا همشون احمقند
به همه میگن افسردگی داری
من خودم کاری میکنم تا افسردگیت تموم شه
گفتم چه جوری
گفت نمیذارم بخوابی
نمیذارم تو خونه تنها بمونی
میبرمت این ور و اون ور تا سرحال بیای
حوصله شو نداشتم
از سر کار که میومد یه پا وا میستاد که پاشو اماده شو بریم خونه ی مامانم بریم پارک بریم خرید
دلم میخواست خفه ش کنم
کاراش بر خلاف میلم بود و با این کاراش بیشتر اعصابمو میریخت به هم
به افروز که گفتم گفت داری بهانه ی الکی میگیری
گفت لیاقت خوشبختی و نداری
گفت همون مسعود و میخوای که کتکت بزنه و بهت خیانت بکنه
گفت مشکلت چیه فراز بگو چی از جون دنیا میخوای
حتما دلت میخواد باز طلاق بگیری و بری کنج اتاق بشینی سیگار و تریاک بکشی و خواب بری
راست میگفت دلم تنهایی میخواست حوصله ی هیچ کسی و نداشتم
حتی دوست نداشتم با شهرام حرف بزنم
میخواستم تو لاک خودم باشم
نمیخواستم زندگی کنم
افروز میگفت هنوز اثار مرفین تو بدنته
واسه همینه که اینجوری شده
گفت یکم که بگذره خوب میشی
گفت بچه که بیاد سر حالت میاره
کار شوهرم نقاشی ساختمان بود
صبح بیدارم میکرد صبحونه میخوردیم میرفت سر کار تا عصر منم از بعد صبحونه میخوابیدم تا عصر
خیلی چاق شدده بودم عین یه فیل
افروز میگفت انقدر نخواب بعد میخوای بچه تو به دنیا بیاری پدرت در میاد
ولی از تنها چیزی که لذت میبردم خواب بود
بالاخره با هر بدبختی بود نه ماه بار داریم تموم شد و بچه ی دومم به دنیا اومد
یه بچه ی چاق 5کیلویی
وقتی داشتم به دنیا میاوردمش مرگ و جلو ی چشمام میدیدم
زایمانم طبیعی بود
خیلی وحشتناک
اصلا قابل مقایسه با پژمان نبود
هیچ ذوقی نداشتم
اصلا حسی بهم نمیداد
ولی افروز راست میگفت بچه که به دنیا اومده بود
دیگه نه بهم فرصت خواب میداد نه فرصت غر زدن و بی حال بازی
باید غذا میخوردم تا شیر داشته باشم که شیکم بچه ی چاقالومو پرکنم
یکم که میخواستم بخوابم یا باید پوشکشو عوض میکردم یا شیرش میدادم
دیگه بیشتر وقتم با بچه پر شده بود
اسم بچه رو گذاشتیم شایان
شهرام با اینکه دو بار بابا شده بود اما خیلی واسه بچه ذوق و شوق داشت
خیلی دوستش داشت
از سر کار که میومد حتما یه چیزی واسه بچه میخرید و میومد
بهش میگفتم این بچه الان چیزی نمیفهمه الکی پولاتو حروم نکن
میگفت اشکال نداره بزرگ که شد باهاش بازی میکنه
وقتی شایان و نگاه میکردم جیگرم اتیش میگرفت
یاد پژمان میفتادم که با چه بد بختیی براش لباس دست و پا میکردم
هیچ وقت در حقش مادری نکرده بودم
افروز میگفت میگفت با پسر همسایه مون توی یه کلاسه
میگفت وقتی پسر همسایه مون اسمشو گفته سریع شناختمش
یه بار هم رفته بود تو مدرسه و از اوضاع درسش پرسیده بود
که معلما بهش گفته بودند اصلا درس نمیخونه و خیلی بچه ی ناسازگاریه
وقتی افروز بهم گفت خیلی گریه کردم
اما افروز گفت عمدا بهت گفتم تا یادت بیارم که یه بچه رو بد بخت کردی
الان هم اگه درست زندگی نکنی یه بچه ی دیگه رو هم بد بخت میکنی
دیگه واسه ی پژمان کاری نمیتونی بکنی
هرکاری میخوای بکنی واسه ی شایان بکن
افروز میگفت مسعود و با هرویین گرفتند و بهش حبس ابد دادند
دلم واسه پژمان میسوخت
میدونستم تنها کسی که به پژمان توجه میکنه باباشه
باباش نباشه هیشکی بهش محل سگ هم نمیذاره
به شهرام گفتم بذار بچه مو بیارم بزرگ کنیم گفتم خدا رو شکر که وضعمون خوبه میتونیم از یه بچه ی دیگه هم نگهداری کنیم
گفت من اگه میخواستم بچه نگه دارم 2تا بچه ایی که از زن اولم داشتم و نگه میداشتم
نه من حاضر نیستم بچه ی شوهر اولت و بزرگ کنم
خیلی باهاش حرف زدم التماس کردم ولی حرف حرفه خودش بود
به افروز گفتم گاهی به پژمان سر بزنین یکم بهش برسین اگه چیزی هم براش خریدین خودم پولشو میدم
گفت باشه
قرار شد بره از عموش اجازه شو بگیره و 2روز بیارتش پیش خودش
گفتم تا پژمان خونه ی افروزه زنگ بزنم صداشو بشنوم
زنگ که زدم افروز گفت قطع کن بعد خودم زنگ میزنم
چند ساعت بعد زنگ زد
گفت اون موقع پژمان پبشم بوده
گفتم خب میخواستم باهاش حرف بزنم
گفت بهتره حرف نزنی
گفتم خب چرا گفت به خونت تشنه ست
میگه ادرس بدین من برم مامانمو ببینم
میگه باید ببینم با کی شوهر کرده که منو ول کرده و رفته
میگه میخوام ببینم چه مادریه که اصلا فکر بچه ش نیست و چند ساله اصلا بهم سر نزده
گفتم براش توضیح میدادی که چرا از باباش جدا شدم
گفت توضیح دادم اما میگه اینا دلیل نمیشه
مادرم در حق من مادری نکرده میخوام خودم ببینمش یه عالمه حرف دارم بهش بگم
گفت میگفته منو ببرید پیش مامانم تا همه چیزو بهش بگم
گفتم قیافه ش چه شکلی شده
گفت خیلی لاغره با اینکه هم خودت قدت بلنده هم باباش اما این زیاد قدش بلند نیست
گریه م گرفت
یعنی واقعا اگه میخواستم نمیتونستم با مسعود ادامه بدم
باید تحمل میکردم حدااقل به خاطر پسرم
افروز میگفت یه گوله اتیشه که میخواد همه جا رو به اتیش بکشه
حق داشت
هرکاری هم که میکرد حق داشت
خودم که پدر و مادر داشتم انقدر عقده ایی بودم خدا به داد پسرم برسه
هیچ وقت براش مادری نکرده بودم
حداقل تو این چند سالی که خونهی بابام بودم میتونستم بیارمش پیش خودمو براش مادری کنم
دیگه الان محبت کردن افروز به دردش نمیخورد
شهرام سیگاری بود
یه بار نشستم کنارش و گفتم یه دونه از سیگاراتو بردارم ببینم چه جوریه
گفت بردار
نشستم کنارش و یه نخ سیگار کشیدم
خیلی حال داد
گفت یه جوری سیگار میکشی که انگار یه عمره سیگاری بوده
هیچی نگفتم و فقط خندیدم
دیگه از اون روز تک و توک از سیگارای شهرام بر میداشتم و میکشیدم
و چون خودش سیگاری بود و بوی سیگار تو کله ش بود نمیفهمید که من بوی سیگار میدم
این شد که منم کم کم سیگاری شدم
.
.
زده بود تو کار کفتر بازی
بالای پشت بوم و پر از کفتر کرده بود
بهش گفتم شهرام من از کفتر و کفتر بازی خاطره ی خوبی ندارم
مسعود هم کفتر باز بود
گفت منو با اون مقایسه نکن
من با کفترا عشق میکنم
بهش گفتم هر چی کثیفیه از اون بالا میاری پایین
گفتم شایان مریض میشه
گفت من خودم مواظبم و سعی میکنم کثیف کاری نکنم
بالاخره سر همین کفتر بازیاش دعوامون شد
خیلی عصبانی شد
وقتی اعصابش خرد بود میرفت پیش کبوتراش تا اروم بشه
زنگ زدم به افروز گفتم تحمل کفتر بازیاشو ندارم
گفت سر کار نمیره ؟
گفتم چرا میره عصرا میاد پیش کفتراش
گفت خب ولش کن بذار راحت باشه
چرا هیچ وقت به کفتر بازی مسعود گیر نمیدادی
فراز جنگ عصبی راه ننداز الکی اعصاب شوهرتو خرد نکن
برو ازش معذرت خواهی کن
راست میگفت کارم بهونه گیریه الکی بود
یه پارچ شربت درست کردم رفتم بالا دیدم بوی تریاک میاد
حتی فکرشم نمیکرد که سر زده برم بالا میدونست از کفترا بدم میاد و پامو بالا نمیذارم
همین که منو دید حول شد
چرا اومدی فراز
گفتم زدم تو حالت ؟ بی موقع مزاحمت شدم ؟خجالت نکش راحت باش بشین تریاکتو بکش
گفت فراز باور کن اعصابم خرد بود کشیدم
2ماه پیش اینو دوستم بهم داده الان که عصبانی بودم کشیدم که اروم بشم
باور کن من معتاد نیستم افروز
گفتم دیگه مهم نیست خاک بر سر من که برات شربت اوردم که از دلت در بیارم و از پله ها اومدم پایین
صحنه ی غریبی نبود
بارها و بارها دیده بودم این صحنه رو
یک عمر
خودم مسعود سیما نسترن همسایه مون حالا هم شهرام
شاید اگه هر کس دیگه ایی بود خیلی براش تکون دهنده بود
اما واسه من نه
شاید به قول افروز دیگه بی غیرت شده بودم
یه ادم بی تفاوت
نشستم سر مبل
شهرام اومد پایین
شرمندگی از سر تا پای وجودش میبارید
فراز به قران من معتاد نیستم
گفتم فقط هیچی نگو برو میخوام تنها باشم
گفت تو رو خدا منو ببخش دیگه از این غلطا نمیکنم
اینو علی بهم داده بود
اگه میخوای دیگه رابطه مو باهاش قطع میکنم
اصلا ادم نیست این علی
بسه شهرام
خفه شو شهرام
گم شو شهرام
نمیخوام ببینمت بذارم به حال خودم
در حال و باز کردم و هولش دادم بیرون و گفتم گمشو بیرون تا دو سه ساعت دیگه هم پیدات نشه
نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته
درست زمانی که فکر میکردم داره همه چی درست میشه دارم از اعتیاد فاصله میگیرم
وای شهرام
نمیدونستم میتونم ادامه بدم یا نه
زنگ زدم به افروز با نصیحتاش شروع شد
خودتو شل نگیر
سفت و سخت وایسا پا کارش
جواب ازمایشش منفی بود یعنی معتاد نیست خر نشو فراز
نذار معتاد شه نذار با علی بره
خودت واسش بشو همه کسش
ازش فاصله نگیر
امروزم اگه یه غلطی کرده واسه اینه که تو ناراحتش کردی تو اعصابشو ریختی به هم
حوصله ی شر ورای افروز و هم نداشتم
خداحافظی و قطع
شاید منم اگه میخواستم دیگران و مشاوره کنم بلد بود
نصیحت کردن که کاری نداره
خیلی راحت واسه ی زندگی دیگران نسخه میپیچی
میترسیدم
مسعود و که انقدر دوست داشتم نتونستم تحمل کنم
اینو نمیدونم بشه یا نه
دو ساعت بعد مسعود اومد با یه دسته گل و دو دست غذا
گفت میدونستم ناراحتی شام درست نکردی
گفتم فقط فکر شیکمتی
گفت واسه تو هم گرفتم
نمیخواستم بخورم اما خیلی گرسنه بودم
تمام مدت شایان بهم چسبیده بود و شیر میخورد
باهاش حرف زدم
قول داد دیگه نکشه
منم قبول کردم
روز بعد که رفت سر کار رفتم اتاق بالا رو حسابی گشتم
مطمئن بودم هنوزم یه چیزایی بالا داره
یه عمر معتاد بودم و میتونستم افکار ادمای معتاد و بخونم
گشتم تقریبا نصف بست پیدا کردم
فکر کنم مال دیروز بود که یه دفعه رسیده بودم و نتونسته بود بکشه
فهمیدم اینکاره نیست
نشستم ته بست و کشیدم
خیلی حال داد
گفتم این اخرین بارمه
چون در حال اگه بخوامم بکشم هم گیرم نمیاد تو شهر غریب بی پول پس سعی کردم لذت ببرم
حالت نشعگی بعد از مدتها
کارم که تموم شد گاز 4پایه شو اوردم پایین سیخ و لوله شو اناختم بیرون
وقتی اومد گفتم وسایلتو انداختم بره که نبینی هوس کنی
گفت کار خوبی کردی
اره اگه جلو ی چشم ادم باشه ادم تحریک میشه خر میشه
بهش خنده م میگرفت یه جوری باهام حرف میزد انگار تا حالا تریاک ندیدم و نمیدونم ادم معتاد چه جوریه
تا چند وقت تو نخ کاراش بودم مطمئن بودم نمیکشه
خیلی ترسو بود واسه همین میدونستم جرات اینو نداره که بره مواد بخره
اگه کسی براش میاورد که من کنترلش میکردم
تا یه شب که تولد زن یکی از دوستاش دعوت شدیم
شهرام میگفت خیلی با کلاسند
بچه رو گذاشتم خونه ی مادر شوهرم
رفتم ارایشگاه و تیپ زدم
نمیخواستم ازشون کم بیارم
بار اول بود منو میدیدند
دهنشون از تعجب باز مونده بود که چه طوری من رفتم زن شهرام شدم
همه میگفتند اقا شهرام ماشاله 1000ماشاله خانومت خیلی تیپه از کجا پیداش کردی؟
چه جوری مخشو زدی اومده زنت شده
شهرام هم باد مینداخت تو غبغش که از بس جذابم فراز جان جذبم شده
میخواستم بگم اره جون عمت از درد اینکه نمونم تو خونه اومدم زنت شدم
خیلی سریع با چند تا زن و دختر همسن و سال خودم دوست شدم
به قول افروز که میگفت تو هیچیتم به درد نخوره روابط عمومی خوبی داری و زود با همه جور میشی
به اصرار دوستام رفتیم حسابی مشروب خوردیم
چند نفر هم اوئنطرف داشتند تریاک میکشیدند
دیدم شهرام حال مساعدی نداره بهش گفتم بیا اینور تو هم مشروب بخور
میخواستم حال و هوای تریاک از سرش بره
حسابی خوردیم
اخر شب گیج و منگ رفتیم خونه
حتی نرفتیم شایان و از خونه ی مامان شهرام بیاریم